سفارش تبلیغ
صبا ویژن

امروز روز انتخابه... روز انتخابات...انتخابات ریاست جمهوری...راستش من زیاد اهل سیاست نیستم..انتخابم بیشتر دلی هست ..شاید خنده دار باشه...ولی تغییرات زندگیم ملاک انتخابمه..ببینم اونیکه 4 سال بوده...تو روال زندگی من چه تغییری بوجود اورده..پیشرفت داشتیم یا پسرفت...شاید زیادم بد نباشه..آخه خونه من هم یه نقطه ریز از کشورمه...یه قطره از دریاس..خب چرا بد باش ملاک انتخابم...بنظر خودم خیلی هم خوبه....همیشه هم هرکی به دلم افتاده بهش رأی دادم..اما این 4 سالیکه روحانی رئیس جمهور بود..زندگی ما به قهقرا سقوط کرد... همسری بیکار شد..درسته که بخاطر اشتباه خودش بود..ولی شرایط کشور هم تو اشتباهات و تصمیمات ما نقش داره.. وقتی یه ارگان دولتی به کارمندش سخت بگیره که الا و بلا باید فلان ماشین زیر پات باشه.. مدل ماشینت بهمان باشه..و تو کارت رو از دست بدی... ربط به مسئولین داره دیگه... بگذریم......

من هنوز جایی اعلام نکردم که به چه کسی رأی میدم... ولی مطمئنم انتخابم کسی نیست که در زمان ریاستش زندگیم به خاک سیاه نشست..

 

پ.ن: انتخاب یه پدیده خیلی مهمه... یه اصل محکم و اساسی تو زندگی هر آدمیه...اولین انتخاب هر ادم فکر کنم که مهم هم هست..انتخاب رشته س..که من از امتخابم منع شدم..وگرنه الان پرستار کارکشته ای بودم...انتخاب همسر.مهمترین رویداد زندگیه...که من تحت تاثیر عواطف و بدون تفکر و احساسی عمل کردم..بیشتر پوززنی بود ...دیگه بعد ازون حق انتخابی نداشتم...ولی با انتخاب امسالم میخوام تصمیمات جدی تو زندگیم بگیرم و عملیش کنم.. به امید خدا.

 

تابعد.....






تاریخ : جمعه 96/2/29 | 9:44 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

وقتی نمینویسم...نه اینکه دردی نیست..نه اینکه روزهایم شاد و سرحال میگذرند...نه اینکه بوی این اتاق عوض شده باشد...وقتی نمینویسم...یعنی لال شدم از حجم غصه...یعنی حرف هایم گفتن ندارند بس که تکرار و تکراری شده اند...فکر میکنم هر آدمی ضروری ست کسی را داشته باشد که دوستت دارم هایش را با جان ببلعد...ندارمش...نیست...گمم کرده بود و گم شدم....استوارم...خم به ابرو نیاوردم دریغ از قطره ای اشک در ملا عام...صمیمی ترین هایم هم آخر نفهمیدند از این شکست خوشحالم یا ناراحت...اما من شخصا معتقدم که حالم خوب میشود...از این خواب بیدار میشوم و روزی میرسد که به تمام گذشته ام با لبخند نگاه کنم...روزی از روزهای قدیم یاد گرفته بودم که آدم ها را باید جایی بگذارم و بگذرم....نمیدانم چرا فراگرفته هایم را انقدر خام فراموش کردم...و هرچه بزرگتر میشوم جای زخم ها بیشتر در روحم میماند.....خوبم و خوشحالم که کسی انتظار ندارد ادای آدم های خوشحال را در بیاورم...که همگان واقفند من آدم بازیگری نیستم...بازی گردانم دنیاست نه آدمهایش....پس روزی میرسد...که باز پرچم سفید آرامش را بالای سرم تکان میدهم ...دور نیست...دیر نیست...






تاریخ : جمعه 96/2/22 | 6:57 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

 سلام.چهارم تولدم بود..دوشنبه از صبح رفتم آرایشگاه..عروس داشتیم..تا بعدازظهر که تموم شد و ..من موندم دست تنها...شب عید مبعث بود و چندتایی مشتری دیگه هم  بودن... خلاصه 9 شب..بستم و اومدم خونه...(دو هفته ای میشه که همسری رفته دنبال چکای برگشتی بدهکار.. و وصول طلبش... من این مدت تا دلم میخواس پیاده روی کردم).خلاصه پیاده تا خونه اومدم ... بمحض ورود خیلی غافلگیر شدم...با دیدن کیک روی میز و بادکنکای رنگی... و بیشتر از همه سه پایه دوربینی که منصوره جون دوستم کار گذاشته بود... جا خوردم اولش... اینقدر خسته و بی رمق بودم که انتظار چنین صحنه ای نداشتم... یهو کلی انرژی گرفتم و رفتم لباس عوض کردم و اومدم چند تا عکس گرفتیم... یه تولد کوچولو و قشنگ...با حضور دخترم و دوستم و پسرش محمدعلی...جای باران خیلی خالی بود...اخه دخترکم با پدرش رفته سفر...القصه.... شب بیادماندنی رقم خورد.. همه اینا رو هم مدیون منصوره هستم.. شاید خنده دار بنظر بیاد...ولی تا حالا که  37 سال  از عمرم گذشته...طعم سوپرایز رو نچشیده بودم... بگذریم......

 

همه این دلخوشیها گذراس...باز شور افتاده بدلم.. باید اسباب کشی کنیم..اخر خرداد..صابخونه خونه ش رو میخواد... دعا میکنم برای همه مستاجرا که صاحب خونه بشن... و همسری دست پر برگرده.. بتونیم یه خونه خوب پیدا کنیم و یه کار خوب...

یا حق....






تاریخ : پنج شنبه 96/2/7 | 8:15 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن