سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران
دشمن ترینِ مردم نزد خداوند ـ عزّوجلّ ـ، کسی است که به ناحق، پشت مسلمانی را برهنه کند [و بر آن تازیانه زند] و کسی است که به ناحق، کسی را که وی را نزده است، بزند یا آن را که قتلی مرتکب نشده است را بکشد . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]

مریض حالی ام خوش نیست !

ارسال‌کننده : sahra در : 96/9/12 2:9 عصر

این روزها با آهنگ جدید چاوشی ."مریض حالی"

مریض حالی ام خوش نیست

نه خواب راحتی دارم.نه مایلم به بیداری.

چند ماهه درگیر بیماری ام... پیشترها ناراحتی معده اذیتم کرده بود..اما اینبار یکم جدیتره... خیلی از شبها خواب ندارم و تا صبح راه میرم...درد امونم بریده... هرچی دلم نمیخواست اینجا دیگه از ناراحتی بگم..بازم نشد... نمیدونم کی و چه وقت دوباره اینجا از خوشی هام خواهم نوشت.. نمیدونم واقعا... کاش سر در وبلاگم بزنن بزودی در این مکان کلی اتفاق خوب و حال عالی نصب خواهد شد... به امید اونروز...

 

تابعدی بهتر .....




کلمات کلیدی :

تولد تولد

ارسال‌کننده : sahra در : 96/7/17 2:56 عصر

سلام... امروز تولد باران کوچولوی ماست...دختر کوچولوی عزیزم...پنج ساله شد..نفس مادر...ولی جشن نگرفتیم .. خدا بخواد..یدفعه ای با تولد یگانه ..که بهمن ماهه میگیریم...بنظرم اصلا مهم نیست .. همینکه سالم باشیم در کنار هم..کفایت میکنه و نعمت بزرگیه.. خدا رو شاکرم... آرزو میکنم عمر با عزت و همراه با سلامتی و سرفرازی داشته باشند...

 




کلمات کلیدی :

بوی ماه مهر..باز هم...ماه مهربان

ارسال‌کننده : sahra در : 96/7/1 1:15 صبح

سلام..بالاخره این تابستون کشدار هم گذشت..انگار نمیخواست تموم بشه..هرچند قرار نیست روزها بد باشن..نمیخوام بگم چه تابستون بدی بود..بقول مادرم همیشه میگفت..روز بد خوب میشه..آدم بد خوب نمیشه..شاید بدبیاریای ماهم دست روزای خدا نیست..که قطعا نیست...دست خودمون و تصمیمات غلطمون و مقداریش هم ادمای اطرافمون...به هر حال خوشحالم که گذشت..یه فصل دیگه از دفتر زندگی...امیدوارم به فصل جدید و مهر و مهربانی...به امید اینکه دخترم در مدرسه جدید موفق باشه..قسمت این بچه س که مدام تغییرات شامل حالش میشه..از شهری به شهری..دبستان زیاد مهم نبود و خوب هم درخشید و لطمه ندید...راهنمای و متوسطه جابجا نشد و الان که حساسترین مقطع رو میگذرونه یعنی یازدهم و داره نزدیک میشه به کنکور...دوباره .....سپردم بخدا و به تواناییش ایمان دارم... اما درسها سخت تر میشه.. هول ورم داشته که یه عمر تاوان اشتباهاتمون رو دخترم نده... هزاران اگه و اما تو کله م میچرخه...اگه مدرسه که میره خوب نباشه...اگه معلما کارکشته نباشن...اگه محیط ناسالم باشه... اگه و اگه و ..ِ.... اخه خیلی درسها تغییر کرده و دبیرا باید خودشون هر سال آموزش ببینن...مدارس دولتی هم که دلسوز نیستن... لااقل شهراییکه اکثرا بومی هستن.. بیشتر تلاش میکنن بخاطر رتبه خوب اوردن تو کنکور و اسم و رسم آموزشگاه خودشونم که شده...ولی اینجا تو شهر هفتاد و دو ملت ..که هیچ بومی چندان نداره...کی به کیه؟؟!!! 

فقط و فقط توکلم بخداس... هول و ولایی هم که دارم دلنگرانیهای مادرانه س... چاره ای جز توکل و توسل به خدا و ائمه ندارم... اول محرم هست و شروع مدارس....از خدا میخوام ..بحق مظلوم این ماه..همه فرزندان این آب و خاک رو از جمیع بلاها محافظت کنه و در راه علم آموزی یاری بده... دختر منم از صدقه سر خوبای درگاهش..کمک کنه..آمین یا رب العالمین




کلمات کلیدی :

تولدت مبارک

ارسال‌کننده : sahra در : 96/5/16 9:47 صبح

سلام..وبلاگ نازنینم..پنج سالگیت مبارک..ببخش که دیر یادم اومد..9 روز پیش 5 ساله شدی...اما باورم نمیشه..انگار خیلی بیشتر ازینا عمر کرده باشی..انگار از خیلی خیلی سال پیش تو رو دارم.. دلم نمیخواد هیچوقت از دستت بدم... با وجود اومدن شبکه های مجازی متعدد تو برای من عزیزتری....مثل فرزندم...چقدر خاطرات تلخ و شیرین اینجا ثبت کردم..حتی خاطرات سالها قبل از پیدایش تو....اینجا امن ترین و دلنشین ترین فضا برای منه.. اینجا خود خود منه.. امروز بهانه نوشتنم شدی..نه اینکه بهت سر نزنم ..میام تو پارسی یار میچرخم ولی حرفی برای گفتن ندارم... از تو چه پنهون اتاق بغلی یعنی همون پارسی زیاد کسی منو تحویل نمیگیره.. زیاد شناخته شده نیستم..مطالبشون رو مدام میخونم ولی اثری از خودم بجا نمیذارم.. شاید اینجا هم نمود باطنی منه.. ارامش رو دوست دارم.. بی دغدغگی .. سکوت.شاخصه شخصیت منه... تو اینو خوب میدونی.. بگذریم...

 

از حال و هوام بگم برات که..

بیشتر از چهل روزه که اومدیم کرج ولی دو هفته س که خونه اجاره کردیم و قبلش پیش مادر همسری بودیم...روزای سختی بود..ولی گذشت..الان وضعیت توأم با آرامشه...ولی مشکلات کار و اقتصاد به قوت خودش باقی...شایدم چند درجه سخت تر.. خدا الرحم الراحمینه... منم خونه نشین شدم و آرایشگاه نازنین تو یزد رو که دو سال باهاش خو گرفته بودم از دست دادم... اینجا احساس بیگانگی دارم..نمیدونم میشه مثل قبل مشغول بشم جایی یا نه...توکل بخدا...راستی دخترکم رو باید پیش دبستان ثبت نام کنم...دخترم که پایه یازدهم .. پرونده ش رو نگرفتیم و موندیم تو منگنه...با کارنامه تنها ثبت نام نمیکنن...بعلت مشکلات مالی شهریه سال قبل داده نشده و چکش پاس نشد... مهلت ثبت نام تا اخر این ماهه...باید بریم تسویه حساب و پرونده رو بگیریم.. احتمالا باباش میره...خیلی ناراحتم که اوضاع باید حالا که دخترم نزدیک کنکوره و باید دستمون بازتر باشه..کلاسای مختلف بفرستیمش ..قمر در عقرب بشه...مدام میگم چرا حالا...خدا خودش کمک کنه..اینم از احوالات ما..تا بعد.....




کلمات کلیدی :

کوچ

ارسال‌کننده : sahra در : 96/3/30 11:19 عصر

امشب آخرین شب اقامت در این خونه است که دو سال ساکنش بودیم و همینطور اقامت در یزد..شهریکه با وجودیکه زادگاهم هست چندان میل و رغبتی به خاکش و زندگی کردن داخلش رو ندارم... به اجبار اینجا زاده شدم..در صورتیکه اصالتم هیچ ربطی به اینجا ندارد.. به اجبار اینجا بزرگ شدم با اینکه بارها از مادرم خواستم و التماس که بریم دیار مادری ولی قبول نمیکرد... وقتی بعد ازدواجم ازینجا رفتم ناراحت بودم فقط بخاطر دوری از مادر و تنها برادرم... وقتی باز بعد سالها به اجبار برگشتم ناراحت بودم چون به شرایط و زندگی بیرون از یزد عادت کرده بودم...و الان بعد از چند سال دارم ازین شهر کوچ میکنم... در حالیکه نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت... بیشتر نگرانم...نگران دخترم که دو سال دیگه کنکور داره... به مدارس اینجا و محیط عادت کرده...وگرنه خودم دیگر نه مادری دارم که دلبسته اش باشم نه برادرم در این شهر زندگی میکنه...فقط میدونم یه حس غریبی دارم... سالها دل بستم و دل کندم... دیگه نمیخوام به هیچ چیز و هیچکس... دلبستگی داشته باشم... اینطوری راحت تر میتونم خودمو با شرایط وفق بدم...آدمها گاهی مجبورن نقش یک سنگدل رو بازی کنن... برای راحتی در ترک وابستگی...مجبورن عاطفه شونو زیر پا له کنن و دل بکنن... مجبورن دیگران رو از خودشون برونن تا بتونن مهرشونو از دلش پاک کنن... این روزها خیلی دلم برای یک نفر تنگ شده...خیلی خیلی...کسی که سالها در بینمون نیست ولی چهره ش از خاطرم محو نمیشه... محسنم جات تو قلبمه... قربون اون خاله گفتنات برم... دلم لک زده برا لبخندت برای محبتات..یاد سالها قبل افتادم که برا گذاشتن اثاثیه دربدر دنبال یجا کوچیک بودیم و اجاره کم و تو چقدر سعی کردی مادرت رو راضی کنی تا برا من زیرزمینتون رو خالی کنه ولی نشد...این روزها که باز تاریخ تکرار شد کلی یادت کردم...چقدر منو دوست داشتی..و چقدر دوستت داشتم...همیشه تو قلبمی... هر چند دارم ازین دیار میرم و دور میشم ازت.. ولی بدون یادت خیلی عزیزه برام...محسن جان دوستت دارم...روحت شاد... 




کلمات کلیدی :

رمضان

ارسال‌کننده : sahra در : 96/3/6 9:23 صبح

  ماه مبارک از راه رسید..دیشب دلم بدجوری گرفته بود..اولین ماه رمضانی هست که مادرم تو این دنیا نیست..خیلی دلم هواشو کرده...دیشب بعد از نماز کلی براش اشک ریختم.. حال دلم اصلا خوب نبود..و معمولا بچه ها وقتی حال دلشون خوب نیست..یا وقتی خطایی میکنن یا هروقت کسی یا چیزی آزارشون میده..اولین کسی رو که بیاد میارن مادر هست..انگار مادرا آفریده شدن برای زمان های غصه دار بودن بچه ها... انگار اونان که اولین کسی هستن که از غم دل فرزندشون آگاه میشن...مادرا حس شیشم خوبی دارن برا کشف حقیقت دل بچه هاشون...انگار مادر منم دیشب اومد نشست کنارم.. میدونست تو دلم چی میگذره...اول کمی چشم غره بهم رفت..مثل همونوقتا که خطا و اشتباهی ازم سرمیزد...بعدم سرمو گذاشت رو پاهاش.. و من های های گریه کردم..کمی سبک شدم..کاش پیش خدا هم شفاعتم رو بکنه..کاش خدا از سر تقصیرات و گناهانم بواسطه مادرم بگذره..کاش تو این ماه رحمت و مغفرت، خدا منم ببخشه..و مثل یک مادر مهربان چشمش رو روی خطاهام ببنده و بازم دوستم داشته باشه..آمین.

یادش بخیر ماه رمضونهای بچگی..نوجوونی..تو خونه قدیمی پدریم..من و مادرم سحرها بیدار میشدیم..مادرم با چه عشقی بعد از آماده کردن همه چیز منو صدا میکرد..چقدر اون روزها رو دوست داشتم..هنوزم ساعت شماته ای اون زمان رو دارم..یعنی بعد فوت مادرم اوردم برای یادگاری..خیلی با صدای زنگش تو سحرهای ماه مبارک خاطره دارم.. هرچند مادرم هیچوقت محتاج هشدار برای بیدار شدن نبود و خودش زودتر پا میشد.. یادمه همیشه من بودم که با صدای زنگش بیدار میشدم...و چشم که باز میکردم صورت خندان مادرم رو میدیدم که با سر اشاره میکرد پاشو.. چه لذتی داشت همه چیز آماده بود..بوی غذا پیچیده بود توی خونه..چایی حاضر و اماده...ظرف میوه و ..... سحرهای زمستون برای مسواک زدن که میرفتم توی حیاط چشمم به آسمون بود و از دیدن ستاره ها لذت میبردم...ولی از سرما مجبور بودم بدوم داخل...گاهی مواقع فکر میکنم هرچند ما امکانات الان رو نداشتیم ولی از خیلی چیزها بهره میبردیم که الان بچه هامون ازش محرومن... هیچوقت دختر من لذت مسواک زدن زیر آسمون شب پرستاره ..اونم تو سحر ماه مبارک رو درک نخواهد کرد.. و چقدر حیف.. بگذریم...

 

امسال نیت کردم ختم قران ماه مبارک رو هدیه کنم به روح مادرم..این  کمترین کاریه که میتونم براش انجام بدم...مدام تصویرش تو ذهنمه موقع قران خوندن.. چه علاقه شدیدی داشت با وجود سواد کمش قران یاد بگیره.. اونم من تو سن نوجوونیم بهش یاد دادم... وقتی یادم میاد چقدر اوایلش کلمات رو غلط تلفظ میکرد عصبانی میشدم و گاهی غر میزدم یا ناراحتش میکردم..دلم اتیش میگیره..تا  اواخر عمرش حتما روزی یه صفحه از قران رو باید میخوند .. و چقدر دوست داشت که میتونست روانتر و بهتر بخونه ولی چه کنم که من معلم خوبی نبودم .. و مادرم مجبور بود خیلی شمرده روخوانی کنه..

ملتمس دعای خیرتان..حقیر رو فراموش نکنید.

تا بعد....




کلمات کلیدی :

بعدنوشت..پست قبل

ارسال‌کننده : sahra در : 96/3/1 7:5 صبح

 هرکار کردم نشد پست قبلیم ویرایش کنم..مجبور شدم بعدنوشت پست قبل رو اینجا بذارم...با گوشی پست گذاشتن هم شده معظلی.. لطفا مسئولین رسیدگی کنن./ :

روحانی تمدید شد...امیدوارم 4 سال آینده..مردم بخاطر انتخابشون به همدیگه تبریک بگن..امیدوارم.همین..

 

 

 




کلمات کلیدی :

انتخاب

ارسال‌کننده : sahra در : 96/2/29 9:44 صبح

امروز روز انتخابه... روز انتخابات...انتخابات ریاست جمهوری...راستش من زیاد اهل سیاست نیستم..انتخابم بیشتر دلی هست ..شاید خنده دار باشه...ولی تغییرات زندگیم ملاک انتخابمه..ببینم اونیکه 4 سال بوده...تو روال زندگی من چه تغییری بوجود اورده..پیشرفت داشتیم یا پسرفت...شاید زیادم بد نباشه..آخه خونه من هم یه نقطه ریز از کشورمه...یه قطره از دریاس..خب چرا بد باش ملاک انتخابم...بنظر خودم خیلی هم خوبه....همیشه هم هرکی به دلم افتاده بهش رأی دادم..اما این 4 سالیکه روحانی رئیس جمهور بود..زندگی ما به قهقرا سقوط کرد... همسری بیکار شد..درسته که بخاطر اشتباه خودش بود..ولی شرایط کشور هم تو اشتباهات و تصمیمات ما نقش داره.. وقتی یه ارگان دولتی به کارمندش سخت بگیره که الا و بلا باید فلان ماشین زیر پات باشه.. مدل ماشینت بهمان باشه..و تو کارت رو از دست بدی... ربط به مسئولین داره دیگه... بگذریم......

من هنوز جایی اعلام نکردم که به چه کسی رأی میدم... ولی مطمئنم انتخابم کسی نیست که در زمان ریاستش زندگیم به خاک سیاه نشست..

 

پ.ن: انتخاب یه پدیده خیلی مهمه... یه اصل محکم و اساسی تو زندگی هر آدمیه...اولین انتخاب هر ادم فکر کنم که مهم هم هست..انتخاب رشته س..که من از امتخابم منع شدم..وگرنه الان پرستار کارکشته ای بودم...انتخاب همسر.مهمترین رویداد زندگیه...که من تحت تاثیر عواطف و بدون تفکر و احساسی عمل کردم..بیشتر پوززنی بود ...دیگه بعد ازون حق انتخابی نداشتم...ولی با انتخاب امسالم میخوام تصمیمات جدی تو زندگیم بگیرم و عملیش کنم.. به امید خدا.

 

تابعد.....




کلمات کلیدی :

دردیکه انسان را به سکوت وامیدارد...بسیار سنگین تر از دردیست که ا

ارسال‌کننده : sahra در : 96/2/22 6:57 عصر

وقتی نمینویسم...نه اینکه دردی نیست..نه اینکه روزهایم شاد و سرحال میگذرند...نه اینکه بوی این اتاق عوض شده باشد...وقتی نمینویسم...یعنی لال شدم از هجم غصه...یعنی حرف هایم گفتن ندارند بس که تکرار و تکراری شده اند...فکر میکنم هر آدمی ضروری ست کسی را داشته باشد که دوستت دارم هایش را با جان ببلعد...ندارمش...نیست...گمم کرده بود و گم شدم....استوارم...خم به ابرو نیاوردم دریغ از قطره ای اشک در ملا عام...صمیمی ترین هایم هم آخر نفهمیدند از این شکست خوشحالم یا ناراحت...اما من شخصا معتقدم که حالم خوب میشود...از این خواب بیدار میشوم و روزی میرسد که به تمام گذشته ام با لبخند نگاه کنم...روزی از روزهای قدیم یاد گرفته بودم که آدم ها را باید جایی بگذارم و بگذرم....نمیدانم چرا فراگرفته هایم را انقدر خام فراموش کردم...و هرچه بزرگتر میشوم جای زخم ها بیشتر در روحم میماند.....خوبم و خوشحالم که کسی انتظار ندارد ادای آدم های خوشحال را در بیاورم...که همگان واقفند من آدم بازیگری نیستم...بازی گردانم دنیاست نه آدمهایش....پس روزی میرسد...که باز پرچم سفید آرامش را بالای سرم تکان میدهم ...دور نیست...دیر نیست...




کلمات کلیدی :

سوپرایزانه (((:

ارسال‌کننده : sahra در : 96/2/7 8:15 صبح

 سلام.چهارم تولدم بود..دوشنبه از صبح رفتم آرایشگاه..عروس داشتیم..تا بعدازظهر که تموم شد و ..من موندم دست تنها...شب عید مبعث بود و چندتایی مشتری دیگه هم  بودن... خلاصه 9 شب..بستم و اومدم خونه...(دو هفته ای میشه که همسری رفته دنبال چکای برگشتی بدهکار.. و وصول طلبش... من این مدت تا دلم میخواس پیاده روی کردم).خلاصه پیاده تا خونه اومدم ... بمحض ورود خیلی غافلگیر شدم...با دیدن کیک روی میز و بادکنکای رنگی... و بیشتر از همه سه پایه دوربینی که منصوره جون دوستم کار گذاشته بود... جا خوردم اولش... اینقدر خسته و بی رمق بودم که انتظار چنین صحنه ای نداشتم... یهو کلی انرژی گرفتم و رفتم لباس عوض کردم و اومدم چند تا عکس گرفتیم... یه تولد کوچولو و قشنگ...با حضور دخترم و دوستم و پسرش محمدعلی...جای باران خیلی خالی بود...اخه دخترکم با پدرش رفته سفر...القصه.... شب بیادماندنی رقم خورد.. همه اینا رو هم مدیون منصوره هستم.. شاید خنده دار بنظر بیاد...ولی تا حالا که  37 سال  از عمرم گذشته...طعم سوپرایز رو نچشیده بودم... بگذریم......

 

همه این دلخوشیها گذراس...باز شور افتاده بدلم.. باید اسباب کشی کنیم..اخر خرداد..صابخونه خونه ش رو میخواد... دعا میکنم برای همه مستاجرا که صاحب خونه بشن... و همسری دست پر برگرده.. بتونیم یه خونه خوب پیدا کنیم و یه کار خوب...

یا حق....




کلمات کلیدی :

   1   2      >