سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

گذر کردن

    نظر

 

  ماه رمضان هم گذشت....اونجوری باید و شاید به دلم نچسبید...روزه های اندک .. دلم میگیره که هیچ فرقی نکردم با ماهای دیگه....اواخر ماه رفتم دیار مادری و چند روزی موندم.. دونم به دلم ننشست...انگار هیچ چی دیگه به دلم نمیشینه....دخترم با مادر بزرگش رفته تهران... خوشحالم که حداقل به اون خوش میگذره..چهاردهم مرداد هم اردو مشهد داره..خدا رو شکر...برای اولین بار تو چهارده سالگی قراره بره پابوس آقا... دخترکم خیلی شیطون شده..حسابی بلا ... خسته م میکنه...بازم خدا رو شکر سالمه و میتونه اذیت کنه... کاش به خودش آسیب نزنه... یبار میافته لبش چاک میخوره... یا دستش میبره.. یا میسوزه.. کارایی که بزرگه با تمام شیطنتش نمیکرد..کلا از بلا دور بود...شکر خدا...بزرگ شدن انگار مشروط به گذر ازین حوادثه... باید اتفاق بیافته تا بگذره...پس بگذریم...


بی حرف پیش

    نظر

 

از قدیم و ندیم هر کاری میخواستن انجام بدن و هر تصمیمی میخواستن بگیرن در موردش زیاد حرف نمیزدن یا وقتی که با کسی صحبت میکردن و از تصمیماتشون با خبرش میکردن میگفتن بی حرف پیش فلان کارو میخوام انجام بدم...حالا حکایت من شده .. از اول ماه مبارک اساسی خودمو چشم زدم..با خودم کلی حرف زدم که بله امسال میتونی روزه هاتو بگیری و خوشحال بودم که حداقل تا شبای احیا رو میرم...ولی خیلی زودتر از اونکه فکرشو میکردم کم اوردم..افطار چهارم افتادم به روغن سوزی و ضعف شدید...سردرد هامو که از روز اول نادیده گرفته بودم از پا درم آورد..ناراحتی معده هم بهش اضافه شد و دست بدست هم دادن و من رو به حال احتضار دراوردن..بطوریکه تا همین امروز آثارش هست..ولی بی حرف پیش تصمیم دارم ایام البیض رو بگیرم..چقدرم حیفم اومد واقعا...

 

همینطورم خونه جدید رفتنمون به حدی کـــــــــــــــشدار شد که تازه دیشب اولین شام رو پختم اینجا..هنوزم کلی خورده ریز هست که باید چیده بشه..اینبار خیلی از لحاظ جسمی و روحی داغون شدم..بیشتر بخاطر اینکه الان باااید خونه خودمون بودیم و نیستیم..خیلی خیلی زور داره اجاره بدی.. تو شهری که قرار بود یه آپارتمان 93 متری طبقه شیشم با پکیج و هود و سینک و کابینت و رنگی که ساعتها رفتین و اومدین و انتخاب کردین ..و روزها وقت گذاشتین..حتی بارها شیش طبقه رو به علت راه نیافتادن آسانسور با پله بالا رفتین و همسری بیچاره که چند برابر من این رفت و آمدها رو داشته..الان یه ساله آسانسور نصب شده.. و ما نرفتیم تو خونه ای که چند سال چشم انتظار ساختنش بودیم..خیلی خیلی زور داره که اجاره نشین باشی..کاش هیچوقت اقدام نکرده بودیم وقتی قرار نبود مال ما باشه..کاش میشد ازین شهر بریم...