سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

قربون قدمت!

    نظر

سلام.خواننده خاموش عزیزم..حالت خوبه.خوشی.روبراهی...نمیدونم کی هستی..چند سالته..کجایی..فقط میدونم به تعداد بازدیدای هر روزم دلم برا تک تکتون تنگ میشه..هر چند بازدیدام از صدتا فراتر نرفته و گاهی روزها کمتر از ایناس..اما اگه حتی یه روز بیام ببینم بازدیدم تنها و تنها یک نفر بوده..دلم غنچ میره بدونم کیه..دلم میخواد یه کلام بنویسی..نه اینکه به خاطر مطالبم بگم..چون چیز خاصی توش نیست..نه پند حکیمانه ست و نه خیلی جذاب..حرف و حدیث دل منه..برا خودم ثبتش میکنم و اگه بفهمم کسی خوندش خوشحال میشم...اما دلتنگی من برا خوانندگان خاموش پایانی نداره...نمیدونم رهگذری ...که فقط یه بار گذرت افتاده یا هر از گاهی میای سر میزنی یا پیگیری...خلاصه که بدون دوستت دارم..همینکه حضورت رو حس میکنم یه دنیا میارزه....

 

قدم رنجه کردی...قربون نگاهت..

 

 

 


به دنیا بر خورده برخوردم!!!

    نظر

کائنات و هستی از رکود بیزارن...دلشون میخواد بچرخن..حرکت کنن..برن جلو..کشف کنن..رسوخ کنن..بشکافن...فریاد بزنن..مثل باد..مثل رود..مثل ابر...مثل کوه...مثل آب...مثل جوی...هیچی ساکن نیست..حتی کوه با تمام سکونش ساخته شده..پس جاریه...هست...زندگی میکنه...بلند میشه..برافراشته تر...

 

 

پس خیلی زشته که آدمی راکد باشه...درجا بزنه..سخته نتونه بره جلو..حرکت کنه..تکرار بشه..زندگیش تکرار..اعمالش عادت..کارش اجبار...

برمیخوره به کائنات با این همه تکاپو....

من! به هستی برخورده...دنیا باهام قهره...??

 

 

 

 

 

 


تولدم مبارک؟!

    نظر

امروز روزیه مثل همه روزای خدا...مثل هر روز صبح بیدار شدم بدون هیچ اتفاق خاصی..فقط غم کوچولویی روی دلم قل میخورد و میرفت و میومد..با خودم فکر کردم اگه عمر متوسط انسان 70 ساله..پس من نیمیشو پشت سر گذاشتم..یعنی از امروز افتادم در سراشیبی عمر..تا سی رو خوب اومدم و خوشحال بودم از گذر زمان..اما ازون به بعدش رو دلم نمیخواد برسه..نه اینکه از پایان بدم بیاد..هرچند ادمی خبر نداره از پایان عمرش ..معلومم نیست سال دیگه اصلا باشم یا نه...فقط شاید تنها خوبی تولد همینه که ادم بگه آخیش یه سال دیگه ام هستم...همین...از دیروز دوستای وبلاگیم که  واتساپی یه ساله هستند و زیاد اینجا پیداشون نیست بهم تبریک گفتند...و صبح هم دختر دایی کوچیکه که روز تولدش با باران یکیه و به همین خاطر من دو ساله که بهش تبریک میگم.. هر دو هفده مهر هستند...پیام تبریک فرستاده..بعدم تو گروه فامیلا اعلام کرد و دیگه یکی یکی دختر خاله ها و دختراشون تبریک گفتن..این شد که امسال تفاوتش با چند سال گذشته همین حضور گرم و صمیمی دوستان عزیزم و فامیلام تو فضای مجازی بود که بسیار مشعوف گشتیم ولاغیر....

نمیدونم کجا خوندم که: هر سال در روز تولدم شمعهای بیشتری برایم اشک میریزند...

 

 

 


روز بی چای

    نظر

دیروز واسه من یه روز بدون چای بود..تو یه سایت از مضرات چای چیزایی نوشته بود که تا حالا نشنیده بودم..حسابی خورد تو ذوقم و تصمیم گرفتم دیگه نخورم..اولش گفتم کم کم کمش میکنم تا برسه به صفر ولی بعد تصمیمم قطعی شد که یهویی نخورم..راستش اولش سخت بود..من که هر روز به عشق روشن کردن اجاق گاز و پر کردن کتری از جام بلند میشدم..تا شعله گاز روشن نمیشد منم شارج نمیشدم..کمی خماری داشت ولی من تونستم..هر چند چند بار وسوسه شدم..اما در عوض عصر بعد از خواب یه قهوه تپل درست کردم برا خودم..فالم گرفتم...دارم بر میگردم به عادتهای گذشته و نه چندان دور..زمانیکه وابستگیم به نسکافه و قهوه بیشتر از چای بود..حس میکنم سالمتر بودم..اما از حق نگذریم صبح رو نمیشه بدون نوشیدنی گرم آغاز کرد..پس کتریم رو گذاشتم و کمی چای به برا خودم دم کردم...الانم مشتاقانه منتظره تا برم سراغش..پس بزن بریم به سرعت برق و باد.....راستی فردا تولدمه..این تغییر رو در آخرین روز سی و پنج سالگی به فال نیک میگیرم..پس بزن بریم...