سفارش تبلیغ
صبا
دانش دو گونه است : در طبیعت سرشته ، و به گوش هشته ، و به گوش هشته سود ندهد اگر در طبیعت سرشته نبود . [نهج البلاغه]

سوهان روح

ارسال‌کننده : sahra در : 92/8/19 8:41 صبح

رمز همون قبلی هر کی خواست بگه تا بهش بدم  




کلمات کلیدی :

عروسی عروسی

ارسال‌کننده : sahra در : 92/8/13 11:17 صبح

عروسی رو رفتیم و خوش گذشت و با اینکه من تو مراسم  مثل یه مهمونی میشینم و از سر جام جُم نمیخورم کلی بهم چسبید و روحیه ام عوض شد .آخر شب موقع برگشت مادرم رو با خودمون آوردیم و تا چند روز دیگه پیشم میمونه و هر چند ما اسرار میکنیم زیاد بمونه یا اصلا بیاد پیش خودمون موندگار بشه ولی بی فایده است و بعد از چند روز بهانه خونه و زندگیش رو میگیره . آخر عروسی به یه عروسی دیگه هم دعوت شدیم و اونم پسر یکی دیگه از دختر خاله هام بود و شنبه شب در حالیکه تا دقیقه نود نمیدونستم میریم یا نه رفتنی شدیم . یعنی همسری زیاد تمایل نشون نمیداد .آخه تا هتل مربوطه راه زیادی بود و همسری هم خسته و یگانه هم تا ساعت شش کلاس داشت . تا اینکه یک ساعت مونده به رفتن دختر خالم زنگید که دخترشم میاد و دو تا ماشینن و ما هم بریم . دیگه همسری هم راضی به اومدن شد و تو فاصله ای که اون بره دنبال یگانه  من هم دوش گرفتم هم سشوار کشیدم و  هم لباس پوشیدم و آرایش (فــــــک کن) اونا هم تا رسیدن حاضر شدن و راهی شدیم . تا حالا عروسی به این عجله ای نرفته بودم جالب اینکه داماد نوزده ساله و عروس هفده ساله بود .زمانیکه رسیدیم عقد تموم شده بود و تازه عروس و داماد وارد سالن شدن . از همون عروسی چند شب پیش باران کلی حرکت جدید یاد گرفته و مدام راه میره و نانای میکنه و به ما هم نگاه میکنه و دست میزنه یعنی ما هم دست بزنیم . عروسی دوم هم که دیگه همه ترکوندندو ریتم خیلی تندی داشت . آخرشب باران با وجود خستگی زیاد خوابش نمیبرد و تو تاریکی راه میرفت و دست میزد و نی نای میکرد و قر کمر و حرکت پا هم به آموخته هاش اضافه شده . خودشم با اون صدای لطیفش میگفت دَ...دَ....نااا...ناااااا .........طوریکه دیگه به زور آوردم تا بخوابه .حتی تو شب که شیر میخوره دستاشم میماله یا میزنه به هم .خلاصه که تا چند وقت دیگه روحیه شادی داریم ما .بگذریم.............

از اونجاییکه من انسان خواب بینی هستم و شبی نیست که خواب نبینم و از اونجاییکه خواب هم بخشی از زندگیه و رویا هم بخشی از خواب تصمیم دارم هر وقت که خوابی دیدم نه البته هر خوابی رو اینجا تو یه بخش بنویسم . جالبیش اینه که هرچی هم میبینم توی همون روز یا طی چند روز بعدش تعبیر میشه (البته نه خوابای بد)گاهی مثلا خبری میشنوم که توی خواب تا حدودی بهش نزدیک شدم .یا چیزایی میبینم یا میشنوم که تا حدودی به موضوع خوابم نزدیکه .به هر حال هر چند میخواستم اولین موضوعم یه خواب خوش باشه اما چاره ای نیست و باید خواب دیشبم رو که خیلی هم وحشتناک بود بنویسم.

خواب نوشت: باران تو یه حیاطی که یه حوضچه آب و یه استخر کوچیک که چند تا مرغابی توش داشت در حال بازی بود و من تو یه اتاق بودم .حواشی خوابم و زمان و مکان  و بحثایی که میشد برام کاملا غریبه بود و من غافل شده بودم از اینکه بچه ای دارم . بعد از چند وقت یاد باران افتادم که داشته بازی میکرده و به این فکر میکردم که نکنه بیافته تو آب . دویدم بیرون و با صحنه ای مواجه شدم که تمام تنم لرزید و دویدم باران رو که روی آب شناور بود گرفتم و به پهلو خوابوندمش وزدم پشتش و چشماش باز شد .سریع بغلش کردم و داشتم به این فکر میکردم که چیکار کنم؟ به همسری زنگ بزنم یا خودم برسونمش بیمارستانی جایی و دست و پامو گم کرده بودم که بیدار شدم .ساعت نزدیک چهارونیم صبح بود.قلبم داشت از تپیدن میایستاد و دهنم خشک شده بود.چرخیدم طرف باران و دستم و به سرو روش کشیدم و خدا رو شکر کردم و شروع به خوندن آیه الکرسی کردم.




کلمات کلیدی :

روزمرگی

ارسال‌کننده : sahra در : 92/8/6 10:17 صبح

هستم. خیلی خوب نیستم اما هستم .مثل همیشه . دچار روزمرگی . تکرار مکررات . حتی شادی و شور و شعف هم برام تکراریه .خندیدن خیلی سخت شده .میخوام تو خودم باشم .احساس میکنم نشاط زندگی من تا این سن بوده و باید دوباره متولد بشم تا نیروی زندگی کردن داشته باشم .یعنی واقعا نفس کشیدن هم احتیاج به نیرو داره .جسمم نه بلکه روحم نیاز به تجدید قوا داره .شاید مشکلات و گره های کور زندگی باعث این حس شده .تعجب میکنم که همسری که خودش تو متنه روحیه اش بهتر از منه که تو حاشیه ام .کاش میشد چند وقتی برم یه جایی که فقط خودم باشم .اما نه، من از تنهایی و تاریکی هنوزم میترسم .بعضی وقتا میگم فقط پول میتونه نشاط بیاره.کی میگه علم بهتر از ثروته؟بیشتر از اینکه پول بیشتری کسب کنیم کاش عقل معاش داشتیم تا تو گل و لای مخارج دست و پا نمیزدیم .هوا روز به روز سرتر میشه .بخاری رو که صبح زودشستم باید بعد از ظهر همسری بگم نصب کنه .شاید با گرم شدن هوای خونه هوای دل من هم گرمتر بشه .فردا عروسی دعوتیم . یگانه هم میان ترم زبان داره . باید جوری برنامه ریزی کنیم که هم اون به درسش برسه و هم به عروسی که توی تالار دیار مادری برگذار میشه .تا اونجا یک ساعت و نیم راهه .برگشت هم که بعد شام دیگه دوازده اینا میشه . شاید کمی روحیه ام عوض بشه .ضمن اینکه عروس  هم که دختر دختر خالم هست و هم دختر پسر خالم (مامان باباش دختر خاله پسر خاله هستن) رو خیلی دوسش دارم و چون تو عقدش نبودم میخوام حتما عروسیش باشم .داماد هم پسر عموشه و اونم پسر پسرخالمه .(چه خاله بازی شد)این دو تا خونواده مخصوصا خانواده عروس خیلی واسه مادرم زحمت میکشن و همه ی کارای اونو انجام میدن .نمیدونم چطوری جوابگوی خوبیهاشون باشم؟ همیشه برای خوشبختی دختر و پسرش  و سلامتی خودش و همسرش دعا میکنم .




کلمات کلیدی :