سفارش تبلیغ
طراحی فروشگاه اینترنتی
طراحی فروشگاه اینترنتی
آغوششان را بر هم حرام کردند
و پشت به هم خوابیدند
زمستان در تختشان آغاز شد
باور کن گریه نکردند
فقط نمیدانم چرا
کبریت هایش نم کشیده اند
چوب کبریتی روشن می کند
سکانس اول
سیمای مردی بغض کرده بر دیوار
محو در دود سیگارش
جرعه ای می نوشد
تا فراموش کند
چوب کبریت بعدی
سکانس دوم
همان مرد، مچاله شده در لباس خواب
زانوانش را در بغل گرفته
خودش را دلداری میدهد
سکوت بینشان سنگین است
چوب کبریت سوم
سکانس آخر
برف باریده بینشان
یخ زده اند
اشک هایش بین نفس های آرام و منظم
در خوابی عمیق
گونه های زن را در می نوردد
مرد یخی کمی تبدار و هذیانگو است





تاریخ : پنج شنبه 99/7/10 | 12:12 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم به غم زمونه خندید
آسمون مست جنونی آسمون تشنه خونی
آسمون مست گناهی آسمون چه رو سیاهی
اگه زندگی عذابه یه حباب روی آبه
من به گریه ها میخندم میگم این همش یه خوابه
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد

آسمون تو مرگ عشقو توی یاخته هام نوشتی
این یه غمنامه تلخه که تو سر تا پام نوشتی
من به لحظه شکستن اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار من خودم سنگ صبورم
آسمون تیشه ات شکسته من دیگه رو پام میمونم
منو از تنم بگیری تو ترانه هام میمونم
اگه زندگی عذابه یه حباب روی آبه
من به گریه ها میخندم میگم این همش یه خوابه
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد
آسمون تیشت شکسته من دیگه رو پام میمونم
منو از تنم بگیری تو ترانه هام میمونم

 






تاریخ : چهارشنبه 99/7/9 | 10:10 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

زندگی یادم داد

آدما نه دروغ می گن

نه زیر حرفشون می زنن

اگه چیزی میگن صرفاً

احساساتشون تو همون لحظه است

نباید روش حساب کرد . 

 






تاریخ : سه شنبه 99/7/8 | 12:13 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

هفت روز از پاییز و مهر گذشت.. امسال از  بوی ماه مهر ماه مهربان  خبری نیست.. بیشتر بوی دلهره و ناامیدی و ترس و وحشت از مریضی و کرونا همه جا رو فرا گرفته.. مردم خودشون را با این موج بزرگنمایی بدجوری همراه کردند..اینقدر این جریان عظیمه که ذهن های معمولی از درک این نکته عاجزه..شایدم باید گفت حق دارند.. گاهی بعضی حقایق خیلی مسخره بنظر میان و زمانی بدرکش میرسیم که بارها و بارها به اثبات برسه.مثل جاذبه ی زمین..مثل خیلی از پدیده های عادی که زمانی برای اثباتش خون ها ریخته و جان ها داده شد..  بقول شاعر : همچون انار خون دل از خویش می خوریم...غم پروریم حوصله ی شرح قصه نیست...  بگذریم... 

از اواسط شهریور که مدارس مثلن بازگشایی شد و مشغول حضوری و مجازی شدیم..هرچند که چند جلسه رفتیم اما کوتاه و تعداد کم..و بعد هم که کلن حضوری منتفی شد و وضعیت قرمز اعلام شد..این روزها از بدوبدو های بردن و اوردن و استرس بیدار شدنای کله ی صبح دیگه خبری نیست..اما انگار تمام این دغدغه ها یکجا جمع شده در وجود من البته به توان بی نهایت..خیلی کار سختیه فهماندن یه مطلب ساده به بچه ت وقتی که در جایگاه معلم نباشی..هرچند با مدرسه ی شبکه ی آموزش و برنامه ی شاد روی گوشی پیش میریم..اما اثری که حضور بچه سر کلاس با همکلاسی هاش و دیدن معلم اونم چهار ساعت در روز داره کجا و این نیم ساعتای آموزش و شاد کجا.. به هر حال باز تاثیرش از مادر انگار بیشتره.. اینروزا ساعت ها در حال نوشتن و بهتر بگم خون دل خوردنم.. ازینکه مدام بخوام سرو کله بزنم باهاش و این روند تا سال های سال ادامه داره میدونم و فکرشم رمق نمیذاره برام.. چی میشد اینم مثل یگی کاری بکار من نداشت و خودش خودکار همه کاراشو پیش میبرد.. اونموقع ها که عاشق یاد دادن بودم نیازی نبود و الان که نایی واسم نمونده باید این باشه اوضاع..خداهه قربونت برم چی فکر کردی برام.. اگر بجای پایه اول و دوم از پارسال خودم درس خونده بودم الان اینقدر عاطل و باطل نبودم..هر چند میدونم کارم باارزشه..دارم مادری می کنم چاره ای هم جز این ندارم.. انگار قسمت من حضور مجازیه تو همه ی فعالیت هام..بجز همسری و مادری .. برای خودم همیشه تلاشم غیرحضوری بوده..جالبه که وجود خودت هیچ ثمری برای خودت نده.. مثل پرنده ی در قفس که مدام رویای پریدن دارد... جسمم در چهار دیواری خانه و شخصیتهای درونم در حال تکاپو .. حیف که حاصلی جز خستگی روح و فرسودگی روان چیزی عایدم نمیشود... کاش برای فعالیت های ذهنیمون یا همان شخصیت های پنهان درونمون هم مزدی داده میشد.. اونوقت من با قدرت ذهنم درآمد یک سیاستمدار.. یک وکیل .. یک دریانورد و .. و... داشتم.. حیف ک نمیشه.. شاید روزی یکی ازینا به حقیقت پیوست.. بقول #هوشنگ_ابتهاج که میگه : هنوز دیر نیست ، صبر من به قامت بلند آرزوست...

تابعد..






تاریخ : دوشنبه 99/7/7 | 12:7 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

 زِ غم پرسیدم از کویَم خبر داری ؟!
کمی خندید وُ
گفت آری !
همان کویِ خرابه
خانه ی آبادِ توست...!






تاریخ : جمعه 99/6/21 | 7:7 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

نور را پیمودیم دشت طلا را درنوشتیم


افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم


کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت


درنگی کردیم


بر لب رود پهناور رمز


رویاها را سر بریدیم


ابری رسید و ما دیده فرو بستیم


ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم


آذرخشی فرود آد و ما را در نیایش فرو دید


لرزان گریستیم خندان گریستیم


رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم


سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمان ها شدیم


سایه را به دره رها کردیم لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم


سکوت ما به هم پیوست وما ما شدیم


تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید


آفتاب از چهره ما ترسید


دریافتیم و خنده زدیم


نهفتیم و سوختیم


هر چه بهم تر تنهاتر


از ستیغ جداشدیم


من به خاک آمدم و
بنده شدم


تو بالا رفتی و خدا شدی






تاریخ : دوشنبه 91/5/9 | 1:3 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب طرفداران قرمز
  • وب کارت شارژ
  • وب یزد
  • وب اوکسیژن