قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
هان ! دشمنی با یکدیگر، زداینده است .مقصودم زداینده مو نیست، که زداینده دین است . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]

1396

ارسال‌کننده : sahra در : 96/1/1 9:35 صبح

اول سالی یه چی بگم دق دلیمو سر سال 1395 خالی کرده باشم...سال بسیار بدی بودی..سال مملو از غم و ناراحتی.. پر از بغض..نه برای من..بلکه همه دوروبریا... دوست و آشناها... همشهریا..اصن کل مملکت.. نمیدونم چرا..میگن روز خدا بد نمیشه ولی تو هر روزت بد بود..اصن هر روزت بدتر از دیروز.. میمون زشت بدقواره...برو دیگه اینورا پیدات نشه...اصن بذار یازده سال دیگه برمیگردی..جرأت داری خودتو عوض نکرده باشی..من میدونم با تو... باید جبران کنی.. اینقدر باید میمون خوبی شده باشی و سال عالی رو برامون رقم بزنی که خسارات وارد بهمون رو یادمون بره ....به امید دیدار در سال 1407  ..  و  اما ...

خروس جان.. امیدوارم خوش خبر باشی..خروس بی محل نباشی.. کاری کنی که کبک همه خروس بخونه..

 

سال نو مبارک.

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

مادرم

ارسال‌کننده : sahra در : 95/12/20 7:53 عصر

باورم نمیشد بعد مدتها پست بذارم .. اونم در مورد از دست دادن مادرم..هفته پیش چهلمش بود.. به همین سادگی..بعد یک سال تحمل درد و رنج ...سرطان از پا دراوردش... هنوزم نمیخوام باور کنم.. خیلی سخته ... تصور اینکه دیگه مادرت رو نمیبینی... دیگه تو این دنیا نیست.. مدام خاطرات کودکیم جلو چشمم رژه میرن.. خنده هاش..اخمهاش..تنها پناه دوران کودکی...یار و همدم دوران نوجوانی...مادری که باید نقش پدر رو هم برای من و برادرم ایفا میکرد..و چقدر سخت گذشته براش خدا میدونه...

 

مادر روحت شاد... جایگاهت بهشت

 

 




کلمات کلیدی :

****

ارسال‌کننده : sahra در : 95/8/3 8:31 صبح

 

سلام... دو ماه از اخرین پستم گذشت... خدا رو شکر همسری رفت سرکار...هرچند دلخواهش نیست ولی چاره چیه... یگانه رفت دهم.. رشته تجربی...چیزی که از بچگی دوست داشت...عاشق زیست و علوم... خداکنه که موفق بشه.. رشته ای که من توش موفق نشدم..چون اجبار بود ولی الان پشیمونم..که با قضا و قدر جنگیدم و ادامه ش ندادم... شاید الان به پرستاری که از بچگی دوست داشتم رسیده بودم... اشتباهم این بود که راه میانبر (بهیاری)رو خواستم انتخاب کنم که نذاشتن قوم الظالمین یا همان فامیل پدری... الهی که دخترم بجایی برسه که بهش افتخار کنم... آمین....   17 مهر تولد باران بود...4 ساله شد دخترکم...ی جشن کوچولو و یه کیک ساده... دلخوش کنک...همینم خوبه...

 

 

این روزها مادرم بعد از یک دوره 8 مرحله ی شیمی درمانی سلامت نسبی داره...دکترش راضیه از وضعیتش... اما بازم یه مرحله دارو گرفته چند روز پیش وخونه داییم تحت مراقبت زنداییمه..خدا خیرش بده..مادرم خونه من نمیاد و اونجا راحت تره..هرچی باشه برادر نزدیکتره تا داماد...

 

خدا رو شکر ک کمی از پریشانی احوالاتم کاسته شد توی این دوماهه.. خدا بخواد و وضعیت مالی هم سر و سامانی بگیره..امیدوارم بلطفش و کرمش...

 

تا بعد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

آخرین ماه تابستان

ارسال‌کننده : sahra در : 95/6/2 2:14 صبح

 

شهریور هم شروع شد... دیگه تابستون زورای آخرشو میزنه.. هرچند اینجا تا اواخر مهرماه گرمه.. ولی الانم شبای خنکی داریم.. روزها هم قابل تحمله... بجز بعضی روزها که خورشید حسابی سوزان میشه .. معلومه که اونم دلش از اهل زمین حسابی پره... روز اول شهریور آغاز زندگی مشترک...  روزیکه اصلا دیگه اهمیتی نداره... و خودشو بین اینهمه روزمرگی و گرفتاری گم کرده... و تبدیل شده به مناسبتی فراموش شده که 17 سال از عمرش میگذره... سال هم کم کم به نیمه میرسه .. و من نصف عمر شدم تو این نیمه... سال خوبی نبود برای ما... البته تا اینجاش... امیدوارم به لطف حق... هرچند نمیدونم خسارتهای جبران ناپذیر این زندگی رو چه کسی میتونه پرداخت کنه... سرمایه ای که به باد فنا رفت.و آینده ای نامعلوم.. با آغاز تابستان و در اولین روز تیرماه به یه سفر طولانی رفتیم... برای من اجباری .. نه به قصد تفریح و گردش .. برای فرار از وضعیت موجود....سفری که یه چله طول کشید.. نیمی ش رو منزل مادر شوهر و نیمی دیار پدری همسر....به قصد احقاق حق و برگرداندن سرمایه از دست رفته... اما دریغ آب رفته به جوی باز نخواهد گشت... اما راه رفته را باید باز گشت... و جنگید با روزگار و با وضعیت نابسامان... باید کنار آمد با خیالات آشفته و روح زخم خورده... باید شروع کرد.. از کجا و چطور...نامشخص... شاید نیمه دوم سال با ما مهربانتر باشد.. شاید مهرمان به دل خدا بیافتد... شاید نگاهی... اعجازی...به امید خدا...به امید روزهای بهتر...

 




کلمات کلیدی :

برگ سی و شش

ارسال‌کننده : sahra در : 95/2/15 8:0 صبح

  اردیبهشت ماه قشنگیه..بنظرم سوگلی فصل بهاره..هوا لطافت خاصی داره..دیگه از سوز بجامونده از زمستون درش خبری نیست..اگه بهار رو میوه تصور کنیم اردیبهشت مغزشه.. طعمش مثل گل وسط هندوانه س .. خلاصه که محشریه برای خودش...اینا رو نگفتم بخاطر تولد خودم که تو این ماهه.. واقعا فکر میکنم اگه هر وقتی بدنیا میومدم تو هر فصلی و هرماهی بازم اردیبهشت رو دوست داشتم...چهارم تولدم بود..نمیدونم چرا پست نذاشتم.. شاید بخاطر حال مادرم حوصله نداشتم..روزای اول اردیبهشت بود که درمانش شروع شد..و درگیر کاراش بودم.. اصلا یادم رفته بود که برگ سی و ششم از دفتر عمرم درحال ورق خوردنه.. به هر حال فکر میکنم باید غصه دار بود از گذر عمر.. خوشحالی روز تولد فقط برای همون لحظه تولد اونم از نظر اطرافیان معنی داره..وگرنه ماکه خودمون با گریه پا به این دنیا میگذاریم..انگار همونجا تو گوشمون گفتن اینجا چخبره..چه زجری داره زیستن.. و ای کاش لحظه رفتن ازین دنیا با چشم گریون نباشیم.. لبخند بزنیم و خوشحال باشیم.. اون دنیا رو باخوشحالی و شعف درآغوش بگیریم و از رفتنمون دلگیر نباشیم.. یاحق..

 

 




کلمات کلیدی :

سیزده بدر... چهارده بتو

ارسال‌کننده : sahra در : 95/1/13 2:56 عصر

زماان کودکی و نوجوونی..اون سالها که هر نوروز رو میرفتیم دیار مادری و خونه دایی بودیم.. سیزده بدرها هم با چه ذوق و شوقی سوار بر پشت ماشین باری ازون کوچیکا اسمشم بلد نیستم..میشدیم و حداقل چهار پنج خانواده یا بیشتر..که تعدادمون گاهی به سی چهل نفر میرسید  جمع بودیم.. هر سال میرفتیم یه گوشه...از همه بیشتر من کوه ها و دشت ها رو دوست داشتم..گاهی کنار یه رودخونه اتراق میکردیم گاهی دامنه کوه.. گاه وسط یه دشت سرسبز... بساط آش رشته رو مادرهامون به پا میکردن وتا پخته شدن و آماده شدنش با نون های محلی و کماج های خوشمزه از همدیگه پذیرایی میکردن..مردهای قوم هم مشغول بپا کردن آتش و حاضر کردن چای آتیشی... واااای که چه بوی دودی فضا رو پر میکرد... پسرها با هم مشغول توپ بازی و دویدن به اینور و اونور بودن و دخترا یه گوشه یا حرف میزدن یا کمک مادرها کاری انجام میدادن.. آخ که چه حال و هوایی بود..همون اطراف یه علفزار یا ینجه زار پیدا میکردیم و با بزرگترها سبزه گره میزدیم ...یه شعر هم میخوندن که جز اولش هیچیشو یادم نیست..سیزده بدر..چارده بتو.... بعدم چهارده تا سنگریزه جمع میکردیم و چال میکردیم و یه شعری میخوندیم...یادمه غروبها وقت رفتن به سمت خونه دلم میگرفت که باید برگردیم شهرمون و با یک روز تأخیر بریم مدرسه..اخه همیشه صبح روز چهاردهم ما در راه برگشت بودیم .. گاهی که از اتوبوس جا میموندیم یا جا نبود برگردیم چقدر خوشحال میشدیم که یروز دیگه میمونیم خونه دایی.. بچگی بود و حس سیری ناپذیر بازی و مهمونی رفتن... اما الان برخلاف اون سالها دلم نمیخواد حتی یروز خونه کسی باشم... سفر رو دوست دارم..همچنین کوه و دشت و دمن...اما مهمونی رفتن رو نه زیاد...

 

این سالها اما.... بعد ازدواج دیگه اون سیزده بدرها تموم شد.. سال اول زندگی مشترک رفتیم دیار پدری همسری و سیزده بدر روستای پدری همسری بودیم.. بد نبود اما سرد بود... سالهای بعد زیاد جای خاصی نرفتیم.. چند سال درمیون به همین منوال گذشته... امروزم باوجود سرماخوردگی من که چند روزه درگیرشم...موندیم خونه..احتمالا عصری بریم سینما برای دیدن پنجاه کیلو آلبالو.....  . ..سیزده تون بدر..غصه هاتون دربدر

تابعد.....


پ.ن؛ رفتیم پنجاه کیلو آلبالو دیدیم..بد نبود..اما همچین چنگی به دل نزد..... راستی امروز تولد تنها برادرم هم بود... من خرافاتی نیستم..اما بدجور حال و روزش اسیر نحسی سیزده هست..از اول عمرش تابحال...بطوریکه جز این مورد من هیچ نحسی ازین عدد ندیدم...کاش روزگارش عوض بشه.کاش قلم سرنوشت جور دیگه ای براش بچرخه..کااش خدا بخواد....

 





کلمات کلیدی :

روزهای بی اهمیت

ارسال‌کننده : sahra در : 95/1/10 5:9 عصر

 

  سال نو شد... ده روزش گذشت..بقیه اش هم میگذرد.. روزها میان و میرن.. چه اهمیتی دارد.. اهمیت روزها را ما آدمها تعریف میکنیم.. امسال شوقی برای نو شدن نداشتم.. نمیدانم دلیلش اوضاع وخیم شغل همسری هست یا حال نامساعد مادرم که دکترش آخرین بار گفت اگر شیمی درمانی نشود دو ماه دیگر بیشتر زنده نیست... راستی فردا هم روز مادر است... امروز بعد از دوشب بودن در کنارش برگشتیم...یادم هم نبود بهش تبریک بگم..همه ش با خودم میگفتم نکند آخرین دیدار باشد... هربار هم زنگ میزنم میترسم آخرین تماس باشد... دلم راضی به درمانش نمیشه..فکر میکنم اینجوری بیشتر زنده میمونه تا .... .بخیالم با درمان زجرکش میشه.. خودش اما چیزی نمیدونه.. میگه خواب دیدم و شفام دادن.. حالش خوب نیست اما از قبل بهتره.... بگذریم...

 

 

سال نو مبارک...

 

 

 




کلمات کلیدی :

   1   2      >