سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بماند که ندارمت ..
بماند که هنوز دلم برایت تنگ است ..
بماند که تکه ای از تو در من مانده ..
بماند که شبها بیقرارت میشوم ..
بماند که هنوز دلم میخواهدت ..
بماند که بی تو فقط.. زنده ام ..
بماند که هنوز وقتی باران میبارد صدایت در گوشم میپیچد ..
بماند که نیستی تا آرامم کنی ..
بماند که نمیتوانم از ذهنم بیرونت کنم ..
همه ی اینها بماند در دلم ..
تو فقط خوب باش ..
همین کافیست..






تاریخ : پنج شنبه 98/8/30 | 9:35 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

دیشب مطلبی گذاشتم در پارسی یار..با مضمون تاب آوری.. . طاقت آوردن..در مقابل سختی ها ..مقاوم شدن و توانا شدن در مقابل چالش ها و مشکلات زندگی یا روزمره...کاری که الان ملت ما دارن انجام میدن..همین تاب آوردنه..مشکلات اقتصادی از هر طرف مردم رو محاصره کرده..هرسال آمار افسردگی و خودکشی بالاتر میره..اونوقت دولتمردان فهیممون بجای حل مشکلات و معذلات جامعه..بفکر پاک کردن صورت مسئله هستند..قطع کردن اینترنت هیچ دردی را دوا نمیکند..بجز مختل شدن کسب و کار عده زیادی که این خودش یک نوع شرارت و پایمال کردن حقوق دیگرانه..اونم کسانیکه خود دم از حفظ بیت المال میزنند..حقوق بشر هم درین مملکت مثل خیلی از چیزای دیگه تعریفش مختص به خودشونه..قطع کردن اینترنت یعنی گرفتن حق آزادی بیان.. اما خودشون میدونن که این تنبیه بزرگیه برای مردمیکه همیشه سانسور شدن و نه در تلویزیون ملی جایی برای حرف زدن داشتند و نه تریبون های دیگر..بجز زمان هایی که به نفع خودشون باشه ..مصاحبه ها را هم سانسور میکنند..پس با اینکار بر خفقان ملت افزودند تا عرصه بهتری برای جولان داشته باشند.. باشد که روزی این بند ببرد و این ناله سرآید..به امید آن روز....

پ.ن1: من نه دانشجو هستم که جوش نوشتن مقاله بزنم و بخاطر قطعی نت شاکی باشم..نه کسب و کار اینترتی دارم ..فقط محض سرگرمی و رفع دلتنگی غربت و تنهایی به شبکه های مجازی روی اوردم..و خب دوستانی که فقط ازهمون طریق در ارتباطیم..وگرنه فیدهای وبلاگم گویای این واقعیتند که من به اینجا انس داشته و دارم..و دلیل حضورم نه قطعی نت و دسترسی به سایت های داخلی بوده..بلکه فقط شاید کمی حضورم پررنگتر کرده باشد..دلم برای مردم میسوزه برای آینده فرزندانمون..برای این نسل نو...

پ.ن2: دارم تاب میاورم...چاره ای جز این ندارم...

 






تاریخ : پنج شنبه 98/8/30 | 9:56 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

امروز دومین روز تعطیلی مدارس البرز..بعلت برودت هوا یا هرچیز دیگه...الان که پاشدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم ..همه جا سفیدپوش شده..اولین برف پائیزی امسال..خیلی زود شروع شد سرمای زمستانی ... پاییز رو مصادره کرد..توی ذهنم  یاد سال 57 میافتم..البته من که نبودم اما از فیلم های اون زمان چیزی که تو ذهن ها مونده سرما و هوای برفیه..و ملتی که فکر میکرد داره تاریخ خوبی را برای خودش رقم میزنه..اما وقتی با جوانهای اون دوران حرف میزنیم.. همه شون نادم و پشیمانن..همه ناراضی..چندروز پیش یکی از همون جوانهای انقلاب 57 (که اگر این نظام اونموقع حاکم بود الان از اغتشاش 57 ازش یاد میشد)میگفت ما اونموقع جوان بودیم..خام بودیم..کله مون داغ بود..حالا نوبت شماس..شماها برید درستش کنید.. اما صد افسوس..نمیدونست..اون زمان هم سن و سالهای ایشون..جوانان پرورش یافته ی حکومت دیگری بودند که شجاعت و جسارت داشتن...هرچند راهو غلط رفتن..اما الان کدوم جوانی..کدوم امیدی.. همه در خفقانند ...

عده ای هم که یکم جرعت و جسارت دارند و به میدان میان آشوب گر خطاب میشوند...

اونزمان که ملت بپا خاست حاکم مملکت گفت پیام شما را شنیدم ...و رفت تا نخواد ملت رو به کشتن بده..

الان چی...

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من

آنکه راه به جایی نبرد فریاد است....

 






تاریخ : دوشنبه 98/8/27 | 8:13 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

در پی افزایش قیمت بنزین..و اعتراضات مردم..از دیروز نت قطع شد..و هیچگونه دسترسی به اینستا و تلگرام و واتس آپ نداریم..صبح وقتی متوجه شدم سایتهای داخلی باز میشه..یسر اومدم پارسی بلاگ و دیدم اینجاهم خبری نیست.. کی باورش میشه تا چند سال پیش شبکه های اجتماعی مجازی وجود نداشت..چجوری زندگی میکردیم ... در کل اوضاع مملکت ناجوره.. هر دم ازین باغ بری میرسد.. دیشب که همسر از سرکار رسیده بود با مترو..هیچ تاکسی و اتوبوسی توی ایستگاه ها نبودن .. و مجبور شده کلی راه رو پیاده بیاد خونه..وقتی رسیده بود دیده تمام شیشه های بانک ها رو شکستند ..صبح هم که رفته بود.. زنگ زد گفت تمام بانکها رو آتش زدن.. آدم نمیدونه چی بگه..درسته این روش اعتراض نیست..اما وقتی روشهای مسالمت آمیز بی نتیجه باشه.. مردم از شدت خشم..دیگه نمیدونن چکار کنن و دست به زیان و ضرر زدن به اموال دولتی و نشان دادن نفرت خودشون از اوضاع و احوال بیمار مملکت میکنن.. دیگه تآسف خوردن بحال خودمون هم فایده نداره.. هیشکی به هیشکی نیست.. فقط باید امیدوار بود..به فرداهایی شاید بهتر...شاید دور......شاید.....






تاریخ : یکشنبه 98/8/26 | 4:49 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

جمعه ایکه زمان دورهمی خانواده س..جمعه ایکه دخترت چندروزیه بعد از یک ماه دوری و دانشجویی و زندگی درخوابگاه اومده خونه.. حالا اینکه صبحونه رو باهم و دورهم نخوردین مهم نیست..مهم نیست که  همسر تا ظهر خواب بوده ..تو تصور کن مثل بعضی روزها با نون گرم و تازه صبح جمعه رو شروع کردین..اینکه دخترت مدام توی اتاقش مشغول درس خوندنه مهمه...هرچند تو دلت برا گپ زدن و درددل کردن لک زده باشه..همینکه میبینی دخترک کلاس اولی رفته توی اتاق دختر و این اجازه رو داشته که بره و مشقاش رو بنویسه خوبه..همینکه تو چای اول صبحت رو مثل هرروز تنها مینوشی.. درسته کافی نیست اما بدم نیست..لااقل ذوق کنارهم بودن خواهرا شیرینی قندپهلوی چایی ت میشود و طعمش را افزایش میدهد..همینکه بوی ناهار ظهرجمعه از ساعات اولیه صبح توی خونه پیچیده..و تو تکاپوی روزانه را شروع کردی خوبه..مهم نیست که جمعه ها برای تو تعطیل نیست..همینکه قلبت برای وجود خانواده کوچک چهارنفری روشن است خوب است..دیگر فرقی نمیکند که این قلب روشن آیا کوک هست یا کمی سنگین میتپد.. توکه میدونی این قلب چه تلاطمهایی رو تجربه کرده..پس از این آرامش نسبی و خلوتی اطرافت لذت ببر .. حتما در آینده ی نه چندان دور روزهای شلوغی را خواهی داشت..پس به خودت و قلبت فرصت بده و ازین روزها استفاده کن..اصلن حسرت دورهمی هایی با یک خانواده شلوغ و پرجمعیت را نخور..حتما خدا تو را بهتر از خودت میشناخته که آدمهای کمی را برایت خلق کرده .. تو ذاتت برای شلوغی افریده نشده .. پس از تنهایی هایت لذت ببر...






تاریخ : جمعه 98/8/3 | 12:57 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

یادمه هیچوقت عادت به زیاد خوابیدن و شب دیر خوابیدن و صبح دیر بیدارشدن نداشتم..مادرم مثل همه ی قدیمی ها معتقد بود روزی را صبح زود قسمت میکنند..و به منم توصیه میکرد خواب زیاد خوب نیست مخصوصن خواب دم صبح ..همیشه دوران کودکی صبح خروسخون از خواب پا میشدیم و بعد از نماز صبح دیگه نمیخوابیدیم..اما جمعه ها که از مدرسه خبری نبود یا روزهای تابستان گاهی دلم میخواست یه ساعتی بیشتر بخوابم..اما مادرم عادتی که داشت ..مرتب کردن ظرف و ظروف شسته شده بود اونم کله صبح..همیشه از صدای ترق و تروق قابلمه و دیگ و کاسه بشقاب بیدار میشدم..و این صداها شده بود آهنگ ملال آور ذهن من..تا اینکه یک روز به خوابی عمیق فرو رفته بودم و خوابهای پریشان و دلهره آوری به سراغم آمده بود..بطوریکه توی خوابم تمام رخدادهای زمینی و آسمانی اعم از سیل و زلزله و ماه گرفتگی و خورشید گرفتگی و طوفان و انواع و اقسام بلایای طبیعی و غیر طبیعی داشت بوقوع می پیوست..اینقدر خوابم واقعی و ترسناک بنظر میرسید که خودم را نزدیک یک سیاه چاله فضایی میدیدم و تمام تلاشم را میکردم و دست و پا میزدم که بلکه از آن دور شوم..سکوتی مرگبار فضایی که درونش بودم رو فرا گرفته بود.. در همین حال بود که یکدفعه صداهایی از دور شنیدم و کم کم صداها نزدیک و نزدیکتر شدن..تا اینکه چشم باز کردم و صدای مرتب کردن ظرفها رو با دستای مادرم شنیدم..خدا میدونه چقدر از شنیدن اون صداها خوشحال شدم و از اون خواب مهلک نجات پیدا کردم.. ازون روز اون صداها شد طنین خوشایندی که اگر یکروز اونها رو نمیشنیدم و بیدار میشدم..دنبال مادرم میگشتم که مبادا حالش خوش نبوده و خوابیده باشد.. اینروزها دلم عجیب هوای صبح هایی را کرده که با اون سروصداها از خواب بیدار میشدم..دلم میخواهد یکبار دیگر وقتی بیدار میشوم ببینم مادرم مشغول کار توی آشپزخونه س.. انگار نبض زندگی با تکاپوی مادرها تندتر و منظم تر میزنه.. مراقب این نبض های خوش آهنگ زندگیتون باشید..






تاریخ : چهارشنبه 98/8/1 | 1:45 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن