سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

دلتنگی

    نظر

میخوام مثل بچه ها بی مقدمه حرف بزنم و مثل وقتایی که سلام کردن یادشون میره ، بعد یهو وسط صحبتاشون میگن سلام . من عاشق اون سلامه ام که گاهی فراموش میشه . پس سلام ....

 دلم تنگه ، دقیقا نمیدونم برا چی یا کی ؟ ولی فکر کنم واسه کودکیهام ،واسه بازیهای دم دمای عصر توی کوچه ی بن بستمون که محل امنمون بود .واسه اون لی لی بازی کردنه که با گچ یا زغال روی آسفالت کوچه میکشیدیم و بعدش مجبور بودیم با جارو و آب پاش با هزار بدبختی پاکش کنیم ،یا شاید واسه مسجد سر کوچمون که سهم بزرگی تو خاطراتم داره، نمیدونم چقدر از عمرمو از ساعتای زندگیمو اونجا سپری کردم،بذار یه حساب سرانگشتی کنم:نمازای مغرب وعشا از وقتی که خودمو شناختم از همون 4_5 سالگی که قران یاد میگرفتم ،تمام شبای ماه رمضون و شبای احیا،بیشتر مراسم و روضه هایی که به مناسبتهای مختلف برگزار میشد.آره الان که فکرشو میکنم میبینم که چقدر دلم تنگه واسه مسجد محلمون و چقدر دور شدم.چقدر دوووور.

واسه دخترای همسایه که هممون تقریبا هم سن بودیم و چه دورانی داشتیم و واسه حسینیه محل که تمام ایام محرم مخصوصا دهه اول و آخر واسه مراسم میرفتیم دلم تنگه. چقدر اون زمان این کارا برام عادی بود و تبدیل شده بود به روزمرگی زندگیم و نمیدونستم روزی باید حسرت یک رکعت نماز جماعت و یه ساعت مراسم عزاداری یا مولودی رو داشته باشم.نمیدونم این اعتقادات هستند که ما رو رها میکنن یا ما اونها رو؟شاید دیگه لیاقتشونو نداریم . نمیدونم .... کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم .فقط کودکیه که دوران بیخبریه، آره دلم واسه اون دوران خیلی تنگه....