سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

جملات زیبا

    نظر

حواسمان باشــــــــــــد که
گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نـمی بریم،‌ آرزوی دیروزمان بوده است!
قدر بدانیم داشته هایمان را…
لبخند برای این داشته ها واجـبـــــــــــــــــــ است ، غصه چرا ؟

 

یاد من باشد فردا دم صبح
خواب را ترک کنم ، زودتر بر خیزم
چای را دم بکنم
به پدر ، شاخه گلی هدیه دهم
بوسه بر گونه مادر بزنم
و پتو را آرام ، روی خواهر بکشم
تا که در خواب دلش گرم شود
و در ایوان حیاط ، سفره را پهن کنم
در جوار گل یاس ، در کنار دل غمدیده مادر ، آرام
نان و چایی بخورم ، برکت را بتکانم به حیاط ،
یا کریمی بخورد….!

قدر اینهمه خوشیهای دور و بر خودتون رو بیشتر بدونید تا دیر نشده !

 

 

من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم.من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب…
فرمان در دستم بود و سر دو راهیها دلهره مرا میگرفت.
تا اینکه جایمان را عوض کردیم.حالا آرام شدم.و هر وقت از او میپرسم که کجا میرویم، بر میگردد و با لبخند میگوید : تو فقط رکاب بزن…
جایت را عوض کن همسفرم
چشمان قلبت را آویز عطر گیسوان او کن…
آرامتر..آرامتر…تو تنها نیستی آن زمان که برای او رکاب میزنی.
نگاه ماهــــــــت را به مــــــــــــــاه نگاهش گره بزن…
با لبخند میگوید : تو فقط رکاب بزن….

 

 

مهم نیست که آخرین زلزله زندگیت چند ریشتر بود
مهم نیست که تو اون زلزله چه چیزهایی رو از دست دادی
مهم اینه که دوباره از نو بسازی
جهــــانت رو… زندگـــیت رو… بـــاورت رو…
"مهم شروع دوباره است"

 

بخشش یک انتخاب است.
با وجود احساس رنجش ما بخشیدن را اراده و انتخاب می کنیم.
ما هرگز نمی توانیم خشم و احساسات منفی را از بین ببریم
فقط می توانیم آنها را کنترل کنیم .
و کسی که بتواند درون خود را کنترل کند
خودبه خود قدرت کنترل دنیای بیرون را به دست آورده است…

 

انسان باش، پاکدل و یکدل ….
زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مٌردن ….
هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است ….

 

در نوبتی دوباره دلت را مرور کن
از غـــم به هر بهانه ی ممکن عبور کن…
گیرم تمام راه تو مسدود شد، بگـــرد
یک آسمان تازه و یک جاده جور کن…

 


ادامه دارد....


پاییز صحرا

    نظر

 

 

درسته که نیمی از آخرین ماه پاییزی بیشتر نمونده،درسته که پاییز با شور و شوق بازگشایی مدارس و برگ ریزون آغاز میشه اما انتهای اون برای من توام با یه غم مبهمه.که با وصل شدن به زمستان و نزدیک شدن به ایام عید تشدید هم میشه . دیروز ظهر داشتم شبکه های تی وی  رو بالا پایین میرفتم تا برسم به شبکه تابان و ببینم اذان گفتند یا نه که رو شبکه آی فیلم چشمم به صحنه های آشنایی افتاد . صحنه های از یک فیلم ملودرام ایرانی که شاید کمتر کسی اونو ندیده باشه. سالها بود که گهگاهی با خودم یادی از این فیلم میکردم و دلم میخواست یکبار دیگه ببینمش .شاید اون سالها سن کمی داشتم اما خیلی با دردها و رنجهای صحرا همزادپنداری میکردم . تو چهره این زن غمی همیشگی به چشم میخورد که من بعد از سالها هنوز با اینکه هیچ تصویری از بازیگران این سریال تو ذهنم نبود اون اندوه رو به یاد دارم .نشستم و تا پایان نگاه کردم و وقتی آخرفیلم فهمیدم این تازه قسمت اولش بوده خیلی خوشحال شدم.اینقدر که تا عصر شبکه رو عوض نکردم تا از زمان پخشش تو روزای دیگه اطلاع پیدا کنم .بگذریم.........

این روزا باران شگفت انگیزه، هم باران پاییزی و هم باران زندگی سراسر پاییزی صحرا . روزها و شبهاییکه باران دست از سر آسمونمون بر نمیداره (خدا رو شکر) چه اینجا باشه چه تو هر نقطه از سرزمینمون برکتش همه جا گسترده میشه.فرقی نمیکنه کجا نازل بشه و بارش به چه شکله ، حتی اگه دلت لک زده باشه برای سفیدی برفش ،حسرت نمیخوری به حال اوناییکه دارن برف بازی میکنن و آدم برفی میسازن. بلکه با خوشحالی اونا شاد میشی . در عوض بارانی داری که هر لحظه داره تو زندگیت شورآفرینی میکنه . با گیر دادنش هنگام اقامه نماز که با وضو گرفتنت شروع میشه و اونو متوجه این وقت میکنه و تو رو به سمت چادر راهنمایی میکنه و خودش روبه روت حاضر و آماده می ایسته .گاهی تو زمین پدر نقش ایفا میکنه و گاهی تو زمین تو ،گاهی با تسبیح تو ذکر میگه و گاهی سر روی مهر پدر میذاره،یکبار روی زمین سبز پدر رکوع میره و گاهی بر زمین قهوه ای تو سجود میکنه و تمام اذکارش تو الله اکبر یا همان(ا..پر)خودش خلاصه میشه. هرچند باعث حواس پرتی توی انجام فریضه ات میشه اما نه خودت دلت میاد در رو به روش ببندی و نذاری بیاد تو و نه پدرش بهت این اجازه رو میده. خدا رو چه دیدی شاید وجودش سر سجاده ات باعث پذیرش اعمال و دعاهاته.

به نوستالژیهای کمرنگ شده وجودتون فکر کنید و  بارش های رحمت این روزها  رو شکرگذار باشید.

تا بعد.......


میگن برادر مرگه

    نظر

بعضی روزها از بیشتر اتفاقات و حوادث دور و برمون واهمه داریم . بی دلیل و با دلیل میترسیم .از همه چیز و از همه کس .گاهی خیالاتی به سراغمون میاد و گاهی توهم میزنیم .

مادرم دیروز رفت .چند روز یک بار میخواست بره ولی نمیذاشتیم . حالش هم چندان خوب نبود .چندین بار بردیمش دکتر و آزمایش . دیابتش بیشتر شده و قند ناشتاش بالای 200 بود . کلسترول هم به دیابت و فشار خونش اضافه شده و اونم بالای 500 . سوی چشماش کم شده و ضعف عمومی اکثر اوقات گریبانگیرشه .میدونم تو این سن نباید تنها زندگی کنه اما چاره چیه؟ میخواست بره و رفت . نمیدونم چرا هر وقت به چهره اش نگاه میکردم احساس میکردم این آخرین باریه که میاد خونه ام . خیلی باران رو سرگرم بازی میکرد و من راحت بودم . خیلی از قدیما حرف زد و با اینکه بیشتر حرفاش تکراری بود و تو ذهنم نقش بسته بازم گوش میدادم . به این واقعیت هم پی بردم که پیرا مثل بچه ها  میشن .ترسی تو دلم خونه کرده .ترس دوباره ندیدنش .ولی با این حال همیشه فکر میکنم کم گذاشتم .همیشه بعد رفتنش خودمو سرزنش میکنم . احساس دوگانه ای به سراغم میاد .یکی مدام یاداوریم میکنه که کاری واست نکرده که بخوای جبران کنی ، حتی خیلی هم بین تو و برادرت تبعیض قائل شده ، همیشه به اون رسیده و از تو دریغ کرده ، متعاقبش یه حس دیگه میگه مادر حتی اگه یک روز هم بعد به دنیا اومدنت ندیده باشتت همون نُه ماهی که تو رو حمل کرده بازم حق به گردنت داره چه برسه به مادر تو که به هر حال بزرگت هم کرده .خلاصه که برخلاف قبل ترها خواستم ازش توقع و انتظار داشته باشم و بگم که میتونم نامهربان باشم ولی نیستم .امروز انگار که به بودنش عادت داشتم از صبح زود دیگه نخوابیدم.از طرفی هم میدونستم بالاییها هم هیچکدوم نیستن دیگه ترس برم داشته بود . چرا گاهی حتی تو این سن میترسیم . همش احساس میکنم کسی داره نگام میکنه . گاهی صداهایی به گوشم میرسه مثل خُرخُر گربه .میخواستم دوش بگیرم ولی نرفتم تا بعداز ظهر که همسری و دختری میان برم .از بودن توی این اتاق و نشستن پای سیستم میترسم و دارم بهش غلبه میکنم . بگذریم.......

باران هم چند روزیه که سرماخورده و بیقراری میکنه . مدام میخواد بغل بشه . این اواخر کلماتی به دایره واژگانش اضافه شده مثل: اَ پَر یعنی اکبر .وقتی مهر وتسبیح یا جانماز یا چادر میبینه میگه:اَ پَر . پیشونیش رو میزاره زمین یا مهر رو بوس میکنه و هی این کلمه رو تکرار میکنه .دیروز دیدم یه کاغذ دستشه و هی میگه اپر اپر ، نگاه کردم میبینم جلد کتاب دعای تو سجاده امه که ازش جدا شده بوده و عکس خونه خدا روشه .قربونش برم من با این همه فهمش . خودم هم چند روز پیش کمی بدحال بودم که با خود درمانی بهتر شدم . آخه به محض اینکه علائم سرماخوردگی میاد سراغم یه قرص کلداستاپ میخورم یا یه استکان عسل ودارچین . خیلی کار سازه و زود خوب میشم .گاهی هم چند روز باید ادامه بدم تا کامل برطرف بشه .تو این روزا مواظب خودتونو حال و هواتون باشید .

 تا بعد .....