سفارش تبلیغ
صبا ویژن

حیاط خلوت من
 
قالب وبلاگ

تصور کنید شب را در خانه خودتان گذرانده‌اید.. شام سبکی خورده اید و میزان کالری و چربی اش را با دقت اندازه گرفته‌اید، بعد در کنار خانواده فیلم دیده‌اید، به درس و مشق بچه ها رسیدگی کرده‌اید و پیش از خواب چند صفحه ای کتاب خوانده‌اید.
فردا صبح ورق برمیگردد:
شما را بدون آب و غذا، بدون نقشه راه و مقصد در جنگلی بزرگ و بی انتها رها میکنند.
شروع میکنید به قدم زدن و به پهناوری جهان، کوچکی خودتان در این دنیای بی انتها، فلسفه خلقت، برنامه های آینده نگرانه زندگی شخصی و... فکر میکنید.
نزدیک ظهر گرسنه و خسته میشوید... کوله‌تان خالی‌ست و پاهایتان بی‌رمق.
به "ناهار را چه کنم" فکر میکنید.
به اینکه باید برای ناهار چیزی مقوی و پاکیزه پیدا کنید... هر چه میگردید میوه‌ای بر درخت، قارچی بر زمین و خرگوشی برای شکار پیدا نمی‌کنید.
خسته، گرسنه و هراسانید.
خورشید دارد غروب میکند، گرسنگی به شما فشار آورده، چیزی معده‌تان را چنگ میزند و میفشرد، به تنها چیزی که فکر میکنید غذاست، پر کردن شکم...
شما امشب، انسان فرهیخته دیشب نیستید... نه دغدغه سلامت و کالری دارید، نه به فیلمهای روز دنیا علاقه دارید و نه توان مطالعه.
اینجا و الان دیگر به روابط بین فردی‌تان فکر نمیکنید، به جهانی بزرگ‌تر از چهاردیواری بدنتان نمی‌اندیشید، با طبیعت ارتباط برقرار نمیکنید، از دیدن گل‌ها ذوق نمی‌کنید و سن و قطر هیچ درختی به وجدتان نمی‌آورد.
شما به حاشیه فرستاده شده‌اید، دنیا در نگاه شما به حاشیه رفته.
این تعریف فقر است.
شکم گرسنه، تمنای سقف و دغدغه پوشاندن سر زانوی پاره، فاصله انسانِ انسانی را از اندیشه انسانی زیاد می‌کند.
سر فرو رفته در سطل زباله به پلاستیک کهنه فکر میکند، کولبری که یخچال روی دوش دارد به رد کردن همین یک معبر می‌ اندیشد و حد آرزوی دختری که تنش را میفروشد این است که این یکی بوی گند ندهد.
و فقیر چشم دارد، اختلاف طبقاتی را میبیند و از طبقات کینه به دل میگیرد.
سارتر در انسان و خدا میگوید: دلیل اینکه انسان‌ها یکدیگر را دوست ندارند فقر، مذلت و اختلاف طبقاتی است.
فقر، دشمن دولت‌هاست؛ اگر بفهمند.
فقر توده سرطانی‌ست اگر دولت‌ها بفهمند.
اندیشه سرمایه انسان است و انسان سرمایه جامعه... اگر بفهمند!


[ یکشنبه 100/8/2 ] [ 11:2 عصر ] [ sahra ] [ نظرات () ]

کتاب "زنانی که با گرگها می‌دوند" درباره کهن الگوی زن وحشی حرف می‌زند. "وحشی" نه به معنای مهار نشدنی، بلکه به معنای داشتن خوی و خصلت طبیعی بدون اسارت در چارچوبهای رایج اجتماعی.
وقتی داشتم افسانه‌های مربوط به زنان وحشی را در کتاب می‌خواندم یاد تمام زن/بره‌هایی که می‌شناسم افتادم، زنانی که همه‌ی عمر، تمرین سکوت و رضایت می‌کنند.
در وجود هر زنی ماده گرگی نهفته‌ست؛
ماده گرگی که دلش می‌خواهد بدود، برقصد، فریاد بکشد، بزاید، خلق کند، بخندد، بخواند، بخواهد، بفهمد، بکوبد و در کنارش نخواهد، نپذیرد، تن ندهد، مقاومت کند.
از زنانِ ساکت، آسه برو بیا، مطیع و همیشه راضی بترسید. اینها ماده گرگ درونشان را قلاده زده‌اند، قفسی کرده‌اند و هربار که علیرغم میلشان سکوت می‌کنند و می‌پذیرند دارند زنجیر قلاده را بیشتر و بیشتر و تا مرز خفگی می‌کشند.
ماده گرگِ محبوس که مجال بروز نیافته کم‌کم شروع می‌کند به پنجه کشیدن درون زن. تبدیل می‌شود به خشم، به خودویرانگری، به عقده.
از زنان و زنانگی‌شان همیشه اوشین نخواهید، بگذارید گاهی آذر، عروس آقا اسدالله(سریال پدرسالار) باشند.


[ شنبه 100/8/1 ] [ 8:22 صبح ] [ sahra ] [ نظرات () ]

هر زنی یک دختربچه درون دارد، یک پیرزن درون.
دختر بچه میخواهد شیطنت کند، سرتق باشد، بدود، بخندد، آتش بسوزاند و دیده شود... پیرزن احساس امنیت میخواهد، سکون و ثبات میخواهد، گوشه‌ای دنج و امن، آغوشی آرام و مطمئن.
هر زنی وقتی حالش خوب است و دلش خوش که دختربچه درونش درک شود و جای پیرزن درونش امن باشد.
هر زنی به کسی دل میبندد که به دختر بگوید "برو، هواتو دارم" و به پیرزن بگوید "نترس، من هستم". او عاشق کسی میشود که موهای دختربچه را نوازش کند و دلواپسی‌های پیرزن را بشنود؛ برای کسی میمیرد که کمک کند دختربچه و پیرزن آن‌قدر در امان و آرامش باشند که زن دانا و بالغ درونش مجال بروز پیدا کند و مسیر رشد را طی کند.
هیچ زنی را به خاطر سبکسری کودکانه یا رخوت پیرزنانه سرزنش نکنید. او در بلبشوی درونش، در جای خالی بابالنگ‌درازی که باید کنارش می‌بود و نیست، با دختربچه عصبانی و پیرزن غمگین درونش درگیر است.


[ سه شنبه 100/7/27 ] [ 7:51 عصر ] [ sahra ] [ نظرات () ]


تو تمام دوران مدرسه من بچه درسخوان بودم، از آن نیمکت اولی‌ها... از آن چایی شیرین‌های لج درآر که آماده بود بدود پای تخته... هیچ وقت از دیوار مدرسه بالا نرفتم، تقلب نکردم (گاهی رساندم البته) و بدون تکلیف مدرسه نرفتم.. روزنامه دیواری درست میکردم، مجری برنامه‌های دهه فجر می‌شدم و دانش‌آموز مورد علاقه‌ی معلم پرورشی بودم!
یک روز قبل از بازی ایران-استرالیا تو حیاط مدرسه نشسته بودیم که بحث فوتبال شد، یکی گفت ایران فردا سوراخه و رگ گردن من زد بیرون... صداهایمان بالا رفت و با داد و بیداد شروع کردیم پیش‌بینی نتیجه بازی و قرار شد شرط ببندیم.
یک آن خودم را دیدم که رفتم روی سکوی مدرسه، بچه‌ها دورم جمع شده‌اند و من دارم مثل یک کارمند حرفه‌ایِ کازینو کل شرط‌بندیهای مدرسه را مدیریت میکنم، عربده میکشم، شرط زیر کیک و شیرکاکائو را باطل اعلام میکنم و برای مبلغ‌های بزرگ دست میزنم و هورا میکشم... و تا وقتی که ناظم پس گردنم رو نگرفت لای انگشتهاش به خودم نیامدم...‌
پایین که آمدم، عرقم که خشک شد خودم را دوباره دیدم، این منم، اون من بودم؟
هنوز قلبم تند و محکم میکوبید، ولی لبخند میزدم..
چیزی در من فرق کرده بود.. من از آن منِ روی سکو خوشم آمده بود.. حس میکردم خود واقعی‌ام، خود بی‌نقابم همان دختر هیجان‌زده‌ی عربده‌‌کش روی سکو است..
پوسته صورتی و لطیف دخترک دکلمه‌خوان کنار رفته بود و همان آمده بود که همیشه دوست داشتم باشم.. همان قدر یِلخی، همان‌قدر بی‌کله و همان‌قدر رها....
به خاطر روحیه محافظه‌کارم، همیشه از یک کبریتِ خیس، بی‌خطرترم، ولی لااقل این را میدانم که در من، منی هست که میتواند جنگلی را به آتش بکشد..


[ دوشنبه 100/7/26 ] [ 9:59 صبح ] [ sahra ] [ نظرات () ]

عشق..تنهایی..شوق..غم..خوشی..زیبایی...
بعضی واژه ها چهره ندارند..جسمیت ندارند..به چشم دیده نمی شوند و فقط توی ذهن ماست که معنی پیدا می کنند.."عشق" برای من یک شکل است، برای دیگری یک شکل دیگر..."تنهایی" برای من یک معنا دارد، برای دیگری معنایی دیگر..به این کلمه های بی چهره می گویند: انتزاعی .
از به چشم آمدنی ها..از با چهره ها..از قیافه دارها..هم بعضی هستند که باز برای هرکسی معنی خاص خودشان را دارند... ""نان""
نان برای یکی یادآور آمدن بابا هر غروب به خانه است؛ چون با خودش نان و بوی نان تازه می آورده.. برای یکی صبحانه و پنیر و چای شیرین را تداعی می کند.. برای یکی نان، فقط نانِ زیر کباب است؛ و لاغیر! برای دیگری همان است که گذاشته بودند توی سفره عقدش... و برای بعضی، برای عده ی زیادی "زندگی" است..قوت غالب، خوردنیِ اصلی، رنگ سفره، همه ی شامِ شب....
نان گران شده! و فروشش کم شده..یعنی عده ای همین "نان" را نمیتوانند بخرند تا قاتقِ نانشان کنند!
گاهی نیت کنید به نام انسانیت، بروید محله ای پایین، فرودست، کم بهره.... یک پختِ تنورِ نانوایی را بخرید و بسپرید که نان ها را مجانی پخش کنند بین مردم... بعد شب توی خانه سرِ سفره ی خودتان، طعم نانِ توی سفره ی دیگری ، کامِ شما را شیرین خواهد کرد، تضمین میکنم! امتحان کنید!


[ یکشنبه 100/7/25 ] [ 9:26 عصر ] [ sahra ] [ نظرات () ]

خودم هم گم می شوم میان این حجم از تناقضی که در من هست، که گاهی فقط خلوت و سکوت می خواهم و حوصله ی حرف زدن و کنار کسی نشستن ندارم و گاهی چنان دلم تفریح و معاشرت می خواهد که در پوست تنهایی خودم نمی گنجم..گاهی آنقدر حرف می زنم که کمتر کسی حوصله کند کنارم بنشیند و مرا بشنود و گاهی واقعا حرفی برای گفتن ندارم و ساکت ترینم برای آدم ها و از جهان ، فاصله می گیرم..من، هم اجتماعی ام گاهی، هم دلم کنج خلوت و بی مزاحمتی می خواهد..بیشتر از گاهی و برای خودم..هم ساکتم هم شلوغ..هم غمگینم هم شاد..که گاهی از شیطنت سرشار و روی ابرها پرواز می کنم و گاهی از سکون لبریز، روی زمین می افتم و فیلسوفانه به گوشه ای دائماً زل می زنم و خیال های عجیب می بافم..
ترسیدم از آدم ها بپرسم یعنی شما هم؟! و دیوانه خطاب شوم! که نکند کسی شبیه به من نباشد و احساس تنهایی بیشتری کنم..که نکند باور نکنند من در همان لحظات، واقعاً حالم با تنهاییِ خودم خوب است..که نکند نپذیرند آدمی که تا دیروز از همه فاصله می گرفته و حرف نمیزده، امروز دلش هوای تفریح و معاشرت کرده و بلند می خندد..یا آدمی که دیروز وسط جمع بلند بلند می خندیده و حالش خوب بوده، امروز در لاک تنهایی خودش فرو رفته باشد و حوصله ی هیچکس را نداشته باشد..که نکند عجیب باشم و این شکلی که حال من خوب است، شکل درستش نباشد!
دیگران از زاویه ی نگاه من بیش از اندازه اجتماعی به نظر می رسند و من معمولاً برای این حجم از معاشرت و هیاهو، آماده نیستم و نمی دانم من از زاویه ی نگاه دیگران چطور به نظر می رسم.. ما آدمها یا زیادی شبیه به هم نیستیم..یا کمابیش شبیه همیم و انکار می کنیم.. گاهی از خودم می پرسم: چطور دائماً در اجتماع و در حال معاشرتند و حوصله شان ته نمی کشد..یعنی هرگز دلشان خلوتی برای نفس گرفتن و تجدید قوا نمی خواهد؟!

پ.ن: من که بعد از نصف روز حضور در جمع و شلوغی وقتی که به خانه میرسم یک "آخیییش خونه" از ته دل میگویم و مثل روح از کالبد جدا شده ای که به جسمش بازگشته جان میگیرم..

 


[ جمعه 100/7/23 ] [ 11:55 صبح ] [ sahra ] [ نظرات () ]

نمی دانم همین لحظه که این کلمات را می خوانی،

روزگار بر تو چطور گذشته..نمی دانم چقدر رنج کشیده ای..نمیدانم چقدر خشمگین شده ای..چند بار کم آورده ای..یا چقدر از آنچه برایت اتفاق افتاده ذوق کرده ای..چقدر خوشحال بوده ای و چقدر کسی را عمیقا دوست داشته ای..نمی دانم چقدر نداشته ای و چقدر از دست داده ای..چقدر احساس تنهایی مطلق کرده ای و چقدر کسی را نداشته ای که با او حرف بزنی..نمی دانم روزگار بر تو چطور گذشته و آدم ها با تو چطور رفتار کرده اند..نمی دانم چندبار دلت گرفته..چندبار کم آورده ای و چندبار تعادل جهانت را از دست داده ای و از کوره ی منطق و اعتدال در رفته ای..

نمی خواهم بیهوده دلداری ات بدهم و بگویم روزهای خوب تری می رسد..حتی دوست دارم بگویم روزهای بدتری هم می رسد..تو باید قوی باشی..تو تنها جنگجوی میدان زندگی خودت هستی و باید جسور و امیدوار، روی پای خودت بایستی،زمین بخوری و دوباره بلند شوی، فرقی نمی کند چقدر زخمی و خون آلود و دردمندی..تو باید قوی باشی..قوی ترینِ خودت.. فریب ظاهر آرام آدمها را نخور! درون هرکس میدان نبردی برپاست و هرکس به شیوه ی خودش،در داستان خودش و با حجم مشکلات خودش ، دارد می جنگد.. در نبردی بدون فینال و مدام..با شادی هایی به کوتاهیِ چکیدن آب روی سرب داغ و غم هایی نامیرا و عمیق، که شادی ها هرگز حریف غم های آدمیزاد نخواهند شد، حتی اگر دائما پیروز میدان باشند.. نمی دانم بر تو چه ها گذشته و میدانم سخت است پیچیدگیِ درون را شرح دادن..اما از دور در آغوشت می گیرم و آرام در گوشت زمزمه می کنم:(خیالت راحت،تو تنها نیستی) و این نهایت تلاش من برای آرام کردن توست.

پ.ن: نمی دانم.. این قرص های کوچک قادرند ماه را دوباره زیبا کنند؟ و دنیا را که از چشم من افتاده بردارند و بگذارند سر جایش؟


[ چهارشنبه 100/7/21 ] [ 7:0 عصر ] [ sahra ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

نبودنت را با ساعت شنی اندازه گرفتم، یک صحرا گذشت..
موضوعات وب
صفحات دیگر