سفارش تبلیغ
صبا ویژن

امشب آخرین شب اقامت در این خونه است که دو سال ساکنش بودیم و همینطور اقامت در یزد..شهریکه با وجودیکه زادگاهم هست چندان میل و رغبتی به خاکش و زندگی کردن داخلش رو ندارم... به اجبار اینجا زاده شدم..در صورتیکه اصالتم هیچ ربطی به اینجا ندارد.. به اجبار اینجا بزرگ شدم با اینکه بارها از مادرم خواستم و التماس که بریم دیار مادری ولی قبول نمیکرد... وقتی بعد ازدواجم ازینجا رفتم ناراحت بودم فقط بخاطر دوری از مادر و تنها برادرم... وقتی باز بعد سالها به اجبار برگشتم ناراحت بودم چون به شرایط و زندگی بیرون از یزد عادت کرده بودم...و الان بعد از چند سال دارم ازین شهر کوچ میکنم... در حالیکه نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت... بیشتر نگرانم...نگران دخترم که دو سال دیگه کنکور داره... به مدارس اینجا و محیط عادت کرده...وگرنه خودم دیگر نه مادری دارم که دلبسته اش باشم نه برادرم در این شهر زندگی میکنه...فقط میدونم یه حس غریبی دارم... سالها دل بستم و دل کندم... دیگه نمیخوام به هیچ چیز و هیچکس... دلبستگی داشته باشم... اینطوری راحت تر میتونم خودمو با شرایط وفق بدم...آدمها گاهی مجبورن نقش یک سنگدل رو بازی کنن... برای راحتی در ترک وابستگی...مجبورن عاطفه شونو زیر پا له کنن و دل بکنن... مجبورن دیگران رو از خودشون برونن تا بتونن مهرشونو از دلش پاک کنن... این روزها خیلی دلم برای یک نفر تنگ شده...خیلی خیلی...کسی که سالها در بینمون نیست ولی چهره ش از خاطرم محو نمیشه... محسنم جات تو قلبمه... قربون اون خاله گفتنات برم... دلم لک زده برا لبخندت برای محبتات..یاد سالها قبل افتادم که برا گذاشتن اثاثیه دربدر دنبال یجا کوچیک بودیم و اجاره کم و تو چقدر سعی کردی مادرت رو راضی کنی تا برا من زیرزمینتون رو خالی کنه ولی نشد...این روزها که باز تاریخ تکرار شد کلی یادت کردم...چقدر منو دوست داشتی..و چقدر دوستت داشتم...همیشه تو قلبمی... هر چند دارم ازین دیار میرم و دور میشم ازت.. ولی بدون یادت خیلی عزیزه برام...محسن جان دوستت دارم...روحت شاد... 






تاریخ : سه شنبه 96/3/30 | 11:19 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

  ماه مبارک از راه رسید..دیشب دلم بدجوری گرفته بود..اولین ماه رمضانی هست که مادرم تو این دنیا نیست..خیلی دلم هواشو کرده...دیشب بعد از نماز کلی براش اشک ریختم.. حال دلم اصلا خوب نبود..و معمولا بچه ها وقتی حال دلشون خوب نیست..یا وقتی خطایی میکنن یا هروقت کسی یا چیزی آزارشون میده..اولین کسی رو که بیاد میارن مادر هست..انگار مادرا آفریده شدن برای زمان های غصه دار بودن بچه ها... انگار اونان که اولین کسی هستن که از غم دل فرزندشون آگاه میشن...مادرا حس شیشم خوبی دارن برا کشف حقیقت دل بچه هاشون...انگار مادر منم دیشب اومد نشست کنارم.. میدونست تو دلم چی میگذره...اول کمی چشم غره بهم رفت..مثل همونوقتا که خطا و اشتباهی ازم سرمیزد...بعدم سرمو گذاشت رو پاهاش.. و من های های گریه کردم..کمی سبک شدم..کاش پیش خدا هم شفاعتم رو بکنه..کاش خدا از سر تقصیرات و گناهانم بواسطه مادرم بگذره..کاش تو این ماه رحمت و مغفرت، خدا منم ببخشه..و مثل یک مادر مهربان چشمش رو روی خطاهام ببنده و بازم دوستم داشته باشه..آمین.

یادش بخیر ماه رمضونهای بچگی..نوجوونی..تو خونه قدیمی پدریم..من و مادرم سحرها بیدار میشدیم..مادرم با چه عشقی بعد از آماده کردن همه چیز منو صدا میکرد..چقدر اون روزها رو دوست داشتم..هنوزم ساعت شماته ای اون زمان رو دارم..یعنی بعد فوت مادرم اوردم برای یادگاری..خیلی با صدای زنگش تو سحرهای ماه مبارک خاطره دارم.. هرچند مادرم هیچوقت محتاج هشدار برای بیدار شدن نبود و خودش زودتر پا میشد.. یادمه همیشه من بودم که با صدای زنگش بیدار میشدم...و چشم که باز میکردم صورت خندان مادرم رو میدیدم که با سر اشاره میکرد پاشو.. چه لذتی داشت همه چیز آماده بود..بوی غذا پیچیده بود توی خونه..چایی حاضر و اماده...ظرف میوه و ..... سحرهای زمستون برای مسواک زدن که میرفتم توی حیاط چشمم به آسمون بود و از دیدن ستاره ها لذت میبردم...ولی از سرما مجبور بودم بدوم داخل...گاهی مواقع فکر میکنم هرچند ما امکانات الان رو نداشتیم ولی از خیلی چیزها بهره میبردیم که الان بچه هامون ازش محرومن... هیچوقت دختر من لذت مسواک زدن زیر آسمون شب پرستاره ..اونم تو سحر ماه مبارک رو درک نخواهد کرد.. و چقدر حیف.. بگذریم...

 

امسال نیت کردم ختم قران ماه مبارک رو هدیه کنم به روح مادرم..این  کمترین کاریه که میتونم براش انجام بدم...مدام تصویرش تو ذهنمه موقع قران خوندن.. چه علاقه شدیدی داشت با وجود سواد کمش قران یاد بگیره.. اونم من تو سن نوجوونیم بهش یاد دادم... وقتی یادم میاد چقدر اوایلش کلمات رو غلط تلفظ میکرد عصبانی میشدم و گاهی غر میزدم یا ناراحتش میکردم..دلم اتیش میگیره..تا  اواخر عمرش حتما روزی یه صفحه از قران رو باید میخوند .. و چقدر دوست داشت که میتونست روانتر و بهتر بخونه ولی چه کنم که من معلم خوبی نبودم .. و مادرم مجبور بود خیلی شمرده روخوانی کنه..

ملتمس دعای خیرتان..حقیر رو فراموش نکنید.

تا بعد....






تاریخ : شنبه 96/3/6 | 9:23 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

 هرکار کردم نشد پست قبلیم ویرایش کنم..مجبور شدم بعدنوشت پست قبل رو اینجا بذارم...با گوشی پست گذاشتن هم شده معظلی.. لطفا مسئولین رسیدگی کنن./ :

روحانی تمدید شد...امیدوارم 4 سال آینده..مردم بخاطر انتخابشون به همدیگه تبریک بگن..امیدوارم.همین..

 

 

 






تاریخ : دوشنبه 96/3/1 | 7:5 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن