سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

عصرانه مادر دختری به صرف هوای تازه

    نظر

گفتم این ماه خیلی برکت داره ها . از همه ی جوانبش که بگذریم ، باران ما بعد چار دست و پا رفتنش و دندون دار شدنش تو این ماه ، یک هفته است که میشینه و چند روزه که دست میزنه ، تازه خودشم میگه : دَ   دَ  ... یعنی دست . راستی گوشه مبل و میز رو میگیره و بلند میشه وامیسه .اما نمیتونه بشینه و میافته  .خلاصه که کارمون در اومده و باید بیشتر مراقبش باشیم.


رجب

    نظر

عجب ماه خوبی . باران چهار دست و پا به استقبال این ماه اومد و آغازش همراه شد با روییدن یه جوانه سفید که با هزار ناز نشسته رو لثه ی پایین دخترکم . خدا رو شکر به خاطر نعمات بی شمارش . واسه سلامتی بچه هام .خدا رو شکر بابت بغضای گاه و بیگاهی که از سر رضایت میشینه روی گلوم .هرچند بیشتر ناشکرم تا سپاسگذار ولی خدا رو شکر به خاطر همین چشم پوشیهاش .میدونم لطفش بهم بی پایانه و تمام ندادنهاش حکمتی داره . پس شکرش به خاطر تمام داده ها و نداده ها . دلم میخواد مثل سالهای خیلی دور اون زمانی که سجادم ساعتها پهن بود و مفاتیحم باز ، بشینم و باهاش حرف بزنم اما نمیدونم چرا نمیشه .کاش بتونم لااقل اذکار این ماه رو با خودم زمزمه کنم .....

تصمیم دارم شب جمعه  آش دندونی بپزم و دختر خاله ها و خانواده دایی جونم که جمعا بیست نفر میشیم رو دعوت کنم بیرون از خونه .ضمنا همون شب که لیله الرغائبه واسه آرامش رفتگانمون هم (پدر خودم و پدر همسری) یه خیراتی چیزی بدیم .

التماس دعا تا بعد........


دلنگرانی

    نظر

روز مادر هم مثل هر سال گذشت .هر سال که میگذره و بچت بزرگ میشه تازه کم کم درک میکنی این حرف رو که هر چی بچه ها بزرگتر میشن نگرانیهای مادرو پدر هم باهاشون بزرگ میشن .امسال بیشتر از هر سال نگرانم و دلواپس .احساس میکنم یگانه خیلی زود بزرگ شد و استرسهای من هم باهاش قد کشیدو الان غولی از دلشوره ها رو دارم تحمل میکنم .جمعه آزمون تیز هوشان داره .برام خیلی مهم نیست که قبول بشه و بر خلاف خیلی ها که بچه هاشونو میفرستن غیر انتفایی من فکر میکنم اگه دانش اموز درس خون باشه مدرسه دولتی خیلی بهتره و لازم نیست که بیخود هزینه اضافی پرداخت کنیم... یگانه هم که شکر خدا درسش خوبه . اما بیشتر از همه نگران رفتارهاشم . میدونم اقتضای سنشه  نه اینکه بی ادب باشه  ولی یه کم اخلاقش تنده . دلم نمیخواد اعمال و کردارش تو اجتماع باز خورد بدی داشته باشه و دیگران ازش دوری کنند .کاش خودش میدونست که تذکرات من به نفع خودشه .یه مادر همیشه بهترین رو برا فرزندش میخواد و هر توصیه یا گوشزدی که میکنیم به صلاحشه .کاش میدونست که هیچ دوستی مثل پدرومادر نیست و همه حرفا و درد دلاشو بهمون میگفت . خیلی هم توداره وبه سختی حرف دلشو میزنه .خیلی نگرانم وفکر میکنم تو تربیتش کم گذاشتیم . خدا همه ی دخترا رو در پناه خودش حفظ کنه ......

باران امروز 7 ماهه شد .یه کم چار دست و پا میشه .ولی بیشتر غلت میزنه و خیز میره .تا حالا غذا هم بهش حریره ، آب ماهیچه ،فرنی ،پوره سیب زمینی و هویج دادم . عدس و ماش هم گذاشتم خیس خورده و خشک بشه تا آسیاب کنم و به سوپش اضافه کنم . به سختی هم بهش میدم .چون که شیشه خور نیست و باید با قاشق که همه رو هم میریزه یا قطره چکون بخوره .

پابلو پیکاسو میگه: هر کودکی یک هنرمند است مسئله اینجاست، زمانی که بزرگ میشود چگونه یک هنرمند باقی بماند !


ســے و ســـہ

    نظر

چهارشنبه تولدم بود . همیشه حس میکردم سی و سه واسم خیلی خاصه و یه اتفاق فوق العاده یا یه رخداد شگفت انگیز برام پیش میاد . زهی خیال باطل . یه روز معمولی مثل همه ی روزای سال بود . دیگه عادت کردم که هیچ چیز تو زندگیم مهم نباشه .اصلا مهم نیست که همسرت یادش نمونه که تولدته یا بچت با یه تبریک خشک و خالی سر وتهش رو هم بیاره .اصلا مهم  نیست که تعداد آدمای دوروبرت اینقدر اندک باشن که گاهی نبینیشون و نبیننت .به نظرم هیچ چیز مهمی تو زندگی ما وجود نداره یا اگرم مهم باشه وقتی بهش میرسیم رنگ و لعاب چندانی نداره و راحت با بی تفاوتی از کنارش رد میشیم . ولی  گاهی فکر میکنم که آیا اصلا مهم هست که من تو این سن مادر دو تا دختر 12ساله  و 6 ماهه هستم یا نه . یا اصلا مهم هست که تا اینجا چه سختیهایی رو تحمل کردم یا نه . مهم اینه که من خودم بعضی چیزا رو میدونم و بهش تعلق خاطر دارم . پس روز تولدم به خودم مربوطه نه به هیچ کس دیگه .خیلی بخوام خوش بینانه نگاه  کنم میتونم بگم نیمی از عمرم سپری شده پس خیلی ناراحت نیستم که اون نصفه باقی مونده چطوری میخواد بگذره .وقتی که بهترین دوران زندگی رو چه خوب و چه بد پشت سر بذاری دیگه باقیش خیلی مهم نیست که چی بشه و چی نشه .شاید از تبریک مهمتر اینه که همسرت داره تلاششو واسه بهتر شدن زندگی میکنه یا از کادو بهتر پیشرفت دخترت باشه و از جشن تولد با ارزشتر دخترکت که با کاراش هر روز شور و شعف رو تو دلت میکاره باشه .بگذریم .....

باران مدت زمانیه که یاد گرفته مثل غلتک از اینور به اونور غلت میزنه و چند روزیه که داره سعی میکنه روی زانوهاش بشینه و چار دست و پا بشه .مدام هم با خودش غرغر میکنه و گاهی بلند داد میزنه . ده ده و بابا هم یاد گرفته . وقتی هم بهش غذا میدم فوت میکنه همه رو میپاشه سر و صورتش .فداش بشم که واقعا شده شیرینی و نمک زندگیمون .

تابعد .........


روز از نو

    نظر

خدا رو شکر که تعطیلات عید تموم شد . هرچند واسه ما مثل ایام دیگر سال بود و هیچ فرقی نداشت . از روزای اول مریضی و اسهال باران بود به خاطر دندوناش که هنوزم سر نزدن و بعد گرفتن ویروس و قوز بالا قوز . دخترکم یک هفته توی تب سوخت و فقط با شیاف و بعد با استامینوفن تبش یه کم پایین میومد .فقط دیشب رو بدون تب سر کرد و الانم هنوز ترشحات بینی داره و نمیتونه درست و حسابی شیر بخوره و صورتش کوچولو شده . فکر کنم وزنشم کم شده باشه . خلاصه که اینم از عید ما و مریض داری و شب بیداریهای مکرر . فردا هم  باران واکسن 6 ماهگی داره . نمیدونم با این اوضاع ، زدن واکسن مشکل داره یا نه ؟باید زنگ بزنم مرکز بهداشت و سوال کنم .

قرار بود که از چند نقطه کشور واسمون مهمون بیاد که کنسل شد و هر کدوم به دلایلی نیومدن . من با این وصفی که گفتم هر چند منتظر بودم اما زیاد ناراحت نشدم . سیزده به در هم با اینکه قرار نبود جایی بریم نزدیکای ظهر دختر دایی زنگید که با دایی اینا پارک کوهستان میرن .ماهم بعد از ظهر به جمعشون پیوستیم و هر چند تماما به بچه داری و ناآرومی باران گذشت ولی زیادم بد نبود . ایشالا که بلا و بیماری از همه دور باشه و سال پر رونقی واسه همه باشه .

 تا بعد ......


.........

    نظر

سلام

اولین پست سال نو رو در حالی میذارم که روزای آخر سال به رفتن به مراسم شوهر خاله عزیزم که در اثر بیماری و کهولت سن درگذشت، گذشت . سید نازنینی که در بدترین شرایط جسمانی هم دست از شوخی و خنداندن پیر و جوان ، خرد وکلان بر نمیداشت . خدا رحمتش کند .

روزای آغازین سال جدید هم به آرامی میگذرد .همسری صبح تا ظهر به سر کار میرود . اولین عید دیدنی دیشب منزل دایی جانم بودیم .اونها امروز صبح واسه مراسم هفت شوهر خاله راهی دیار مادری شدن . اما من به خاطر باران که اذیت میشه نمیرم . شاید مهمان داشته باشیم چند روز آینده .....سال نو همگی مبارک ......

تابعد ............