سفارش تبلیغ
صبا ویژن

برگی دیگر از دفتر عمر ورق خورد،،وارد چهلمین صفحه میشوم،،کمی خاطرات را مرور و دفترم را زیر و رو میکنم،،جاهایی را تمیز و خوش خط و خوانا نوشتم،،بعضی صفحه ها پر از خط خطی ست،،یه سطرهایی را قلم روزگار پررنگ و لعاب نوشته،،و برعکس برخی جاها انگار که جوهرش ته کشیده باشد،بی رمق و کمرنگ شده،،چه جملاتی که اصلا معنی ندارن و بقول معروف هیچیش به هیچیش نمیخونه،،انگار از یه کاغذ باطله کنده شده و چسبیده وسط بعضی برگهای این دفتر،،از قضای روزگار یه نوشته هاییش هم خوب جاافتاده و انگار از ازل حک شده بوده توی دفتر عمرم،،یه جاهایی رو معلومه غلط نوشتم و هرچی خواستم پاک کنم نشده و دفترم زخمی شده،،چشمم از دیدن سطرهایی که دوخطه و رنگی رنگی نوشتم برق میزنه،،دلم از گوشه های تاخورده دفترم میگیره،،چرا بیشتر مراقبش نبودم،،میخوام به انتهای دفترم نگاهی بندازم و ببینم چند برگ دیگه مونده که بدونم صفحاتش رو چجوری پر کنم، اما نمیشه،،هیچی معلوم نیست،،اگه دفترم چهل برگ باشه چی؟! این یه صفحه چقدر جا داره تا بتونم با بهترین کلمه ها بنویسمش؟؟حالا چقدر باید تلاش کنم تا غلط نداشته باشم،،..... بگذریم....

میگم اگه یه آدم به سن و سال من تو زادروزش دلش گرفته باشه بده؟؟

اگه هوای دلش ابری باشه چی؟؟؟ اگه مثل بدو تولد دلش مادرش رو بخواد چی؟؟ دلم مادرم رو میخواد.... .. همین..






تاریخ : چهارشنبه 98/2/4 | 9:2 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن