سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

مهر بی مهری

    نظر

سال جدید تحصیلی هم آغاز شد،امسال ما یه پیش دانشگاهی داریم که دیگه میگن دوازدهم طبق همون نظام قدیم و یه پیش دبستانی.احساس میکنم خیلی خاصیم با این سیستم فرزندآوری یعنی دقیقا دوازده سال،یکی قدم آخر تحصیلی یکی قدم اول،اون یکی داره میره این داره میاد،بزرگه داره خارج میشه کوچیکه وارد?? البته درس و علم آموزی هیچوقت تموم نمیشه فقط از مرحله ای به مرحله دیگه تغییر مکان و تغییر اسم میده. خدا رحم کنه با این سیستم آموزشی که هر سال یه سازی زد و دانش آموزان و دبیران رقصیدند،دیگه بسلامتی وزیر آموزش و پرورش اعلام کردن تا 1400 تغییری تو سیستم آموزشی نداریم و کتب درسی هم عوض نمیشه،یعنی اگر خدا بخواد وقتی دخترکم کلاس سومه باید منتظر تغییرات باشیم، همونطور که دخترم تمام تغییرات سیستم آموزشی رو تجربه کرد.از شروع طرح توصیفی بگیر تا اضافه شدن سال ششم به دبستان و نامگذاری متوسطه اول بجای راهنمایی و متوسطه دوم بجای دبیرستان، و کلا تغییر و تحول کتب درسی و زیروشدن کل مقاطع تحصیلی.مضاف بر اینکه محتوای کتابها یهویی سخت شد و حجم عظیمی اطلاعات ازسالهای بالاتر به مقاطع پایینتر رسید.درکل متولدین 79_80 شدن موش آزمایشگاهی نظام آموزشی..بگذریم....

زمونه زمونه ی بی مهریه...زمونه گرونی..زمونه ظلم و ستم،،داریم تو کشوری زندگی میکنیم که نمیدونیم امروز که میگذره فردا قراره چه اتفاقی بیافته، چی گرون بشه،،مدام منتظر افزایش قیمتاییم،،مدام استرس اتفاقات رو داریم،،ناامیدی تو اجتماع موج میزنه،،داریم تو مردابی دست و پا میزنیم که هر لحظه بیشتر فرو میریم،،،اونایی هم که دست و پا نمیزنن دیگه سِر شدن،،بدنشون بی حس شده،،مغزشون کشش و تحمل این حجم از مشکلات و سختیها رو نداره،،فقط خدا بهمون رحم کنه،،چون هیچکس رو نداریم..مملکت شده مثل بچه یتیم که پدر بالا سرش نیست و هرکی میرسه یکی میزنه تو سرش،،،یکی غارتش میکنه،،یکی بهش تجاوز میکنه،، یکی ازش بیگاری میکشه،،هرکسی به نحوی حقش رو میخوره و لگدمالش میکنه،،

خدایا خودت به فرزندانمون رحم کن به معصومیتشون و بحق خون شهدا دادمون رو از بیدادگران بستان..

خدایا خودت به دادمون برس..ای فریادرس..


نوروز_پیروز

    نظر

سلام بر 97 ، امسال نشد روز اول پست بذارم،حتی روزای بعدشم دل و دماغ چندانی نداشتم،،سال تحویل 97 من و دخترا تنها بودیم،،همسری به اتفاق مادرش رفتند همدان برای خاکسپاری پدر دامادشون،، خدا رحمتش کنه،،شب عید و تصادف و عزاداری ،، خدا نیاره برا کسی ،، به هر حال همیشه نمیشه از روزگار انتظار خوشی داشت.. گاهی ناگواری ها هم هستند..گوشه کنار زندگی .. خدا کنه همیشه غمها در حواشی زندگی باشن.. و شادی ها و اتفاقات خوب متن زندگی رو پر کنن .. بگذریم..

 

روزای اول و دوم تنهایی سپری شد .. البته شب سال تحویل خانم اسماعیلی مدیر ساختمان من و دخترا رو دعوت کرد و از ساعت ده شب تا دو نیمه شب باهم بودیم و خوش گذشت بخصوص به دخترا..روز سوم همسری برگشت.. جمعه رفتیم منزل مادر همسری.. از اول هفته هم منتظر مهمان هستیم.. اقوام همسری بعد از سالها قراره تشریف بیارن .. اما انگار برنامه ریزی های اون ها هم با تناقض روبرو شده.. به هر حال ما محکم و استوار سنگر خانه را حفظ میکنیم.. همچنان پای برنامه های تلویزیون عید خود را سپری میکنیم..باشد که رستگار شویم:-) 

سال نو مبارک:-* 


آخرین پست سال

    نظر

امسال هم با همه خوب و بدش داره میره..با همه تلخیهاش و شاید اندکی شیرینیش .. میگم اندک چون واقعا اتفاقات خوبش زیاد نبود که حلاوت شیرینیش رو بشه چشید.. شاید هم از نظر ما اینجوریه... چون حکمت اتفاقات برامون در پرده ابهامه...به هرحال خوشحالم که داره تموم میشه.. گذشتن از مسیرهای صعب العبور سخته ولی بعد از گذر وقتی به پشت سرت نگاه میندازی احساس غرور میکنی ..که تونستی این مسیر رو طی طریق کنی..به هر جان کندنی که بوده...گاهی برای عبور از زندگی یک راه بیشتر نداری...گاهی هم تو سختترین راه رو انتخاب میکنی..مهم اینه که به مقصد برسی.. مقصد من موفقیت دخترم توی تحصیل و رشته دلخواهشه...که اگر محقق بشه یعنی راه رو اشتباه نیومدم.و شدیدا هم تحت فشار روحی هستم از فکر اینکه نکنه بخاطر جابجایی امسال به آینده ش لطمه ای وارد بشه..فقط سپردم بخدا..چون فکر میکنم راهی جز این نداشتم...شاید هم داشتم و انتخاب من و همراه شدن با این زندگی آسونتر بوده..چون من اهل خطر کردن نیستم... و راه سخت جدایی رو انتخاب نکردم.. ولی دلم روشنه...به سالی که داره میاد.. از اواخر امسال اتفاقات نسبتا خوبی افتاد که یکم امیدوارتر شدم.. اگر خدا بخواد و همسری رو یاری کنه.. و توی کار جدیدی که با کمک پسر عمه ش شروع کرده خوب پیش بره.. میتونم بگم که حکمت خدا درین بوده که بیایم اینجا .. توکل کردم به خودش.. مطمئنم که روی توکل و دست توسلم رو رد نمیکنه..دعا میکنم سال پیش رو برای همه مردم سال خوب و پربرکتی باشه..همراه با شادی و سلامتی..

بدرود تا سال آینده...


هفده سال پیش به یمن قدمت مادر شدم.

    نظر

دیروز 24بهمن تولد دخترم بود و امروز ولنتاین.. روز عشاق.. و آفریدگار عشق.. جشنی نگرفتیم..همینکه حال دلمون این روزها خوبه و بهتر از سالیان اخیره خودش جشنه... دخترمم که طی ماه اخیر کادوهاشو پیش پیش دریافت کرده.. دیگه ماشالا خانمی شده و زیادم از جشن تولد خوشش نمیاد..میگه بچه بازیه...انگار همین دیروز بود که منتظر بدنیا اومدنش بودم..الان انگار خود منه که بیست سال جوونتر شدم... احساس خوب و گاهی عجیب و کمی ترسناکه.. میبینی قد دخترت از تو بلندتر شده..معلوماتش تو بیشتر زمینه ها از تو بیشتره..و خواسته هاش ازین دنیا ورای تصورات توئه.. امیدوارم به تمام آرزوهاش برسه و در همه امور حکمت خدا همواره قرین زندگیش باشه...

بگذریم..

اتفاقات خوب اخیر زیاد قابل وصف نیست... همینو بگم که.. بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم...فقط خدا کنه که شامه م تشخیصش درست بوده باشه:))) 

نمیتونم بگم اوضاع چندان فرق اساسی کرده ولی همینکه همسری داره تلاشش رو میکنه که تغییرات خوبی در زندگی بوجود بیاره قابل ستایشه..خدا رو شاکرم..

 

به امید اتفاقات بهتر و خبرای خوش.

تابعد.....


درد و درمان

    نظر

سلام..

بالاخره بعد از چندین ماه درد و سهل انگاری...مجبور شدم اورژانسی برم بیمارستان و بستری بشم.. در حالیکه پوستم و سفیدی چشمام کاملا زرد شده بود..بعلت حرکت سنگهای کیسه صفرا به داخل مجرای کبد... آنزیمهای کبدم فوق العاده بالا رفته بود.. دچار التهاب شدید کیسه صفرا و کبد شده بودم... پس از چهار روز بستری در یکی از بیمارستانهای دولتی کرج و تحت درمان التهاب قرار گرفتن...دردم ساکت شد.. اما حاضر نشدن کیسه صفرام رو جراحی کنن و. نبود تجهیزات کافی رو بهانه کردن...درصورتیکه در نظام درمان بیمارستان موظفه که بیمار رو خودش انتقال بده برای روند درمان..ولی چه کنیم که مملکت هرکی هرکیه.. ناچار ترخیص شدم و مجددا به یک بیمارستان دولتی در تهران مراجعه کردم..در حالیکه هنوز رنگ رخسار خبر میداد از سر درون.. و همچنان با رنگ و روی آب هویجی(فراتر از زرد).. پس از مراجعه به اورژانس بستری شدم... و تحت درمان و آزمایشهای کبدی و اندوسکپی و اندوسونو قرار گرفتم.. پرسه درمان قبل از عمل جراحی حدودا ده روز در آن بیمارستان طول کشید و بالاخره بعد از دو هفته بستری در دو بیمارستان..سنگ از داخل مجرا رد شد و تونستن با لاپاروسکپی کیسه صفرا رو خارج کنند... هم اکنون سه روزه که در منزل بسر میبرم.. و هر روز دردهای شکمی ناشی از جراحی کاهش پیدا میکنه... خدا رو شکر خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شد.. التهاب کبد خطرناکه.. مخصوصا اینکه چرب هم شده.. باید خیلی مراقب تغذیه باشم..مصرف چربی رو به حداقل برسونم... فیبر زیادی مصرف کنم... خدا بخیر بگذرونه... و این درد رو که به درد مرگ معروفه نسیب هیچ بنی بشری نکنه... 

مراقب صفراتون باشید:/

تابعد...:)


مریض حالی ام خوش نیست !

    نظر

این روزها با آهنگ جدید چاوشی ."مریض حالی"

مریض حالی ام خوش نیست

نه خواب راحتی دارم.نه مایلم به بیداری.

چند ماهه درگیر بیماری ام... پیشترها ناراحتی معده اذیتم کرده بود..اما اینبار یکم جدیتره... خیلی از شبها خواب ندارم و تا صبح راه میرم...درد امونم بریده... هرچی دلم نمیخواست اینجا دیگه از ناراحتی بگم..بازم نشد... نمیدونم کی و چه وقت دوباره اینجا از خوشی هام خواهم نوشت.. نمیدونم واقعا... کاش سر در وبلاگم بزنن بزودی در این مکان کلی اتفاق خوب و حال عالی نصب خواهد شد... به امید اونروز...

 

تابعدی بهتر .....


تولد تولد

    نظر

سلام... امروز تولد باران کوچولوی ماست...دختر کوچولوی عزیزم...پنج ساله شد..نفس مادر...ولی جشن نگرفتیم .. خدا بخواد..یدفعه ای با تولد یگانه ..که بهمن ماهه میگیریم...بنظرم اصلا مهم نیست .. همینکه سالم باشیم در کنار هم..کفایت میکنه و نعمت بزرگیه.. خدا رو شاکرم... آرزو میکنم عمر با عزت و همراه با سلامتی و سرفرازی داشته باشند...

 


بوی ماه مهر..باز هم...ماه مهربان

    نظر

سلام..بالاخره این تابستون کشدار هم گذشت..انگار نمیخواست تموم بشه..هرچند قرار نیست روزها بد باشن..نمیخوام بگم چه تابستون بدی بود..بقول مادرم همیشه میگفت..روز بد خوب میشه..آدم بد خوب نمیشه..شاید بدبیاریای ماهم دست روزای خدا نیست..که قطعا نیست...دست خودمون و تصمیمات غلطمون و مقداریش هم ادمای اطرافمون...به هر حال خوشحالم که گذشت..یه فصل دیگه از دفتر زندگی...امیدوارم به فصل جدید و مهر و مهربانی...به امید اینکه دخترم در مدرسه جدید موفق باشه..قسمت این بچه س که مدام تغییرات شامل حالش میشه..از شهری به شهری..دبستان زیاد مهم نبود و خوب هم درخشید و لطمه ندید...راهنمای و متوسطه جابجا نشد و الان که حساسترین مقطع رو میگذرونه یعنی یازدهم و داره نزدیک میشه به کنکور...دوباره .....سپردم بخدا و به تواناییش ایمان دارم... اما درسها سخت تر میشه.. هول ورم داشته که یه عمر تاوان اشتباهاتمون رو دخترم نده... هزاران اگه و اما تو کله م میچرخه...اگه مدرسه که میره خوب نباشه...اگه معلما کارکشته نباشن...اگه محیط ناسالم باشه... اگه و اگه و ..ِ.... اخه خیلی درسها تغییر کرده و دبیرا باید خودشون هر سال آموزش ببینن...مدارس دولتی هم که دلسوز نیستن... لااقل شهراییکه اکثرا بومی هستن.. بیشتر تلاش میکنن بخاطر رتبه خوب اوردن تو کنکور و اسم و رسم آموزشگاه خودشونم که شده...ولی اینجا تو شهر هفتاد و دو ملت ..که هیچ بومی چندان نداره...کی به کیه؟؟!!! 

فقط و فقط توکلم بخداس... هول و ولایی هم که دارم دلنگرانیهای مادرانه س... چاره ای جز توکل و توسل به خدا و ائمه ندارم... اول محرم هست و شروع مدارس....از خدا میخوام ..بحق مظلوم این ماه..همه فرزندان این آب و خاک رو از جمیع بلاها محافظت کنه و در راه علم آموزی یاری بده... دختر منم از صدقه سر خوبای درگاهش..کمک کنه..آمین یا رب العالمین


تولدت مبارک

    نظر

سلام..وبلاگ نازنینم..پنج سالگیت مبارک..ببخش که دیر یادم اومد..9 روز پیش 5 ساله شدی...اما باورم نمیشه..انگار خیلی بیشتر ازینا عمر کرده باشی..انگار از خیلی خیلی سال پیش تو رو دارم.. دلم نمیخواد هیچوقت از دستت بدم... با وجود اومدن شبکه های مجازی متعدد تو برای من عزیزتری....مثل فرزندم...چقدر خاطرات تلخ و شیرین اینجا ثبت کردم..حتی خاطرات سالها قبل از پیدایش تو....اینجا امن ترین و دلنشین ترین فضا برای منه.. اینجا خود خود منه.. امروز بهانه نوشتنم شدی..نه اینکه بهت سر نزنم ..میام تو پارسی یار میچرخم ولی حرفی برای گفتن ندارم... از تو چه پنهون اتاق بغلی یعنی همون پارسی زیاد کسی منو تحویل نمیگیره.. زیاد شناخته شده نیستم..مطالبشون رو مدام میخونم ولی اثری از خودم بجا نمیذارم.. شاید اینجا هم نمود باطنی منه.. ارامش رو دوست دارم.. بی دغدغگی .. سکوت.شاخصه شخصیت منه... تو اینو خوب میدونی.. بگذریم...

 

از حال و هوام بگم برات که..

بیشتر از چهل روزه که اومدیم کرج ولی دو هفته س که خونه اجاره کردیم و قبلش پیش مادر همسری بودیم...روزای سختی بود..ولی گذشت..الان وضعیت توأم با آرامشه...ولی مشکلات کار و اقتصاد به قوت خودش باقی...شایدم چند درجه سخت تر.. خدا الرحم الراحمینه... منم خونه نشین شدم و آرایشگاه نازنین تو یزد رو که دو سال باهاش خو گرفته بودم از دست دادم... اینجا احساس بیگانگی دارم..نمیدونم میشه مثل قبل مشغول بشم جایی یا نه...توکل بخدا...راستی دخترکم رو باید پیش دبستان ثبت نام کنم...دخترم که پایه یازدهم .. پرونده ش رو نگرفتیم و موندیم تو منگنه...با کارنامه تنها ثبت نام نمیکنن...بعلت مشکلات مالی شهریه سال قبل داده نشده و چکش پاس نشد... مهلت ثبت نام تا اخر این ماهه...باید بریم تسویه حساب و پرونده رو بگیریم.. احتمالا باباش میره...خیلی ناراحتم که اوضاع باید حالا که دخترم نزدیک کنکوره و باید دستمون بازتر باشه..کلاسای مختلف بفرستیمش ..قمر در عقرب بشه...مدام میگم چرا حالا...خدا خودش کمک کنه..اینم از احوالات ما..تا بعد.....


کوچ

    نظر

امشب آخرین شب اقامت در این خونه است که دو سال ساکنش بودیم و همینطور اقامت در یزد..شهریکه با وجودیکه زادگاهم هست چندان میل و رغبتی به خاکش و زندگی کردن داخلش رو ندارم... به اجبار اینجا زاده شدم..در صورتیکه اصالتم هیچ ربطی به اینجا ندارد.. به اجبار اینجا بزرگ شدم با اینکه بارها از مادرم خواستم و التماس که بریم دیار مادری ولی قبول نمیکرد... وقتی بعد ازدواجم ازینجا رفتم ناراحت بودم فقط بخاطر دوری از مادر و تنها برادرم... وقتی باز بعد سالها به اجبار برگشتم ناراحت بودم چون به شرایط و زندگی بیرون از یزد عادت کرده بودم...و الان بعد از چند سال دارم ازین شهر کوچ میکنم... در حالیکه نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت... بیشتر نگرانم...نگران دخترم که دو سال دیگه کنکور داره... به مدارس اینجا و محیط عادت کرده...وگرنه خودم دیگر نه مادری دارم که دلبسته اش باشم نه برادرم در این شهر زندگی میکنه...فقط میدونم یه حس غریبی دارم... سالها دل بستم و دل کندم... دیگه نمیخوام به هیچ چیز و هیچکس... دلبستگی داشته باشم... اینطوری راحت تر میتونم خودمو با شرایط وفق بدم...آدمها گاهی مجبورن نقش یک سنگدل رو بازی کنن... برای راحتی در ترک وابستگی...مجبورن عاطفه شونو زیر پا له کنن و دل بکنن... مجبورن دیگران رو از خودشون برونن تا بتونن مهرشونو از دلش پاک کنن... این روزها خیلی دلم برای یک نفر تنگ شده...خیلی خیلی...کسی که سالها در بینمون نیست ولی چهره ش از خاطرم محو نمیشه... محسنم جات تو قلبمه... قربون اون خاله گفتنات برم... دلم لک زده برا لبخندت برای محبتات..یاد سالها قبل افتادم که برا گذاشتن اثاثیه دربدر دنبال یجا کوچیک بودیم و اجاره کم و تو چقدر سعی کردی مادرت رو راضی کنی تا برا من زیرزمینتون رو خالی کنه ولی نشد...این روزها که باز تاریخ تکرار شد کلی یادت کردم...چقدر منو دوست داشتی..و چقدر دوستت داشتم...همیشه تو قلبمی... هر چند دارم ازین دیار میرم و دور میشم ازت.. ولی بدون یادت خیلی عزیزه برام...محسن جان دوستت دارم...روحت شاد...