سفارش تبلیغ
صبا ویژن

از درب ورودی ساختمان که وارد شدیم..خریداشو داد دست دیگه ش خواستم کمکش کنم با دست اشاره کرد نه میارم..وسط پارکینگ پیچیدیم سمت راست و وارد آسانسور شدیم..دکمه 7 را زد.. نگاهی بمن انداخت و لبخند ریزی همنوای ملودی که پخش میشد نشست گوشه لبش..درب آسانسور باز شد..سمت راست سه واحد بود سمت چپ هم همینطور..رسیدیم جلو واحد منزلش ..یک جفت کفش مردانه نیمدار( نچندان کهنه و نچندان نو) جفت شده جلوی در خودنمایی میکرد..تعجب کردم..آخه گفته بود تنها زندگی میکنم..همزمان که کلید را در قفل میچرخاند نگاه مرا دنبال کرد و گفت بیا تو.. همچنان با علامت سوال که توی ذهنم داشتم وارد شدم..یک جفت کتونی مردانه و یک جفت صندل درون جاکفشی متعجب ترم کرد.. جلوجلو رفت داخل انگار دستش خسته از حجم خریدها بود..منم اروم اروم پشت سرش.. خریدها را که گذاشت روی پیشخوان..نفسی تازه کرد و گفت ..بشین هرجا راحتی .. و انگار سوال ذهنمو خونده بود.. ادامه داد .. میدونی چیه..سالهاست که تنها شدم .. دیگه خیلی چیزا رو یاد گرفتم.. این چند جفت کفش که دیدی .. لازمه ی امنیت یه زن تنهاست توی یک ساختمان شلوغ.. توی این شهر بی در و پیکر.. هر از گاهی یکیشو میذارم پشت در... همونطور که خریداشو جابجا میکرد ..ادامه داد که توی همون ساختمان که چند سالیه ساکنه هنوز هیچکس متوجه بیوه بودنش نشده.. و تعریف کرد که بخاطر تنها بودن چه مزاحمتهای گاه و بیگاهی از طرف مردان ساختمان به عناوین مختلف داشته.. از وقتی اینجا اومده با هیچکس معاشرت نکرده تا مبادا کسی پی به مجرد بودنش ببره و آسایشش رو بهم بریزه... رفتم توی فکر.. که تنهایی چقدر سخته گاهی.. زندگی کردن بدون دغدغه هم نعمتیه..اینقدر مشکلات ریز و درشت زیادی وجود داره که واقعن ظلمه که یک زن تنها بفکر امنیت خودش اونم به این روش باشه.. و تآسف برانگیزه که مردان اجتماع بویی از مردونگی نبرده باشن و بجای اینکه وجودشون امنیت باشه برای زنان موجب ترس و دلهره و گاهی رعب و وحشت میشه.. کاش برسد روزیکه تمام مردان سرزمینمون بچشم ناموس خودشون به بانوان نگاه کنند نه ابزار ارضای شهوت.. کاش میشد نامحرمی وجود نداشته باشه.. حرمت ناموس حفظ بشه.. کاش سر در هر کوی و برزن بنویسن مرد جامعه برادرم باش..با صدای آرومش که چاییت از دهن افتاد..رشته ی افکارم پاره شد..فنجان چای را جلو دهانم بردم و بخار بیجانش صورتم را نوازش داد.. و دلم گرم شد.. ازینکه چند جفت کفش مردانه هست که شب را با دلی قرص از وجود صاحبش به صبح میرسانم..

#تراوشات_یک_ذهن_معمولی
بقلم صحرا

 






تاریخ : پنج شنبه 99/3/22 | 9:22 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

خدای دردانه ی من که خداهه خطابش میکنم..دلگیر نمیشود که هیچ کلی هم ذوق میفرماید و ابرویی بالا می اندازد و چشمکی هم نثار جانم میکند..گاهی بیشگونی هم از لپم میگیرد که هان زیادی هم خودتو لوس نکن..یک وقت هایی هم با توپ  و تشر می افتد به جانم..خب منم که خوب میدانم چه کرده ام بدون هیچ گله ای..تنبیه را بجان میخرم..فقط تنها کاری که از دستم بر میاید اینست که، منتظر پایان خوش بعد از دعواهایش بنشینم..و لذت نوازش هایش را بچشم..ااخ که چه حالی میدهد..خداهه ی من خشمگین که میشود در کمال آرامش تسلیم حکمش میشوم..و خوب میدانم راه فراری ندارم..اصلن کجا میتوانم بروم، وقتی عاشقشم..خب گاهی هم مثلن ناز میکنم..غر میزنم..خدای دردانه ی من ...خدای دردای منه..خدای درد انه .‌.. خداهه ..

پ.ن: به یک نتیجه ی عرفانی دست یافتم به گمانم...مستی چندین مدل دارد..مستی معروف که مستی می ..‌ مستی عبادت که قابل توصیف نیست.. مستی درد ...که دیگر انگار من دائم الخمر، گرفتار آنم...

مستم مدام از باده ی زهرت

نوش کنم گرچه به کثرت

 






تاریخ : دوشنبه 99/3/5 | 4:32 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن