سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
[ و فرمود : ] فرزند را بر پدر حقى است و پدر را بر فرزند حقى . حق پدر بر فرزند آن بود که فرزند در هر چیز ، جز نافرمانى خداى سبحان ، او را فرمان برد ، و حق فرزند بر پدر آن است که او را نام نیکو نهد و نیکش ادب آموزد و قرآنش تعلیم دهد . [نهج البلاغه]

****

ارسال‌کننده : sahra در : 95/8/3 8:31 صبح

 

سلام... دو ماه از اخرین پستم گذشت... خدا رو شکر همسری رفت سرکار...هرچند دلخواهش نیست ولی چاره چیه... یگانه رفت دهم.. رشته تجربی...چیزی که از بچگی دوست داشت...عاشق زیست و علوم... خداکنه که موفق بشه.. رشته ای که من توش موفق نشدم..چون اجبار بود ولی الان پشیمونم..که با قضا و قدر جنگیدم و ادامه ش ندادم... شاید الان به پرستاری که از بچگی دوست داشتم رسیده بودم... اشتباهم این بود که راه میانبر (بهیاری)رو خواستم انتخاب کنم که نذاشتن قوم الظالمین یا همان فامیل پدری... الهی که دخترم بجایی برسه که بهش افتخار کنم... آمین....   17 مهر تولد باران بود...4 ساله شد دخترکم...ی جشن کوچولو و یه کیک ساده... دلخوش کنک...همینم خوبه...

 

 

این روزها مادرم بعد از یک دوره 8 مرحله ی شیمی درمانی سلامت نسبی داره...دکترش راضیه از وضعیتش... اما بازم یه مرحله دارو گرفته چند روز پیش وخونه داییم تحت مراقبت زنداییمه..خدا خیرش بده..مادرم خونه من نمیاد و اونجا راحت تره..هرچی باشه برادر نزدیکتره تا داماد...

 

خدا رو شکر ک کمی از پریشانی احوالاتم کاسته شد توی این دوماهه.. خدا بخواد و وضعیت مالی هم سر و سامانی بگیره..امیدوارم بلطفش و کرمش...

 

تا بعد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

آخرین ماه تابستان

ارسال‌کننده : sahra در : 95/6/2 2:14 صبح

 

شهریور هم شروع شد... دیگه تابستون زورای آخرشو میزنه.. هرچند اینجا تا اواخر مهرماه گرمه.. ولی الانم شبای خنکی داریم.. روزها هم قابل تحمله... بجز بعضی روزها که خورشید حسابی سوزان میشه .. معلومه که اونم دلش از اهل زمین حسابی پره... روز اول شهریور آغاز زندگی مشترک...  روزیکه اصلا دیگه اهمیتی نداره... و خودشو بین اینهمه روزمرگی و گرفتاری گم کرده... و تبدیل شده به مناسبتی فراموش شده که 17 سال از عمرش میگذره... سال هم کم کم به نیمه میرسه .. و من نصف عمر شدم تو این نیمه... سال خوبی نبود برای ما... البته تا اینجاش... امیدوارم به لطف حق... هرچند نمیدونم خسارتهای جبران ناپذیر این زندگی رو چه کسی میتونه پرداخت کنه... سرمایه ای که به باد فنا رفت.و آینده ای نامعلوم.. با آغاز تابستان و در اولین روز تیرماه به یه سفر طولانی رفتیم... برای من اجباری .. نه به قصد تفریح و گردش .. برای فرار از وضعیت موجود....سفری که یه چله طول کشید.. نیمی ش رو منزل مادر شوهر و نیمی دیار پدری همسر....به قصد احقاق حق و برگرداندن سرمایه از دست رفته... اما دریغ آب رفته به جوی باز نخواهد گشت... اما راه رفته را باید باز گشت... و جنگید با روزگار و با وضعیت نابسامان... باید کنار آمد با خیالات آشفته و روح زخم خورده... باید شروع کرد.. از کجا و چطور...نامشخص... شاید نیمه دوم سال با ما مهربانتر باشد.. شاید مهرمان به دل خدا بیافتد... شاید نگاهی... اعجازی...به امید خدا...به امید روزهای بهتر...

 




کلمات کلیدی :

برگ سی و شش

ارسال‌کننده : sahra در : 95/2/15 8:0 صبح

  اردیبهشت ماه قشنگیه..بنظرم سوگلی فصل بهاره..هوا لطافت خاصی داره..دیگه از سوز بجامونده از زمستون درش خبری نیست..اگه بهار رو میوه تصور کنیم اردیبهشت مغزشه.. طعمش مثل گل وسط هندوانه س .. خلاصه که محشریه برای خودش...اینا رو نگفتم بخاطر تولد خودم که تو این ماهه.. واقعا فکر میکنم اگه هر وقتی بدنیا میومدم تو هر فصلی و هرماهی بازم اردیبهشت رو دوست داشتم...چهارم تولدم بود..نمیدونم چرا پست نذاشتم.. شاید بخاطر حال مادرم حوصله نداشتم..روزای اول اردیبهشت بود که درمانش شروع شد..و درگیر کاراش بودم.. اصلا یادم رفته بود که برگ سی و ششم از دفتر عمرم درحال ورق خوردنه.. به هر حال فکر میکنم باید غصه دار بود از گذر عمر.. خوشحالی روز تولد فقط برای همون لحظه تولد اونم از نظر اطرافیان معنی داره..وگرنه ماکه خودمون با گریه پا به این دنیا میگذاریم..انگار همونجا تو گوشمون گفتن اینجا چخبره..چه زجری داره زیستن.. و ای کاش لحظه رفتن ازین دنیا با چشم گریون نباشیم.. لبخند بزنیم و خوشحال باشیم.. اون دنیا رو باخوشحالی و شعف درآغوش بگیریم و از رفتنمون دلگیر نباشیم.. یاحق..

 

 




کلمات کلیدی :

سیزده بدر... چهارده بتو

ارسال‌کننده : sahra در : 95/1/13 2:56 عصر

زماان کودکی و نوجوونی..اون سالها که هر نوروز رو میرفتیم دیار مادری و خونه دایی بودیم.. سیزده بدرها هم با چه ذوق و شوقی سوار بر پشت ماشین باری ازون کوچیکا اسمشم بلد نیستم..میشدیم و حداقل چهار پنج خانواده یا بیشتر..که تعدادمون گاهی به سی چهل نفر میرسید  جمع بودیم.. هر سال میرفتیم یه گوشه...از همه بیشتر من کوه ها و دشت ها رو دوست داشتم..گاهی کنار یه رودخونه اتراق میکردیم گاهی دامنه کوه.. گاه وسط یه دشت سرسبز... بساط آش رشته رو مادرهامون به پا میکردن وتا پخته شدن و آماده شدنش با نون های محلی و کماج های خوشمزه از همدیگه پذیرایی میکردن..مردهای قوم هم مشغول بپا کردن آتش و حاضر کردن چای آتیشی... واااای که چه بوی دودی فضا رو پر میکرد... پسرها با هم مشغول توپ بازی و دویدن به اینور و اونور بودن و دخترا یه گوشه یا حرف میزدن یا کمک مادرها کاری انجام میدادن.. آخ که چه حال و هوایی بود..همون اطراف یه علفزار یا ینجه زار پیدا میکردیم و با بزرگترها سبزه گره میزدیم ...یه شعر هم میخوندن که جز اولش هیچیشو یادم نیست..سیزده بدر..چارده بتو.... بعدم چهارده تا سنگریزه جمع میکردیم و چال میکردیم و یه شعری میخوندیم...یادمه غروبها وقت رفتن به سمت خونه دلم میگرفت که باید برگردیم شهرمون و با یک روز تأخیر بریم مدرسه..اخه همیشه صبح روز چهاردهم ما در راه برگشت بودیم .. گاهی که از اتوبوس جا میموندیم یا جا نبود برگردیم چقدر خوشحال میشدیم که یروز دیگه میمونیم خونه دایی.. بچگی بود و حس سیری ناپذیر بازی و مهمونی رفتن... اما الان برخلاف اون سالها دلم نمیخواد حتی یروز خونه کسی باشم... سفر رو دوست دارم..همچنین کوه و دشت و دمن...اما مهمونی رفتن رو نه زیاد...

 

این سالها اما.... بعد ازدواج دیگه اون سیزده بدرها تموم شد.. سال اول زندگی مشترک رفتیم دیار پدری همسری و سیزده بدر روستای پدری همسری بودیم.. بد نبود اما سرد بود... سالهای بعد زیاد جای خاصی نرفتیم.. چند سال درمیون به همین منوال گذشته... امروزم باوجود سرماخوردگی من که چند روزه درگیرشم...موندیم خونه..احتمالا عصری بریم سینما برای دیدن پنجاه کیلو آلبالو.....  . ..سیزده تون بدر..غصه هاتون دربدر

تابعد.....


پ.ن؛ رفتیم پنجاه کیلو آلبالو دیدیم..بد نبود..اما همچین چنگی به دل نزد..... راستی امروز تولد تنها برادرم هم بود... من خرافاتی نیستم..اما بدجور حال و روزش اسیر نحسی سیزده هست..از اول عمرش تابحال...بطوریکه جز این مورد من هیچ نحسی ازین عدد ندیدم...کاش روزگارش عوض بشه.کاش قلم سرنوشت جور دیگه ای براش بچرخه..کااش خدا بخواد....

 





کلمات کلیدی :

روزهای بی اهمیت

ارسال‌کننده : sahra در : 95/1/10 5:9 عصر

 

  سال نو شد... ده روزش گذشت..بقیه اش هم میگذرد.. روزها میان و میرن.. چه اهمیتی دارد.. اهمیت روزها را ما آدمها تعریف میکنیم.. امسال شوقی برای نو شدن نداشتم.. نمیدانم دلیلش اوضاع وخیم شغل همسری هست یا حال نامساعد مادرم که دکترش آخرین بار گفت اگر شیمی درمانی نشود دو ماه دیگر بیشتر زنده نیست... راستی فردا هم روز مادر است... امروز بعد از دوشب بودن در کنارش برگشتیم...یادم هم نبود بهش تبریک بگم..همه ش با خودم میگفتم نکند آخرین دیدار باشد... هربار هم زنگ میزنم میترسم آخرین تماس باشد... دلم راضی به درمانش نمیشه..فکر میکنم اینجوری بیشتر زنده میمونه تا .... .بخیالم با درمان زجرکش میشه.. خودش اما چیزی نمیدونه.. میگه خواب دیدم و شفام دادن.. حالش خوب نیست اما از قبل بهتره.... بگذریم...

 

 

سال نو مبارک...

 

 

 




کلمات کلیدی :

24 بهمن..تولد دخترم

ارسال‌کننده : sahra در : 94/11/25 3:21 عصر

دیروز دختر عزیزم 15 ساله شد..باورم نمیشه اینقدر بزرگ و خانوم شده..انگار همین دیروز بود چشم انتظار بدنیا اومدنش بودم.. اونم حسابی ناز کرده بود و جاخوش کرده بود و نمیومد...نزدیک دو هفته از 9 ماهگی م گذشته بود که قدم رنجه کرد و من, مــــــــــــادر شدم. و طعم مادری رو در 20 سالگی چشیدم.یادمه از روزای اول بارداری آرزوی داشتن دختر داشتم تا جای خواهر نداشته م رو پر کنه..چقدر زود گذشت..

 




کلمات کلیدی :

ســـــــلاااام

ارسال‌کننده : sahra در : 94/11/14 8:33 صبح

 

همیشه شروع کردن سخته... الانم نمیدونم چی بنویسم..نوشتن یادم رفته..

 

یه ماه هست که درگیر پرستاری مادرم هستم... البته بیشتر از دو هفته بیمارستان بستری بود. و من ده روزش رو پیوسته کنارش بودم .. خیلی دیر گذشت.. اصلا نمیگذشت.. خدا کنه هیچکس گذرش به بیمارستان نیافته.. بعد از کلی آزمایش و سی تی و سونو و ام ار ای .. باید دو هفته منتظر جواب بیوبسی کبد باشیم..تازه بعد ازون درمان شروع میشه.. همه ش فکر میکنم بیماران تو مملکت ما موش آزمایشگاهی شدن.. بیشتر از اینکه کسی به فکر مریض باشه به فکر آموزش دیدن و تجربه کردن یه مشت اینترن و رزیدنت هستن... دیگه فکر کنم نسل اون موشای سفید و ناز آزمایشگاهی منقرض شده.. دیگه جون آدما اینقدر بی ارزش شده که راحت برای هر نوع دردی مراجعه کنی همه نوع آزمایشی روت انجام میشه.. تازه بعدم باید تشکر کنی که چکاب کامل شدی...مثل مادر من که برای چند ماه بی حالی و گرفتگی صدا و سرفه بردیمش.. تشخیص اول بزرگ شدن تیروئید بود.. ده روز بستری زیر نظر متخصص غدد.. تغییر قرص دیابت به انسولین نوامیکس..نمونه برداری تیروئید.. سونو از گردن تا لگن سه روز پی در پی..یعنی بررسی کامل تمام اعماء و احشام.. روز دهم ارجاء دادن به متخصص انکولوژی و انتقال به بیمارستان دیگر.. باز تکرار تمام آزمایشات و سونو با وجود موجود بودن نتیجه و پرونده کامل...به اضافه کارای دیگه مثل گرفتن آب ریه .. اندوسکپی و .... دست آخرم بیوبسی کبد.. همه این چیزا تو گفتن ساده هست اما وقتی با ناشتا موندن یه مرض قندی به مدت طولانی و چند روز پیاپی و خونگیری روزانه برا آزمایشات بقول خودشون روتین همراه بشه...چیزی جز ضعف شدید و حاد شدن حال بیمار و اعصاب خوردی مریض و همراهش نداره...

وقتی همراه یه مادر پیر. خودش یه مادر باشه و بچه سه ساله ش مدام بهانه شو بگیره و تو ناچار باشی بین مادر بودن و تک دختر بودن (که درد بزرگیه) یکی رو انتخاب کنی... اونوقت گاهی با حال پریشانت اجرت رو ضایع میکنی و میشی گاو 9 من شیرده...

 

خدایا درسته پیری مال همه س...اما ناتوان و افتاده مون نکن...

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

   1   2      >