سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

سپید

    نظر

تا چند وقت پیش باید با کلی جست و جو یه تار سفید لای موهام پیدا میکردم . اما الان هر از گاهی  یکیشونو لای برسم میبینم که خودنمایی میکنه .دلم هری میریزه پایین .دیگه بعضی وقتا نگامو از روی برس میدزدم تا نکنه چشمم به یه موی سفید  بیافته .

یادم از روزای دوری میاد که مادرم وقتی انجمن بود میومد تو مدرسه  و من با اینکه میدیدمش جلو نمیرفتم . بر خلاف بچه های دیگه که میدوییدن طرف ماماناشونو کلی عشوه میمومدن  و پز ماماناشونو میدادن .آخه مادر من با وجود اینکه چهارده سالگی ازدواج کرده بود ، خدا تو سن سی وپنج سالگی بهش اولاد مرحمت نموده بود . اول داداشی بعد هم من  . من با تفاوت سی و هشت سال با مادرم همیشه مشکل داشتم ،وقتی مامانای جوون رو میدیدم  اصلا دلم نمیخواست کسی  مادر منو ببینه . یادم میاد دوره راهنمایی که  بودم وقتی چند تا از همکلاسیهام مادرو دیدن  بهشون گفتم مادر بزرگم بوده . آخه اون موقع ها سن ازدواج خیلی پایین بودو همه  هم سن وسالای من مامانای جوونی داشتن . نمیدونم  شاید روزی هم بیاد که باران  همین حس رو نسبت به من داشته باشه . گاهی وقتا هم به خودم دلداری میدم که  الان سن ازدواج بالاتر هست و خیلی ها  تو سن سی ودو سالگی یا هنوز ازدواج نکردن یا بچه اولشونو دارن .بگذریم............

 اینجا داره برف بیجونی میباره . دلم لک زده واسه زمین و درو دیواری که لباس سفید یک دست پوشیده باشه و تا چند روز درختا تور سپید عروسی روی سرشون باشه .یادش بخیر زیر درختای پر برف وای میایستادیم و یه شاخه رو آروم تکون میدادیم اونوقت برفا میریخت روی سرمون و ما جیغ میزدیم .

الان چند ساله از هوای برفی دوریم . یه مدت کیش، حالا هم اینجا . باز اونجا بارون ها و تگرگهای کم نظیری رو تجربه کردیم . اما به برف اینجا امیدی نیست ...... شاهد از غیب رسید و هوا داره آفتابی میشه .

تا بعد................


................

    نظر


   حالم از این شهر و از هوای همیشه دزدش و از آدماش  به هم میخوره . اون از تابستونش که  آدم از زور گرما میترسه حتی شبا پاشو بیرون بذاره، اینم از زمستونش که آدمو خونه نشین میکنه. بهار و پاییزشم که یه جوره . یگانه چند روزه که سرما خورده اما دیروز افتاد . نمیدونم چه حکایتیه که  تو برف و سرمای تهران این بچه بزرگ شد وآخ نگفت مخصوصا تو منطقه ای که از اوایل پاییز تا آخرای بهار پر برف بود. اونوقت  توی این  شهر کویر که بارونم به زور به خود میبینه همش مریضه .خودمم که سیستم دفاعی بدنم همیشه لنگ میزنه سریعا با وجود اندیشیدن تدابیر بهداشتی  ازش میگیرم و از اون هم بدتر میشم .کارمم شده سوپ پختن و حریره بادوم درست کردن و خوروندن و خوردن جوشونده . از همه بدتر اینکه همش باید حواسم به باران باشه که یه وقت  اونم نگیره . از اول پاییز انگار ویروسه که به این شهر هجوم میاره و هر کی رو که میبینه یا مریضه یا تازه دوره نقاهتشه ، بعد یه مدت باز این دوره شروع میشه . اینم از بدیهای آب و هوای خشکه دیگه . بگذریم .............

 دخترکم چند روزیه که به زور و هزار زحمت غلت میزنه . اما وقتی دمرو میشه عین لاکپشت دست و پا میزنه تا بری برش گردونی . خنده هاش هم گاهی با ذوق همراه میشه و تبدیل به قهقهه میشه . البته  برا این کار ما باید خودمونو بکشیم  و هزار ادا اتوار در بیاریم  تازه بعد یه بار، دیگه  تکرارش بیفایده هست و باید واسه خندوندنش یه کار جدید ارائه بدیم .

این  روزای آخر صفر غم های بزرگی داشتیم . حیف که نمیتونم تو هیچ مراسمی شرکت کنم . دلم یه مشهد و زیارت دلچسب میخواد .

فقدان رسولان، پشت اهالی ایمان را می شکند و عشق را داغدار می کند
رحلت رسول اعظم اسلام تسلیت باد!
.

نفرین بر آن محرم نامحرم
که زهر جفا را نه در جام تو که در کام ما ریخت
آه! ای خورشید عشق
ای مولای جوان من
چه زود غروب کردی
!


خستگی

    نظر

باران 3 ماهه شد . لثه هاش دارن سفت میشن و مدام دست میخوره و دست ما رو هم .به همسری گفتم عصاره بابونه بگیره تا ماساژش بدم . یگانه در حال گذروندن امتحاناتشه . داداشی واسه چند روز اینجاست و یه مشکل بزرگ داره . و من هم شدم یه مادر و خواهر و همسر و دختر خسته از بس که سنگ همه رو به سینه زدم .از کار خونه هم که تمومی نداره خستم . هیچ کاری واسه تجدید روحیه نمیکنم یعنی نمیتونم بکنم . چون  کلا اعتماد به نفسم به صفر رسیده از بس نشستم خونه . واسه همه کاری یه دلیل محکم دارم که انجامش ندم . استخر و باشگاه  چند قدمی خونمونه اما نمیرم . پیاده روی هم همینطور . واسه همشونم باران بهانست . گاهی میگم خانمهایی که کار بیرون دارن از خیلی جهات بهترن . همه ی سختی هاش یه طرف اما کلا هم زندگیشون نظم بهتری داره هم به کارا میرسن بدون اینکه اونا رو از امروز به فردا بندازن . کلا حرکتم کند شده و حسابی احساس پوچی میکنم .واسه حل مشکل برادرم دعا کنید .

 تا بعد...


وابستگی

    نظر

امروز صبح زود همسری عازم ماموریت شد . با اینکه هر روز خیلی کم همدیگه رو میبینیم و وقتی هم که هست اصلا حرف نمیزنه و کلی باید سوال جوابش کنی تا یک کلمه از دهانش خارج بشه ،اما بازم میدونی که هست و دیر یا زود به خونه برمیگرده. از همون دیشب وقتی فهمیدم چند روزی نیست دلم گرفت . هنوزم  به نبودنش عادت نکردم . فکر میکنم از وابستگی زیاده که منو تو همه ی کارا به اون محتاج کرده و وقتی نیست زندگیم فلجه . این وابستگی رو توی همسری هم میبینم: وقتی نمیذاره حتی یک روز ازش دور باشم و اوایل اینو به حساب خودخواهیش میذاشتم ولی کم کم این اخلاقشو به حساب علاقش و وابستگیش گذاشتم .الان نزدیکه هفت ماهه که خونه مادرم نرفتم و آخرین باریکه رفتیم باهم یک روز موندیم و برگشتیم. تو این مدت مادرم یکی دو بار اومده و چند روزی مونده، اما فکر نکنم هیچ دختری دلش نخواد واسه چند روز که شده با مادرش تنها باشه .دیگه عادت کردم که به همه ی کاراش برچسب خوب بزنم و خودمو قانع کنم .این جوری زندگی آسونتر میشه . بگذریم......

فصل امتحانات فرا رسیده و یگانه طبق معمول همیشه خونسرد به تمام معنا و من هی حرص میخورم . گرچه همیشه نمراتش عالی بوده و معلمش این اطمینان رو بهمون داده که سر کلاس درس رو میفهمه و لازم نیست مدام بشینه بخونه ، اما من دلشوره دارم . بیشتر هم به خاطر این سال آخر و کلاس شیشم بودنشه .در آخر هم برای موفقیت همه ی محصلها و دانشجوها و سلامتی همه ی مسافرها دعا میکنم .

 تا بعد.....


سفر اجباری

    نظر

دوشنبه هفته قبل حدودای نیمه شب  تلفن همسری زنگ میخوره و خبر فوت عموشو بهش میدن .البته از اوایل محرم حال مساعدی نداشت و ما درجریان احوا لات ایشون بودیم . قرار شد همسری عازم دیار پدریشون بشه  و ما بمونیم خونه . اما من  بیقرار بودم که نکنه  توی راه اتفاقی بیافته . از طرفی هم همسری اسرار داشت که من هم باهاش برم. بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدیم که بهتره ما هم بریم تا هم  اقوام همسری ناراحت نشن و هم من  تا برگشتن  همسری  به خونه دلم هزار راه نره . اما کلی از بابت باران نگران بودم که توی  اون راه طولانی و اون شهر سرد مریض نشه . خلاصه چهارشنبه صبح ساعت 10 راه افتادیمو شب ساعت 10 رسیدیم . البته به لطف راهنماییهای پسر عموهای گرامی همسری که ما رو به سمت جاده قدیم زنجان کشوندن رسیدنمون به این راحتیها هم که گفتم نبود و با کلی سلام و صلوات جون سالم به در بردیم. بگذریم ...

به محض ورود با استقبال گرمی روبرو شدیم البته با کلی گلایه از اینکه چرا همسری زودتر برا دیدن خان عمو نرفته و اون همش سراغ برادر زاده ی کوچیکشو(همسری) میگرفته و همسری هم با کلی ابراز پشیمانی از این تاخیر . خلاصه  فردا صبح  مردا میرن واسه گذاشتن سنگ روی خاک و زنها میشینن خونه .( واسه من عجیب بود آخه چهلم سنگ مزار میزارن). بعد ناهار همه میرن مسجد و من و عروس پسرعمو بزرگه که اونم یه پسر 5 ماهه داره میمونیم خونه. اینقدر هوا سرده و باد تندی میوزه که ما حتی سرخاک هم نمیریم .بعد از خوردن شام  یکی از دختر عموها(البته از یه عموی دیگه)ما رو واسه شبنشینی  شب یلدا به خونش دعوت میکنه و ما هم با کلی توضیح اینکه یگانه از صبح خونه ی اوناست(آخه یه دختر همسن یگانه دارن) واینجا شلوغه و باران اذیت میشه  تونستیم از اون همه شلوغی به اونجا پناه ببریم.گرچه خونه ی دختر عمو همه چیز شب یلدا محیا بود اما من به لطف نق زدنای باران که کمی هم سرماخورده بود اصلا این شب یلدا به دلم نچسبید. هرچند من خیلی به یلدا اهمیت میدم و حتی اونو از عید نوروز بیشتر دوست دارم . اما خوب چه میشه کرد اینم یه جورشه دیگه. فردا صبح یعنی جمعه عازم تهران شدیم به همراه  2 تا ماشین دیگه از پسر عموها و دختر عموها . ( رسم جالبیه که باید تک تک صاحب عزاها رو برسونن سر خونه زندگیشون)جاده تا نیمه ی راه برف و بوران بودو همین امر باعث شد که راه 4 ساعته رو 6 ساعت بریم و هوالی ساعت 3 بود که به نیاوران یعنی خونه ی عمه ی همسری  رسیدیم .ناهار رو خدمت خوانواده ی عمه که خیلی هم تدارکات خاص دیده بودند ، بودیم تا شب که باید دختر عمه بزرگه رو هم میبردیم دارآباد، شام هم مهمان اونا شدیم . حالا بماند که دخترک طفل معصوم من تو این مدت چقدر از این دست به اون دست جا بجا شدو چقدر اذیت شد وهمسری هیچ مدله رضایت نمیداد از این جمع جدا شیم وبرگردیم خونه . هنوز بعد از شام میخواستند ما هم بمونیم و صبح حرکت کنیم  که دیگه با تلاشهای من تصمیم بر این شد که بریم  کرج خونه مادر همسری و اونا صبح تو راه برگشت به زنجان یه سر تشریف بیارن اونجا . ما هم بعد از خوردن ناهار ساعت 5 به سمت یزد حرکت کردیم و ساعت 1بامداد رسیدیم خونه و یه نفس راحت کشیدیم. اما باران تا چند روز حالش خوب نبود و مدام استفراغ میکرد.اما حالا بهتره خدا رو شکر .....

تا بعد ......