سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
ای گرامی ترینِ گرامیان و نهایتِ آرزوی خواستاران ! تو سرور منی که درِ دعا و توبه را برای من گشودی. پس درِ قبول و اجابت دعا را بر من مبند . [.فاطمه علیه السلام ـ در دعایش ـ]

کوچ

ارسال‌کننده : sahra در : 96/3/30 11:19 عصر

امشب آخرین شب اقامت در این خونه است که دو سال ساکنش بودیم و همینطور اقامت در یزد..شهریکه با وجودیکه زادگاهم هست چندان میل و رغبتی به خاکش و زندگی کردن داخلش رو ندارم... به اجبار اینجا زاده شدم..در صورتیکه اصالتم هیچ ربطی به اینجا ندارد.. به اجبار اینجا بزرگ شدم با اینکه بارها از مادرم خواستم و التماس که بریم دیار مادری ولی قبول نمیکرد... وقتی بعد ازدواجم ازینجا رفتم ناراحت بودم فقط بخاطر دوری از مادر و تنها برادرم... وقتی باز بعد سالها به اجبار برگشتم ناراحت بودم چون به شرایط و زندگی بیرون از یزد عادت کرده بودم...و الان بعد از چند سال دارم ازین شهر کوچ میکنم... در حالیکه نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت... بیشتر نگرانم...نگران دخترم که دو سال دیگه کنکور داره... به مدارس اینجا و محیط عادت کرده...وگرنه خودم دیگر نه مادری دارم که دلبسته اش باشم نه برادرم در این شهر زندگی میکنه...فقط میدونم یه حس غریبی دارم... سالها دل بستم و دل کندم... دیگه نمیخوام به هیچ چیز و هیچکس... دلبستگی داشته باشم... اینطوری راحت تر میتونم خودمو با شرایط وفق بدم...آدمها گاهی مجبورن نقش یک سنگدل رو بازی کنن... برای راحتی در ترک وابستگی...مجبورن عاطفه شونو زیر پا له کنن و دل بکنن... مجبورن دیگران رو از خودشون برونن تا بتونن مهرشونو از دلش پاک کنن... این روزها خیلی دلم برای یک نفر تنگ شده...خیلی خیلی...کسی که سالها در بینمون نیست ولی چهره ش از خاطرم محو نمیشه... محسنم جات تو قلبمه... قربون اون خاله گفتنات برم... دلم لک زده برا لبخندت برای محبتات..یاد سالها قبل افتادم که برا گذاشتن اثاثیه دربدر دنبال یجا کوچیک بودیم و اجاره کم و تو چقدر سعی کردی مادرت رو راضی کنی تا برا من زیرزمینتون رو خالی کنه ولی نشد...این روزها که باز تاریخ تکرار شد کلی یادت کردم...چقدر منو دوست داشتی..و چقدر دوستت داشتم...همیشه تو قلبمی... هر چند دارم ازین دیار میرم و دور میشم ازت.. ولی بدون یادت خیلی عزیزه برام...محسن جان دوستت دارم...روحت شاد... 




کلمات کلیدی :

رمضان

ارسال‌کننده : sahra در : 96/3/6 9:23 صبح

  ماه مبارک از راه رسید..دیشب دلم بدجوری گرفته بود..اولین ماه رمضانی هست که مادرم تو این دنیا نیست..خیلی دلم هواشو کرده...دیشب بعد از نماز کلی براش اشک ریختم.. حال دلم اصلا خوب نبود..و معمولا بچه ها وقتی حال دلشون خوب نیست..یا وقتی خطایی میکنن یا هروقت کسی یا چیزی آزارشون میده..اولین کسی رو که بیاد میارن مادر هست..انگار مادرا آفریده شدن برای زمان های غصه دار بودن بچه ها... انگار اونان که اولین کسی هستن که از غم دل فرزندشون آگاه میشن...مادرا حس شیشم خوبی دارن برا کشف حقیقت دل بچه هاشون...انگار مادر منم دیشب اومد نشست کنارم.. میدونست تو دلم چی میگذره...اول کمی چشم غره بهم رفت..مثل همونوقتا که خطا و اشتباهی ازم سرمیزد...بعدم سرمو گذاشت رو پاهاش.. و من های های گریه کردم..کمی سبک شدم..کاش پیش خدا هم شفاعتم رو بکنه..کاش خدا از سر تقصیرات و گناهانم بواسطه مادرم بگذره..کاش تو این ماه رحمت و مغفرت، خدا منم ببخشه..و مثل یک مادر مهربان چشمش رو روی خطاهام ببنده و بازم دوستم داشته باشه..آمین.

یادش بخیر ماه رمضونهای بچگی..نوجوونی..تو خونه قدیمی پدریم..من و مادرم سحرها بیدار میشدیم..مادرم با چه عشقی بعد از آماده کردن همه چیز منو صدا میکرد..چقدر اون روزها رو دوست داشتم..هنوزم ساعت شماته ای اون زمان رو دارم..یعنی بعد فوت مادرم اوردم برای یادگاری..خیلی با صدای زنگش تو سحرهای ماه مبارک خاطره دارم.. هرچند مادرم هیچوقت محتاج هشدار برای بیدار شدن نبود و خودش زودتر پا میشد.. یادمه همیشه من بودم که با صدای زنگش بیدار میشدم...و چشم که باز میکردم صورت خندان مادرم رو میدیدم که با سر اشاره میکرد پاشو.. چه لذتی داشت همه چیز آماده بود..بوی غذا پیچیده بود توی خونه..چایی حاضر و اماده...ظرف میوه و ..... سحرهای زمستون برای مسواک زدن که میرفتم توی حیاط چشمم به آسمون بود و از دیدن ستاره ها لذت میبردم...ولی از سرما مجبور بودم بدوم داخل...گاهی مواقع فکر میکنم هرچند ما امکانات الان رو نداشتیم ولی از خیلی چیزها بهره میبردیم که الان بچه هامون ازش محرومن... هیچوقت دختر من لذت مسواک زدن زیر آسمون شب پرستاره ..اونم تو سحر ماه مبارک رو درک نخواهد کرد.. و چقدر حیف.. بگذریم...

 

امسال نیت کردم ختم قران ماه مبارک رو هدیه کنم به روح مادرم..این  کمترین کاریه که میتونم براش انجام بدم...مدام تصویرش تو ذهنمه موقع قران خوندن.. چه علاقه شدیدی داشت با وجود سواد کمش قران یاد بگیره.. اونم من تو سن نوجوونیم بهش یاد دادم... وقتی یادم میاد چقدر اوایلش کلمات رو غلط تلفظ میکرد عصبانی میشدم و گاهی غر میزدم یا ناراحتش میکردم..دلم اتیش میگیره..تا  اواخر عمرش حتما روزی یه صفحه از قران رو باید میخوند .. و چقدر دوست داشت که میتونست روانتر و بهتر بخونه ولی چه کنم که من معلم خوبی نبودم .. و مادرم مجبور بود خیلی شمرده روخوانی کنه..

ملتمس دعای خیرتان..حقیر رو فراموش نکنید.

تا بعد....




کلمات کلیدی :

بعدنوشت..پست قبل

ارسال‌کننده : sahra در : 96/3/1 7:5 صبح

 هرکار کردم نشد پست قبلیم ویرایش کنم..مجبور شدم بعدنوشت پست قبل رو اینجا بذارم...با گوشی پست گذاشتن هم شده معظلی.. لطفا مسئولین رسیدگی کنن./ :

روحانی تمدید شد...امیدوارم 4 سال آینده..مردم بخاطر انتخابشون به همدیگه تبریک بگن..امیدوارم.همین..

 

 

 




کلمات کلیدی :

انتخاب

ارسال‌کننده : sahra در : 96/2/29 9:44 صبح

امروز روز انتخابه... روز انتخابات...انتخابات ریاست جمهوری...راستش من زیاد اهل سیاست نیستم..انتخابم بیشتر دلی هست ..شاید خنده دار باشه...ولی تغییرات زندگیم ملاک انتخابمه..ببینم اونیکه 4 سال بوده...تو روال زندگی من چه تغییری بوجود اورده..پیشرفت داشتیم یا پسرفت...شاید زیادم بد نباشه..آخه خونه من هم یه نقطه ریز از کشورمه...یه قطره از دریاس..خب چرا بد باش ملاک انتخابم...بنظر خودم خیلی هم خوبه....همیشه هم هرکی به دلم افتاده بهش رأی دادم..اما این 4 سالیکه روحانی رئیس جمهور بود..زندگی ما به قهقرا سقوط کرد... همسری بیکار شد..درسته که بخاطر اشتباه خودش بود..ولی شرایط کشور هم تو اشتباهات و تصمیمات ما نقش داره.. وقتی یه ارگان دولتی به کارمندش سخت بگیره که الا و بلا باید فلان ماشین زیر پات باشه.. مدل ماشینت بهمان باشه..و تو کارت رو از دست بدی... ربط به مسئولین داره دیگه... بگذریم......

من هنوز جایی اعلام نکردم که به چه کسی رأی میدم... ولی مطمئنم انتخابم کسی نیست که در زمان ریاستش زندگیم به خاک سیاه نشست..

 

پ.ن: انتخاب یه پدیده خیلی مهمه... یه اصل محکم و اساسی تو زندگی هر آدمیه...اولین انتخاب هر ادم فکر کنم که مهم هم هست..انتخاب رشته س..که من از امتخابم منع شدم..وگرنه الان پرستار کارکشته ای بودم...انتخاب همسر.مهمترین رویداد زندگیه...که من تحت تاثیر عواطف و بدون تفکر و احساسی عمل کردم..بیشتر پوززنی بود ...دیگه بعد ازون حق انتخابی نداشتم...ولی با انتخاب امسالم میخوام تصمیمات جدی تو زندگیم بگیرم و عملیش کنم.. به امید خدا.

 

تابعد.....




کلمات کلیدی :

دردیکه انسان را به سکوت وامیدارد...بسیار سنگین تر از دردیست که ا

ارسال‌کننده : sahra در : 96/2/22 6:57 عصر

وقتی نمینویسم...نه اینکه دردی نیست..نه اینکه روزهایم شاد و سرحال میگذرند...نه اینکه بوی این اتاق عوض شده باشد...وقتی نمینویسم...یعنی لال شدم از هجم غصه...یعنی حرف هایم گفتن ندارند بس که تکرار و تکراری شده اند...فکر میکنم هر آدمی ضروری ست کسی را داشته باشد که دوستت دارم هایش را با جان ببلعد...ندارمش...نیست...گمم کرده بود و گم شدم....استوارم...خم به ابرو نیاوردم دریغ از قطره ای اشک در ملا عام...صمیمی ترین هایم هم آخر نفهمیدند از این شکست خوشحالم یا ناراحت...اما من شخصا معتقدم که حالم خوب میشود...از این خواب بیدار میشوم و روزی میرسد که به تمام گذشته ام با لبخند نگاه کنم...روزی از روزهای قدیم یاد گرفته بودم که آدم ها را باید جایی بگذارم و بگذرم....نمیدانم چرا فراگرفته هایم را انقدر خام فراموش کردم...و هرچه بزرگتر میشوم جای زخم ها بیشتر در روحم میماند.....خوبم و خوشحالم که کسی انتظار ندارد ادای آدم های خوشحال را در بیاورم...که همگان واقفند من آدم بازیگری نیستم...بازی گردانم دنیاست نه آدمهایش....پس روزی میرسد...که باز پرچم سفید آرامش را بالای سرم تکان میدهم ...دور نیست...دیر نیست...




کلمات کلیدی :

سوپرایزانه (((:

ارسال‌کننده : sahra در : 96/2/7 8:15 صبح

 سلام.چهارم تولدم بود..دوشنبه از صبح رفتم آرایشگاه..عروس داشتیم..تا بعدازظهر که تموم شد و ..من موندم دست تنها...شب عید مبعث بود و چندتایی مشتری دیگه هم  بودن... خلاصه 9 شب..بستم و اومدم خونه...(دو هفته ای میشه که همسری رفته دنبال چکای برگشتی بدهکار.. و وصول طلبش... من این مدت تا دلم میخواس پیاده روی کردم).خلاصه پیاده تا خونه اومدم ... بمحض ورود خیلی غافلگیر شدم...با دیدن کیک روی میز و بادکنکای رنگی... و بیشتر از همه سه پایه دوربینی که منصوره جون دوستم کار گذاشته بود... جا خوردم اولش... اینقدر خسته و بی رمق بودم که انتظار چنین صحنه ای نداشتم... یهو کلی انرژی گرفتم و رفتم لباس عوض کردم و اومدم چند تا عکس گرفتیم... یه تولد کوچولو و قشنگ...با حضور دخترم و دوستم و پسرش محمدعلی...جای باران خیلی خالی بود...اخه دخترکم با پدرش رفته سفر...القصه.... شب بیادماندنی رقم خورد.. همه اینا رو هم مدیون منصوره هستم.. شاید خنده دار بنظر بیاد...ولی تا حالا که  37 سال  از عمرم گذشته...طعم سوپرایز رو نچشیده بودم... بگذریم......

 

همه این دلخوشیها گذراس...باز شور افتاده بدلم.. باید اسباب کشی کنیم..اخر خرداد..صابخونه خونه ش رو میخواد... دعا میکنم برای همه مستاجرا که صاحب خونه بشن... و همسری دست پر برگرده.. بتونیم یه خونه خوب پیدا کنیم و یه کار خوب...

یا حق....




کلمات کلیدی :

1396

ارسال‌کننده : sahra در : 96/1/1 9:35 صبح

اول سالی یه چی بگم دق دلیمو سر سال 1395 خالی کرده باشم...سال بسیار بدی بودی..سال مملو از غم و ناراحتی.. پر از بغض..نه برای من..بلکه همه دوروبریا... دوست و آشناها... همشهریا..اصن کل مملکت.. نمیدونم چرا..میگن روز خدا بد نمیشه ولی تو هر روزت بد بود..اصن هر روزت بدتر از دیروز.. میمون زشت بدقواره...برو دیگه اینورا پیدات نشه...اصن بذار یازده سال دیگه برمیگردی..جرأت داری خودتو عوض نکرده باشی..من میدونم با تو... باید جبران کنی.. اینقدر باید میمون خوبی شده باشی و سال عالی رو برامون رقم بزنی که خسارات وارد بهمون رو یادمون بره ....به امید دیدار در سال 1407  ..  و  اما ...

خروس جان.. امیدوارم خوش خبر باشی..خروس بی محل نباشی.. کاری کنی که کبک همه خروس بخونه..

 

سال نو مبارک.

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

مادرم

ارسال‌کننده : sahra در : 95/12/20 7:53 عصر

باورم نمیشد بعد مدتها پست بذارم .. اونم در مورد از دست دادن مادرم..هفته پیش چهلمش بود.. به همین سادگی..بعد یک سال تحمل درد و رنج ...سرطان از پا دراوردش... هنوزم نمیخوام باور کنم.. خیلی سخته ... تصور اینکه دیگه مادرت رو نمیبینی... دیگه تو این دنیا نیست.. مدام خاطرات کودکیم جلو چشمم رژه میرن.. خنده هاش..اخمهاش..تنها پناه دوران کودکی...یار و همدم دوران نوجوانی...مادری که باید نقش پدر رو هم برای من و برادرم ایفا میکرد..و چقدر سخت گذشته براش خدا میدونه...

 

مادر روحت شاد... جایگاهت بهشت

 

 




کلمات کلیدی :

****

ارسال‌کننده : sahra در : 95/8/3 8:31 صبح

 

سلام... دو ماه از اخرین پستم گذشت... خدا رو شکر همسری رفت سرکار...هرچند دلخواهش نیست ولی چاره چیه... یگانه رفت دهم.. رشته تجربی...چیزی که از بچگی دوست داشت...عاشق زیست و علوم... خداکنه که موفق بشه.. رشته ای که من توش موفق نشدم..چون اجبار بود ولی الان پشیمونم..که با قضا و قدر جنگیدم و ادامه ش ندادم... شاید الان به پرستاری که از بچگی دوست داشتم رسیده بودم... اشتباهم این بود که راه میانبر (بهیاری)رو خواستم انتخاب کنم که نذاشتن قوم الظالمین یا همان فامیل پدری... الهی که دخترم بجایی برسه که بهش افتخار کنم... آمین....   17 مهر تولد باران بود...4 ساله شد دخترکم...ی جشن کوچولو و یه کیک ساده... دلخوش کنک...همینم خوبه...

 

 

این روزها مادرم بعد از یک دوره 8 مرحله ی شیمی درمانی سلامت نسبی داره...دکترش راضیه از وضعیتش... اما بازم یه مرحله دارو گرفته چند روز پیش وخونه داییم تحت مراقبت زنداییمه..خدا خیرش بده..مادرم خونه من نمیاد و اونجا راحت تره..هرچی باشه برادر نزدیکتره تا داماد...

 

خدا رو شکر ک کمی از پریشانی احوالاتم کاسته شد توی این دوماهه.. خدا بخواد و وضعیت مالی هم سر و سامانی بگیره..امیدوارم بلطفش و کرمش...

 

تا بعد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

آخرین ماه تابستان

ارسال‌کننده : sahra در : 95/6/2 2:14 صبح

 

شهریور هم شروع شد... دیگه تابستون زورای آخرشو میزنه.. هرچند اینجا تا اواخر مهرماه گرمه.. ولی الانم شبای خنکی داریم.. روزها هم قابل تحمله... بجز بعضی روزها که خورشید حسابی سوزان میشه .. معلومه که اونم دلش از اهل زمین حسابی پره... روز اول شهریور آغاز زندگی مشترک...  روزیکه اصلا دیگه اهمیتی نداره... و خودشو بین اینهمه روزمرگی و گرفتاری گم کرده... و تبدیل شده به مناسبتی فراموش شده که 17 سال از عمرش میگذره... سال هم کم کم به نیمه میرسه .. و من نصف عمر شدم تو این نیمه... سال خوبی نبود برای ما... البته تا اینجاش... امیدوارم به لطف حق... هرچند نمیدونم خسارتهای جبران ناپذیر این زندگی رو چه کسی میتونه پرداخت کنه... سرمایه ای که به باد فنا رفت.و آینده ای نامعلوم.. با آغاز تابستان و در اولین روز تیرماه به یه سفر طولانی رفتیم... برای من اجباری .. نه به قصد تفریح و گردش .. برای فرار از وضعیت موجود....سفری که یه چله طول کشید.. نیمی ش رو منزل مادر شوهر و نیمی دیار پدری همسر....به قصد احقاق حق و برگرداندن سرمایه از دست رفته... اما دریغ آب رفته به جوی باز نخواهد گشت... اما راه رفته را باید باز گشت... و جنگید با روزگار و با وضعیت نابسامان... باید کنار آمد با خیالات آشفته و روح زخم خورده... باید شروع کرد.. از کجا و چطور...نامشخص... شاید نیمه دوم سال با ما مهربانتر باشد.. شاید مهرمان به دل خدا بیافتد... شاید نگاهی... اعجازی...به امید خدا...به امید روزهای بهتر...

 




کلمات کلیدی :

   1   2      >