سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روزهای خاص رو باید ثبت کرد..امروزم روز خاصیه..روز تولد دخترم..نوزده بهار از عمرت را پشت سر گذاشتی و وارد بیستمین برگ از دفتر زیبای زندگی شدی..امروز خاصه نه فقط ازین جهت که روز تولد دردانه ام هست.. ازان جهت که اولین سال هست که از ما دوره و خاصتر اینکه اولین سالیه که ..در کنار دوستانی جدید و صمیمی ..تولدش رو جشن میگیره..دیشب وقتی گفت سوپرایز شده و عکساشو فرستاد..یادم رفت که پیشمون نیست و از خوشی و رضایتش منم خوشحال شدم.. خیلی خوبه که آدم برق شادی رو تو چشمای عزیزانش ببینه..و چه کسی عزیزتر از فرزند .. از خدای بزرگ برایت بهترین آرزوها ،بهترین اتفاق ها،بهترین موفقیت ها و بهترین خوبی ها رو درخواست دارم.. و تنها آرزویم..سربلندی و خوشبختی توست..
پ.ن: هرسال روز میلادت یاداوری روز مادر شدنم هست..بهترین هدیه خدا..دختر زمستانی من..عمرت بلند باد و دلت گررم..و بختت به سفیدی برف..






تاریخ : پنج شنبه 98/11/24 | 1:18 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

نمیدونم چرا بعضی وقتا..شک و بدبینی میاد سراغم..هرکار میکنم به رفتارهای دیگران بدبین نباشم نمیشه..مدام تو ذهنم با خودم کلنجار میرم..مثبت اندیشی میکنم..اما باز انگار یکی بهم میگه و مدام تو گوشم تکرار میکنه که..این آدم از زدن این حرف منظورش این بود..یا فلان نفر از اون کار نیت خاصی داشت..یادمه سال ها قبل خیلی این حس بدبینی در من قویتر بود..یجورایی از نظرم همه آدم بدی بودن مگر خلافش ثابت بشه..خیلی باخودم کار کردم تا این دیدگاه کنار رفت و برعکس شد..یعنی مدتها همه رو خوب دیدم..مگر خلافش بهم ثابت میشد..این احساس متناقض در من باعث میشد در هر دو صورت با آدما خیلی دیر ارتباط بگیرم..در صورت بدبینی محضی که داشتم تا اثبات خوب بودن ادما صبر میکردم و بعد تازه بخودم اجازه نزدیک شدن یا خوش و بش رو میدادم..در صورت دوم هم که خوشبینی مطلق بود .. مدام در حال کلنجار رفتن با این احساس بودم که..شاید اشتباه کردم و این فرد نمیتونه واقعا خوب باشه.. الان به یک حس بینابینی رسیدم.. که مدام در شک و تردیدم..یجورایی فلسفه بافی میکنم برای هر حرف و رفتار دیگران..مدام در ذهنم حلاجی میکنم که دیگران نیتشون ازین گفتار یا کردار چه بود..مرتب به این فکر میکنم که پشت هر حرف ساده..پیچیدگیهایی هست که میخوام کشفش کنم..و این خیلی منو آزار میده و موجب سردرد و پریشانی احوالم میشه..اینجور وقتا تنهایی رو به تمام رابطه ها ترجیح میدم..دلم از عالم و آدم میگیره..هیچکس رو صادق و سالم نمیدونم..فکر میکنم پشت هر حرف و نگاه نیتهای پنهانی نهفته س..و مغزم از تکرار این شک و تردیدها بهم میریزه..بطوریکه بیشتر از هر کسی از خودم خسته میشم..هرکار میکنم صدای ذهنمو خاموش کنم نمیشه..کلافه میشم.

میدونم که این حس گذراس و اینروزها کمی حساس تر و وسواسی تر شدم..اما امیدوارم هیچوقت اشتباه نکنم..در مورد آدما در مورد دوست داشتن ها..اعتمادها..تصمیماتم..قضاوت هام.. 

خدا نکنه اشتباه کنم..






تاریخ : چهارشنبه 98/11/16 | 12:1 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

 

نمی شود تو خدای من باشی
و حضور دیگری خلوت خیالم را بر هم زند
نمی شود تو جانبخش من باشی
و انبوه دردهای درهم تنیده جانم را بکاهد
نمی شود تو عاشق من باشی
و عشق در نگاه و کلام من جاری نباشد
نمی شود تو آفریدگار من باشی
و بودنم از خاطر خوبت فراموش شود
نمی شود تو هواخواه من باشی
و من در هوای بی کسی پرسه زنم
نمی شود تو گشاینده ی هر در باشی
و درهای امید به روی دلم بسته باشند
نمی شود مهرت تضمین اجابت باشد
و دعاهای من در میانه ی راه گم شوند
نمی شود تو بینای نادیده ها باشی
و احوال پریشان و عیانم از تو پنهان بماند
نمی شود شنوای سکوت باشی
و فریادهای بلندم به گوشت نرسد
نمی شود،هرگز چنین نمی شود
مگر آنکه فاصله بسیار باشد
نه از سمت تو...از سوی من
شاید گم شده ام
نه در بزرگی تو...در حقارت خودم
کاش پیدا شوم نه در غربت خودم....
در آشنایی حضور تو.... خداهه جانم

 






تاریخ : یکشنبه 98/11/13 | 1:28 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

تا حالا به این فکر کردین که تاریخ ها چه نقشی در زندگی ما بازی میکنند..ما تاریخ ها رو چرا بخاطر میسپاریم  یا یادداشت میکنیم ..تاریخ تولد خودمون و اطرافیانمون....تاریخ ازدواج و عقد و نامزدی و حتی بله برونمون..و هزاران مناسبت دیگه که هر کدوم توی تقویم ثبت شدن یا تو ذهنمون جا خوش کردن .. حتی بعضیاشون اینقدر برامون عادی شده که ازش رد میشیم ..بعضی اعداد و ارقام تو ذهنمون انگار هک شدن..که شامل تاریخ های متفاوتیه..بعضیاشون اهمیت دارن واسمون..بعضیاشون نه چندان..فقط چون تکرار شدن تو ذهنمون هک شده..از به یاداوری تعدادیشون خوشحال میشیم و تعدادیشون رو غمگین... مثل تاریخ تولد ها و وفات ها..

اما میون اینهمه روز و ماه و سال..میون اینهمه تاریخ و تقویم...بین اونهمه مناسبت های عمومی و خصوصی و مذهبی و تاریخی...یه مناسبتهایی هست که نه جایی ثبت شده..و نه حتی یادمون میاد روز و ماهشو..اینقدر اصل برامون مهمه که دیگه فرعیاتش اهمیتی نداره..برعکس تمام اون مناسبت هایی که شاید فقط برای رفع تکلیف یا از سر اجبار..تبریک یا تسلیت میگیم..و گاهی هم با میل و رغبت.. یه اتفاقاتی هم هست که تاریخ نداره..هیچوقت منتظر نمیمونیم تا روز وقوع اون لحظه برسه و ما یاداوری کنیم به خودمون یا بقیه که امروز فلان روز هست..چون هر لحظه داره برامون حس میافرینه... چون لازم نیست که دنبال بهانه باشیم برای ابراز احساسمون...چه اهمیتی داره که چه روزی بود وقتی هر ثانیه برات تکراره.. و چه تکرار شیرینی..بلی گاهی آدمایی میان تو زندگیت که نسبتی باهات ندارن .. یهو از یه جایی سروکله شون پیدا میشه..و میشن با نسبت ترین ..یجوری که انگار از اول بودن.. از اول بودی..یجوری میشینن تو قلبت که تازه میفهمی چقدر جاشون خالی بوده..یکم میگذره و هر چی فکر میکنی چه روزی بود..از کی اومد...یادت نمیاد..دیگه اینجا عدد و رقم معنی نمیده.. فقط محتوا برات مهمه..تمام جملات اولش رو یادته..حتی اولین حسی که ازش گرفتی رو..انگار باهاش زندگی کردی وتو خاطرت ثبت شده..اینا رو هیچوقت حساب نمیکنی که الان چند ماهه داری .. چون انگار از اول بودن..چون مثل محصولاتی نیستن که تاریخ تولید و انقضا داشته باشن..اینا یهویی بدون اینکه بفهمی چی شد اومدن..و هیچوقت منقضی نمیشن.. میمونن تو وجودت..رسوخ میکنن تو تک تک سلولات..انگار آمیخته شدن تو گوشت و استخونت..هیچوقت نمیخوای به این فکر کنی که  اگه نباشن چی میشه..سخته درک نبودن این آدما.. چشم بهم میزنی و میبینی سالها گذشته.. و تو هیچ تاریخی و مناسبتی دنبال این ادم نمیگردی.. چون اون خود خودته.. یک مناسبت عزیز و بی تاریخ..

مراقب خودتون و مناسبت بی تاریخ زندگیتون باشید..

 

 






تاریخ : شنبه 98/11/12 | 10:21 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن