سفارش تبلیغ
صبا ویژن

زمین بار دیگر مسیر خود را پیمود و سالی نو شد...بهار آغازی مکرر است برای تازه شدن،جوانه زدن و تغییر کردن..تصمیم های جدید گرفتن لازمه ی این نو شدن است..اگر از طبیعت هم درس بگیریم باید مسیر خود را ادامه دهیم..تغییر لازمه ی پیشرفت است..و جاری بودن تلاشی است برای رسیدن..سکون و ایستایی تقدیر مرداب است..و زلالی و پاکی سرشت رود..از پروردگار جهان برای همه ی انسانها..تغییرات مثبت..تصمیم های درست..حال خوب و جسمی نیکو..آرزومندم..

 






تاریخ : جمعه 99/1/1 | 5:9 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

کی فکرشو میکرد در قرن بیستم و درست سال 2020  ویروسی نه چندان نوپا اینچنین لرزه به تن انسان ها بیاندازد و وحشت در دل ها ... اینطوری که میگن..این ویروس تقریبا  از بیست سال قبل بوجود اومده و هیچکس بهش توجه نکرده ..و طی این سالها چند بار قویتر برگشته ..با نامهای مختلف.و تلفات بیشتر..و اینبار با قدرت بیشتر یا بهتر بگم،سرعت بیشتر..چون بیشتر از اونکه کشنده باشه. سریع عمل میکنه و فراگیر میشه..
چند روزیه به طبع ،ترس تو دل منم افتاده..نه بخاطر خودم که بیشتر دختری که کارآموزی داره و هفته ای چند روز ساعاتی را  در بیمارستان میگذراند..و دخترک که مدرسه ..حال بماند که از دیروز تا دو روز اینده تعطیل شدن..همسری هم که مدام برای کار با مترو و اتوبوس تردد دارد.. در کل برای تمام مردم و هموطنانم ناراحتم..برای این بلایی که دامنگیرمان شده..و مردمیکه به همنوع خود رحم نمیکنند..امشب برای تهیه ماسک و ژل ضد عفونی به چند داروخانه سر زدیم اما نبود..همه گفتند تمام شده..اون هم در حالیکه با ده برابر قیمت قبل بفروش میرسد..و این در حالیست که چندین انبار و مغازه را که احتکار کرده بودند پلمپ کردند..من واقعا نمیفهمم برای بعضی ها نون در خون مردم زدن و خوردن چه لذتی دارد.. فقط خدا بهمون رحم کند.. و ما را از بلاهای اینچنینی برهاند..

 

امروز یاد تعریفهای مادرم از سالیان دور میافتادم..که طاعون فراگیر شده بود و میگفت لباس های مریض ها رو میسوزاندن..یا برای پیشگیری لباسها و ملحفه ها رو میجوشاندن...

به این فکر میکنم که آیندگان در باره ما و کرونا چه خواهند نوشت..

چه عاقبتی در انتظار ماست..






تاریخ : یکشنبه 98/12/4 | 1:25 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

روزهای خاص رو باید ثبت کرد..امروزم روز خاصیه..روز تولد دخترم..نوزده بهار از عمرت را پشت سر گذاشتی و وارد بیستمین برگ از دفتر زیبای زندگی شدی..امروز خاصه نه فقط ازین جهت که روز تولد دردانه ام هست.. ازان جهت که اولین سال هست که از ما دوره و خاصتر اینکه اولین سالیه که ..در کنار دوستانی جدید و صمیمی ..تولدش رو جشن میگیره..دیشب وقتی گفت سوپرایز شده و عکساشو فرستاد..یادم رفت که پیشمون نیست و از خوشی و رضایتش منم خوشحال شدم.. خیلی خوبه که آدم برق شادی رو تو چشمای عزیزانش ببینه..و چه کسی عزیزتر از فرزند .. از خدای بزرگ برایت بهترین آرزوها ،بهترین اتفاق ها،بهترین موفقیت ها و بهترین خوبی ها رو درخواست دارم.. و تنها آرزویم..سربلندی و خوشبختی توست..
پ.ن: هرسال روز میلادت یاداوری روز مادر شدنم هست..بهترین هدیه خدا..دختر زمستانی من..عمرت بلند باد و دلت گررم..و بختت به سفیدی برف..






تاریخ : پنج شنبه 98/11/24 | 1:18 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

نمیدونم چرا بعضی وقتا..شک و بدبینی میاد سراغم..هرکار میکنم به رفتارهای دیگران بدبین نباشم نمیشه..مدام تو ذهنم با خودم کلنجار میرم..مثبت اندیشی میکنم..اما باز انگار یکی بهم میگه و مدام تو گوشم تکرار میکنه که..این آدم از زدن این حرف منظورش این بود..یا فلان نفر از اون کار نیت خاصی داشت..یادمه سال ها قبل خیلی این حس بدبینی در من قویتر بود..یجورایی از نظرم همه آدم بدی بودن مگر خلافش ثابت بشه..خیلی باخودم کار کردم تا این دیدگاه کنار رفت و برعکس شد..یعنی مدتها همه رو خوب دیدم..مگر خلافش بهم ثابت میشد..این احساس متناقض در من باعث میشد در هر دو صورت با آدما خیلی دیر ارتباط بگیرم..در صورت بدبینی محضی که داشتم تا اثبات خوب بودن ادما صبر میکردم و بعد تازه بخودم اجازه نزدیک شدن یا خوش و بش رو میدادم..در صورت دوم هم که خوشبینی مطلق بود .. مدام در حال کلنجار رفتن با این احساس بودم که..شاید اشتباه کردم و این فرد نمیتونه واقعا خوب باشه.. الان به یک حس بینابینی رسیدم.. که مدام در شک و تردیدم..یجورایی فلسفه بافی میکنم برای هر حرف و رفتار دیگران..مدام در ذهنم حلاجی میکنم که دیگران نیتشون ازین گفتار یا کردار چه بود..مرتب به این فکر میکنم که پشت هر حرف ساده..پیچیدگیهایی هست که میخوام کشفش کنم..و این خیلی منو آزار میده و موجب سردرد و پریشانی احوالم میشه..اینجور وقتا تنهایی رو به تمام رابطه ها ترجیح میدم..دلم از عالم و آدم میگیره..هیچکس رو صادق و سالم نمیدونم..فکر میکنم پشت هر حرف و نگاه نیتهای پنهانی نهفته س..و مغزم از تکرار این شک و تردیدها بهم میریزه..بطوریکه بیشتر از هر کسی از خودم خسته میشم..هرکار میکنم صدای ذهنمو خاموش کنم نمیشه..کلافه میشم.

میدونم که این حس گذراس و اینروزها کمی حساس تر و وسواسی تر شدم..اما امیدوارم هیچوقت اشتباه نکنم..در مورد آدما در مورد دوست داشتن ها..اعتمادها..تصمیماتم..قضاوت هام.. 

خدا نکنه اشتباه کنم..






تاریخ : چهارشنبه 98/11/16 | 12:1 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

 

نمی شود تو خدای من باشی
و حضور دیگری خلوت خیالم را بر هم زند
نمی شود تو جانبخش من باشی
و انبوه دردهای درهم تنیده جانم را بکاهد
نمی شود تو عاشق من باشی
و عشق در نگاه و کلام من جاری نباشد
نمی شود تو آفریدگار من باشی
و بودنم از خاطر خوبت فراموش شود
نمی شود تو هواخواه من باشی
و من در هوای بی کسی پرسه زنم
نمی شود تو گشاینده ی هر در باشی
و درهای امید به روی دلم بسته باشند
نمی شود مهرت تضمین اجابت باشد
و دعاهای من در میانه ی راه گم شوند
نمی شود تو بینای نادیده ها باشی
و احوال پریشان و عیانم از تو پنهان بماند
نمی شود شنوای سکوت باشی
و فریادهای بلندم به گوشت نرسد
نمی شود،هرگز چنین نمی شود
مگر آنکه فاصله بسیار باشد
نه از سمت تو...از سوی من
شاید گم شده ام
نه در بزرگی تو...در حقارت خودم
کاش پیدا شوم نه در غربت خودم....
در آشنایی حضور تو

 






تاریخ : یکشنبه 98/11/13 | 1:28 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

تا حالا به این فکر کردین که تاریخ ها چه نقشی در زندگی ما بازی میکنند..ما تاریخ ها رو چرا بخاطر میسپاریم  یا یادداشت میکنیم ..تاریخ تولد خودمون و اطرافیانمون....تاریخ ازدواج و عقد و نامزدی و حتی بله برونمون..و هزاران مناسبت دیگه که هر کدوم توی تقویم ثبت شدن یا تو ذهنمون جا خوش کردن .. حتی بعضیاشون اینقدر برامون عادی شده که ازش رد میشیم ..بعضی اعداد و ارقام تو ذهنمون انگار هک شدن..که شامل تاریخ های متفاوتیه..بعضیاشون اهمیت دارن واسمون..بعضیاشون نه چندان..فقط چون تکرار شدن تو ذهنمون هک شده..از به یاداوری تعدادیشون خوشحال میشیم و تعدادیشون رو غمگین... مثل تاریخ تولد ها و وفات ها..

اما میون اینهمه روز و ماه و سال..میون اینهمه تاریخ و تقویم...بین اونهمه مناسبت های عمومی و خصوصی و مذهبی و تاریخی...یه مناسبتهایی هست که نه جایی ثبت شده..و نه حتی یادمون میاد روز و ماهشو..اینقدر اصل برامون مهمه که دیگه فرعیاتش اهمیتی نداره..برعکس تمام اون مناسبت هایی که شاید فقط برای رفع تکلیف یا از سر اجبار..تبریک یا تسلیت میگیم..و گاهی هم با میل و رغبت.. یه اتفاقاتی هم هست که تاریخ نداره..هیچوقت منتظر نمیمونیم تا روز وقوع اون لحظه برسه و ما یاداوری کنیم به خودمون یا بقیه که امروز فلان روز هست..چون هر لحظه داره برامون حس میافرینه... چون لازم نیست که دنبال بهانه باشیم برای ابراز احساسمون...چه اهمیتی داره که چه روزی بود وقتی هر ثانیه برات تکراره.. و چه تکرار شیرینی..بلی گاهی آدمایی میان تو زندگیت که نسبتی باهات ندارن .. یهو از یه جایی سروکله شون پیدا میشه..و میشن با نسبت ترین ..یجوری که انگار از اول بودن.. از اول بودی..یجوری میشینن تو قلبت که تازه میفهمی چقدر جاشون خالی بوده..یکم میگذره و هر چی فکر میکنی چه روزی بود..از کی اومد...یادت نمیاد..دیگه اینجا عدد و رقم معنی نمیده.. فقط محتوا برات مهمه..تمام جملات اولش رو یادته..حتی اولین حسی که ازش گرفتی رو..انگار باهاش زندگی کردی وتو خاطرت ثبت شده..اینا رو هیچوقت حساب نمیکنی که الان چند ماهه داری .. چون انگار از اول بودن..چون مثل محصولاتی نیستن که تاریخ تولید و انقضا داشته باشن..اینا یهویی بدون اینکه بفهمی چی شد اومدن..و هیچوقت منقضی نمیشن.. میمونن تو وجودت..رسوخ میکنن تو تک تک سلولات..انگار آمیخته شدن تو گوشت و استخونت..هیچوقت نمیخوای به این فکر کنی که  اگه نباشن چی میشه..سخته درک نبودن این آدما.. چشم بهم میزنی و میبینی سالها گذشته.. و تو هیچ تاریخی و مناسبتی دنبال این ادم نمیگردی.. چون اون خود خودته.. یک مناسبت عزیز و بی تاریخ..

مراقب خودتون و مناسبت بی تاریخ زندگیتون باشید..

 

 






تاریخ : شنبه 98/11/12 | 10:21 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

درماندگی چیست و چرا آن را انتخاب می‌کنیم ؟

درماندگی جز احساسی گروهی از رفتارهای کلی رایج است که اکثر ما هنگامی که با رابطه نامطلوبی روبرو می‌شویم ، انتخاب می‌کنیم .
رایج‌ترین نوع درماندگی که غالبا بر می‌گزینیم ، افسردگی است ، اما گزینه‌های دیگری نیز برای انتخاب وجود دارد مانند گوشه گیری ، شِکوِه و گلایه ، دیوانگی ، نوشیدن مشروب الکلی یا استفاده از مواد مخدر .
همچنین سایر گزینه های انتخابی ممکن است نگرانی ، اضطراب ، ترس ، وسواس و بیماری باشد و به طور کلی دامنه ی وسیعی از رفتارهای رایج وجود دارد که وقتی می‌بینیم ازدواجمان یا روابطمان طبق انتظارات و مطابق تصویر دنیای مطلوب‌مان پیش نمی‌رود ، آن‌ها را پیگیری می‌کنیم .
معمولا پیش از این رفتارها و گاهی همراه آن‌ها عصبانیت نیز وجود دارد .
عصبانیت اصلی ترین و رایج‌ترین رفتار کلی است که هرگاه شرایط مطابق میل ما نباشد ، آن را انتخاب می‌کنیم .
اگرچه پذیرفتن آن برای اکثر ما دشوار است ، اما باید بپذیریم که ما رفتارهای کلی درماندگی را انتخاب می‌کنیم ، چون فکر می‌کنیم در آن لحظه بهترین انتخاب است .
شما درماندگی بخصوصی برای خود انتخاب می‌کنید که در سایر افراد درمانده مشاهده کرده‌اید یا فکر می‌کنید بهترین نتیجه را برایتان به ارمغان می‌آورد .

علت انتخاب نوع درماندگی مهم نیست .
آنچه اهمیت دارد این است که چگونه می‌توانید رفتار موثرتر را انتخاب کنید ، چون تا زمانی که انتخاب موثرتری صورت نگیرد ، انتخاب شما همان رنج بردن خواهد بود .
به جای آن که وقت و انرژی خود را صرف یافتن علت انتخاب درماندگی بخصوص خود کنید ، سعی نمایید با استفاده از آن وقت و انرژی ، رفتار کلی موثرتری را انتخاب کنید تا پاسخگوی نیازهای شما باشد .

پ.ن 1 : دارم به این فکر میکنم که تا حالا در زندگیم چقدر احساس درماندگی داشتم..از کودکی تا الان..بنظرم این حس فقط برای ارتباطات خیلی جدی و روابط خاص نمیتونه باشه.. من این احساس رو خوب میشناسم..وقتی در مقابل اقدامات دیگران تو زندگیمون باید تسلیم باشیم..درمانده میشیم..وقتی نمیتونیم کنترل زندگیمون رو بدست بگیریم ..وقتی بخاطر پذیرش اجباری خیلی از مسائل رفتارهای افراط و تفریط میاد سراغمون درمانده شدیم...وقتی حس کنیم نقشمون تو روابط سطحیه وقتی بدونیم مورد سواستفاده قرار گرفتیم حالا از هر نوعش و بدتر ازهمه ش عاطفی و روانی .. درماندگی میاد سراغمون...و به رفتارهایی که بهش اشاره شد دست میزنیم... میریم تو لاک خودمون..یهو پرخاشگر میشیم.. یهو ساکت.. یهو گریه میکنیم .. من اینجوری ام.. نمیدونم دیگران در چه حد و اندازه واکنش نشون میدن.. 

پ.ن 2: قدیمیا عجب صفایی داشتن که در جواب خسته نباشید میگفتن درمانده نباشی...چه خوب میدونستن درماندگی خیلی بیشتر از خستگی آسیب رسانه...جالبه همیشه فکر میکردم منظور از درمانده مشکل مالی یا بیماری یا بی پناهی  هست.. الان میبینم چیزی فراتر ازین هاست.. 

الهی که هیچوقت درمانده نشید...

 

 






تاریخ : دوشنبه 98/10/9 | 12:1 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

یادش بخیر..اونزمان ها که اینستا نبود..اکثر وبلاگ ها روزمره نویس بودن..یه گروه بودیم که اتفاقات و حوادث روزمره رو اینجا مینگاشتیم..از بارداری و خاطراتش..از تولد بچه هامون ..از شب بیداری ها ..از شیر گرفتن و پوشک گیرون...چه حال و هوایی داشت وبامون..چه کامنت هایی دریافت میکردیم..هرکی نظری میداد..همدردی میکرد..بعد ازینجا کوچ کردیم  به واتس آپ و لاین و  بعد یکی یکی شبکه های اجتماعی دیگر و در آخر اینستا شد مامن حرف و حدیثامون... الان نزدیک دوهفته از قطعی نت میگذره..و من پاتوقم شده وبم هرچند توی این سالها هم نذاشتم اینجا متروکه بشه..باوجود اینکه دیگه دوستام سرنمیزنن..برای دل خودم مینوشتم..و کماکان مینویسم.. القصه...

این چند روز که دخترم سرماخورده بود و از تن صداش از پشت تلفن فهمیدم..هرچی گفتم سرماخوردی میگفت نه..آخر اعتراف کرد و من توصیه های لازم رو بهش دادم..و اونم طبق معمول همیشه..باشه..باشه.. ورد زبونش..ازینور هم چند روزی هست دخترک شدیدا بیمار و دیروز که بردم دکتر گفت ویروس جدید هست..هرچند علائمش شبیه آنفولانزاس ..دیشب هم خودم دچار استخان درد و تب و لرز شدید شدم..خلاصه این چند روز بساط سوپ و شلغم پزون و آبمیوه گیرون  و بخورد دخترک دادن فراهم است..حالا خدا داند و دل من..از یطرف فکر دخترم و دلواپسی حالش..از طرفی رسیدگی به دخترک ..خودمم که با مسکن و کلداکس سرپا نگه داشتم ..باشد که رستگار شویم.تبسم

پ.ن: جای اینستا خالی که استوری بذارم سرماخوردگی خر است و ویروس خرتر 






تاریخ : چهارشنبه 98/9/6 | 3:7 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

به چه می اندیشی ؟

نگرانی بیجاست

عشق اینجا و‎ ‎خدا هم اینجاست

لحظه ها را دریاب

زندگی در فردا نه ، همین امروز است

راه ها منتظرند تا تو هرجا که بخواهی برسی !

لحظه ها را دریاب ، پای در راه گذار

"راز هستی این است"

گل تقدیم شماسهراب سپهریگل تقدیم شما

..پ.ن: راهها منتظرند..و تو هیچوقت پای در این راه ننهادی و نشکستی این فاصله را..

 






تاریخ : سه شنبه 98/9/5 | 8:25 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

آدمهای خوب همیشه اول داستان لبخند به لب دارند
در عمیق ترین فکرهایشان ، آنجا که دست هیچکس نمیرسد تا از دریای افکارشان بیرونشان بکشد ،باز حواسشان به دوستشان هست که دلش نگیرد
همان هایی که برای بچه‌ای که با دقت از پشت پنجره ماشین بهشان زل زده شکلک در میاورند
آدمهایی که اشکشان دربیاید اشک در نمی‌اورند
خوبها وقتی ازشان تعریف میشود متواضعانه تبسم میکنند
در همه حال حالتان را جویایند و به یادتان هستند ،حتی اگر وقتی که خطاب کنیدشان : "چطوری بی مرام " باز لبخند مهربانانه شان را میزنند و میگویند "کوتاهی از ماست ، حالا اصل حالت چطوره با مرام ؟"
آدمهایی که فدایی شدند برای کس ها و ناکس‌ها
دوست و دشمن فرقی نمیکند
مهربانی در بند بند وجودشان میجوشد
همان ها که لقمه ای اگر هست کوچکترینش سهم خودشان میشود و به هنگام گذر از جایی که پرنده ای در حال غذا خوردن است مسیرشان را کج میکنند که یه وقت نپرد ..
همان ها که پیرمرد دست فروشی را می‌بینند ،بغض میکنند
آنها که دوست دارند زودتر از پدر و مادر و عزیزان خود بمیرند نکند که داغِ آنها را ببینند
همان ها که حسادت را بلد نیستند و وقتی خبرِ خوش برای دوستانشان میشوند اشک شوق در چشمهایشان حلقه میزند
آدمهای خوب متهم میشوند به بدی ، به شورش را در آوردن
ندانستم که چون خوبند، بدند
یا چون از خوبی شورش را در‌آورند ، بد شدند
اما هرچه که هست
نابند ، کم‌اند
همان ها که آخر داستان ، وقتی ترک میشوند

با وجود شکسته‌‌شده‌شان 

با اینکه مقصر نیستند
عذر خواهی میکنند و میگویند ببخش اگر حتی مهربانیم اذیتت میکرد ، دست خودم نبود، لبخند معرکه ات همیشگی ..
آدم های خوب
اول داستان محکومند به مرموزی بابت خنده ها و تبسم‌هاشان
و آخرش خوبی هایشان رنگ دیوانگی به خود میگیرد و با حرف های این و آنی که میگویند : "خلی به قرآن " "انقدر خوب نباش" می‌میرند...

قدیمی ها ندانستند
خدا آدمهای خوب را زود نمیبرد
ما آدمهای خوب را زود میکشیم..

 






تاریخ : جمعه 98/9/1 | 4:4 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب رست موبایل
  • وب اریک صدا
  • وب ایران آرت
  • وب کرد استار