سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

امید واهی

    نظر

 

دیشب نوبت دکتر داشتم ، البته به گفته ی خیلیها بی خیالم که وقتی تو ماه های آخر باید 2 هفته یه بار برم میذارم از یه ماه هم اونورتر میره . واسه بار آخر سونو هم شدم . وضعیت کاملا رضایت بخشه . هفته 37 داره به اتمام میرسه و وزن جنین هم 3/150 که از شنیدنش جا خوردم . آخه وزن موقع تولد یگانه 3/100 بود . نمیدونم چرا چشمم به دهن دکتر بود که آیا بازم میگه :"خوب دخترم که هست " یا یه چیز دیگه . نمیدونم از کی بنده ی ناشکری شدم اما به نظرم هر کسی میخواد که جنسش جور باشه . بیشتر دلم واسه همسری میسوزه که تک پسره . دیگه انگار باید لباسا و کیسه خوابی که مادر همسری واسه نوه ش با امید پسر بودن آورده برم تعویض کنم .البته یه آبی نازه که دلم هم نمیاد عوضشون کنم . از طرفی هم میترسم ناراحتی پیش بیاد . به هر حال هنوزم برخی از عوامل شیطان منو وسوسه میکنن که پسرداری . یکی از ظاهر و قیافه ، یکی با مقایسه با خودش که صاحب پسره ، دیگری میگه فلانی بعد 3 بار که تشخیص دختر دادن ، پسردار شده . نمیدونم چه فرقی میکنه اما من بار اول از خدا دختر خواستم بهم داد شاید فکر کردم هنوزم خدا منتظر دستور منه . من که خودش میدونه از چند سال پیش آرزو میکردم و حتی اسم هم انتخاب کرده بودم . همش هم میگفتم خدایا این که ناشکری نیست خودت گفتی همه چی از من بخوایین از بهترین نعمتام بهتون میدم . میدونم که مصلحت منو بهتر از خودم میدونی . دیگه مطمئن شدم که این الهامات درونی که همش میگفت مطمئن باش چیزی که میخوای میشه از طرف تو نبوده بلکه وسوسه شیطان بوده   که منو به برخی عقاید واهی سوق بده مثل فال قهوه که چند سال پیش گرفتم . همه چیز رو راست گفت حتی یک مساله که هیچ کس ازش خبر نداشت . و اینکه چند سال دیگه صاحب پسر میشم . حالا تو نخواستی من راضیم به رضای تو . بگذریم...... دیگه باید آماده باشم . دکترم دیشب گفت که همه چیز خوبه و اگه بخوای با معاینه داخلی میتونم جنین رو تحریک کنم تا زودتر وضع حمل کنی .اما من مخالفت کردم ، گرچه دوست داشتم این یکی نیمه اولی باشه اما دلم نمیاد دنیای کوچیک و امن این طفل معصوم رو واسه خواسته خودم خراب کنم . دلم میخواد به خواست خدا و تلاش خودش تاریخ تولدش رقم بخوره . دیگه به دردام هم عادت کردم ، احساس گناه میکنم از اینکه این مدت اینقدر شاکی بودم و غر زدم . برگه پذیرش هم از طرف دکتر دریافت شد و فقط مونده اسم که هنوز توش موندیم . همسری یک کلام میگه" باران" . میخواد اگه یه روز صاحب "یزدان" شدیم بهم بیان . من که عمرا دیگه از این غلطا کنم . اگه اسم قابل توجهی به ذهنتون میرسه لطفا دریغ نکنید .   تا بعد ..........


انتظار

    نظر

در انتظار آمدنت

این کوچ کرده ی بی حوصله

خالی نشسته بود

در برجهای صبر و توهم !

و...

با چرخش نگاه

عقربه های ساعت آفتاب را

میخکوب میکرد

تا تکرار لحظه های هیچ .

در انتظار آمدنت

ترانه ای بود نگاهم

که پیوسته زمزمه میشد

از موج ها تا ابتدای سواحل

از نسیمها تا انتهای افقهای دور.

بنشین

گلویم را بشنو که مدام میسراید

" انتهای ابرها و باران ها و بهارهاست

                                                 نیامدنت "

 

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

  


روز پر کار

    نظر

 

سلام.

دیروز حضور فعالم رو هم در فضای حقیقی<منزل> وهم در فضای مجازی  به نمایش گذاشتم .

چند روزی بود که همسری تصمیم داشت سفارش یه گوسفند بده .هر چی میگفتم بذار واسه بعد زایمان تا لا اقل

واسه بچمون عقیقه کنیم  فایده نداشت .

وقتی گفت که میخواد کله پاچه و سیراب شیردونش رو هم بذاره بمونه پیش قصاب دیگه جوش آوردم .

آخه همسری اهل خوردن کله پاچه و این چیزا نیست . خلاصه گفتم نه آقا جون ببعی بدون سرو پا و دنبه و شکم فایده نداره .

از همه مهمتر که من دلم لک زده واسه این چیزا.

خلاصه راضی شد از خیرش بگذره و یه روز یه دست آماده و لذیذ از بیرون واسم بگیره و فقط سفارش گوشت  بده .

که آخر شب بود آوردن . دیروز از صبح الطلوع <ساعت 11> مشغول خورد کردنو آماده سازی بودم . که همسری زنگ زده میگه دست نزنیها من خودم میام درستشون میکنم .

به هر حال نصف کاراشو کرده بودم . از اون ور هم چند بار واسه زنگ تفریح هم که شده میومدم نت و به وبلاگای دوستان سر میزدم و وبمو چک میکردم وبا کلی غرغرای یگانه که  داشت تو وباش مطلب میذاشت مواجه میشدم .

دیگه تا ساعت 3 که  مشغول این کارها ودرست کردن ناهار بودم و یگانه فقط یه جارو برقی به سرعت جت زده . اومدم میبینم همه جا مونده . میگم کجا رو جارو کشیدی؟ میگه: همه جا . میگم پس چرا آشپزخونه و اتاق کثیفه؟ میگه :من فقط  سالن رو کشیدم .

حالا از کی تا حالا همه جای خونه محدود به یه نقطه میشه ما نمیدونیم .

به هر حال بعد کلی غر زدن به ایشون که همیشه سر به هوا تشریف دارن و همه کارا رو سمبل<سرو تهش رو به هم دوختن> میکنن، روی مبل جلو تلویزیون ولو شدم تا کمی خستگی در کنم .

  عصر هم  به پیشنهاد همسری که 2 هفته هست میگه بریم سینما و من بهانه < که نه واقعا> نمیتونم رو اون صندلی ها 2 ساعت بشینم، بالاخره با اسرار و خواهش یگانه رفتیم .

حالا اونجا پدرو دختر با هم درگیر که کدوم فیلمو ببینیم . از اول قرار بود کلاه قرمزی باشه یعنی کلا هم به هوای همون اومدیم .

 یگانه میگه:< همه چی آرومه>،باباش گیر داده که نه فقط کلاه قرمزی،من هم این وسط  یهو یاد اکبر عبدی میفتم و میگم <خوابم میاد> . میریم که بلیط  بگیریم میبینیم که <خوابم میاد >رو برداشتن و به جاش <ضد گلوله>گذاشتن .

آخرش تصمیم میگیریم که هر کدوم  رو که سانس نزدیکتره انتخاب کنیم .دیدیم به شروع کلاه قرمزی 15 دقیقه مونده . اما 2تای دیگه هر کدوم نیم ساعت دیگه .

همسری بلیط در دست با خوشحالی میاد و میگه نیم بها هستا ، منم میگم واه مگه نمیدونی وسط هفته همیشه نیم بهاست . یگانه هم خوشحال شده میگه پس <همه چی آرومه> هم ببینیم .

یکی ندونه میگه به به اینا چقدر شم اقتصادیشون بالاست،غافل از اینکه 2 برابر پول بلیطا خوراکی خریدیم.

تازه بعد تبلیغات تو سالن سینما بود که فهمیدم چرا یگانه این فیلمو دوست داره. آخه تو کیش بازی شده . ما هم که از گوشه گوشه ی اونجا خاطره داریم . بهترین دوران واسه هممون  بود .

از هر لحاظ  که فکر کنیم . اونجا بهمون آرامش عجیبی میداد انگار اصلا تو این دنیا نیستی و با هیچ مشکلی دست و پنجه نرم نمیکنی .اونجا به لحاظ اقتصادی هم پیشرفت چشم گیری داشتیم .

حیف که به خاطر موقعیت من مجبور بودیم  بیایم اما شاید موندنمون اینجا موقت باشه و سال دیگه برگردیم. از اول تا آخر فیلم من داشتم به کیش فکر میکردم .البته گاهی هم هواسم به فیلم بود .

از طرفی این دلتنگی چیز تازه ای نبود. از خردادماه که عازم شدیم به محض ورود به هواپیما بغض گلومو گرفت .حسی رو داشتم که نسبت به اینجا که مثلا وطنمه یا حتی تهران که چندین سال زندگی کردم نداشتم .  بگذریم ...

ساعت 9/30 رسیدیم خونه . حالا من از کمر درد  نا ندارم که یادم اومد گوشتا مونده تو یخچال . آخه کیسه فریزر نداشتیم که همون عصری تمومش کنیم .

همسری مشغول چرخ کردن میشه و منم بسته بندی و در آخرشستن ظرفا و سبد ها و سینیها .با اینکه یگانه مدام عود به دست تو آشپزخونه اینور اونور رژه میرفت  باز هم احساس میکنم  بو همه خونه رو برداشته .

اینقدر آب داغ ریختم واسه شستن ظروف  که  دستام هم پخته شد . ساعت 11/30  یه لیوان شیر و چند تا خرما میل کردمو سریال  تکیه بر باد رو که میدیدم ،یگانه میگه امشب کار من هم در اومده دیگه .

آخه میدونه من کار نکرده ماساژ لازمم چه برسه به ایییین همه فعالیت ! هنوز کلی مواد مونده که باید حاضر کنم . از سبزی و بادمجان  و لوبیا سبز بگیر تا مایع  کتلت و ماکارونی و پختن حبوبات .

آخه اگه همه چی حاضر نباشه میدونم  تو استراحت زایمانم هممون از گشنگی تلف میشیم .  

 با اینکه تو این سالها هیچ وقت طعم چیزای حاضر و آماده ای که توسط دستای مهربون  مادرانه با عشق هر چه تماتر واسه دخترشون انجام میدن<اما به وفور دیده و شنیدم> نچشیدم، دیشب  با این رویا خوابیدم که روزی من واسه یگانه سنگ تموم میذارم . 

از تمیز کردن و رفت وروب بگیر تا آماده سازی همه ی آنچه را که دوست داشتم کسی واسم انجام بده .

دیگه رویا پردازی کافیه  برم  سینکو و سنگای کابینت رو وایتکس بزنم بلکه این بوها تموم شن .

تاااااااااااا  بعد ............  


حرفای درهم

    نظر

سلام . چند وقتیه کلا ساعت خوابم تغییر کرده . شبها که تا 2-3 خوابم نمیبره . صبح ها هم اکثرا قبل 6 بیدارم .حالا بماند که تو این فاصله چه خوابی با چه کیفیتی دارم . اینو فقط اونایی میفهمن که یکبار طعم بارداری رو چشیده باشن . چقدر دلم میخواد مثل قبلنا میتونستم تا پاسی از شب پای نت بشینم . اما نمیشه . خستگی کارای خونه و نشست و برخواست های زورکی دیگه نایی واسه شب نشینی نمیذاره . خیلی کار دارم که اصلا رمق انجام دادنشو ندارم . مدام تو مغزم اونا رو دوره میکنم . از تمیز کردن خونه تا خرید برخی اقلام که شاید بعد زایمان بهشون نیاز پیدا کنم . چند شب در میون تصمیم خودمو میگیرم و به همسری میگم بریم بیرون من کاردارم اما بعد از چند دقیقه نشستن تو ماشین و طی مسافتی نه چندان زیاد دلم میخواد بر گردم خونه . چند روز پیش دلم بد جوری به حال خودم سوخت و حسابی واسه خودم اشک ریختم .از اینکه کسی نیست تا یه کمکی برام باشه . اینجاست که میگم چقدر خواهر داشتن خوبه . یادمه بارداری اولم به قدری جنب و جوش داشتم و فعال بودم که همه شاکی بودن و مدام بهم تذکر میدادن که اینکارو نکن بچت چنین و چنان میشه . مسافتای طولانی رو پیاده روی میکردم و یادم نمیاد در طول مدت بارداریم یه آخ گفته باشم . یا حتی یه دونه قرص هم نخوردم . اما الان ......از مصرف لووکسین بگیر واسه تیروییدم . تا هیوسین که هر وقت به دکترم از دردام شکایت میکنم اونا رو با چند تا قرص دیگه تجویز میکنه . همیشه هم میگه استراحت کن . بیشتر از 1 ساعت در حالت نشسته نباش. بیشتر از چند دقیقه ایستاده نباش . پیاده روی ممنوع . و ...........  تذکرات دیگه . حالا تصور کنید من چه زایمانی خواهم داشت؟مدام هم استرس اینو دارم که بچم نقصی پیدا نکرده باشه . بگذریم ... 

دیگه برم تا ضعف نکردم صبحانه میل کنم . بعد هم که طبق معمول درازکش تا نزدیک ظهر تماشای تلویزیون و خواب . بعد هم درست کردن ناهار تا حد ممکن ساده . مثل مرغ به صورت آبپز با برنج کته . بیچاره همسری که عاشق غذاهای رنگ و وارنگ و تا حد ممکن تزیین شده هست . تا اطلاع ثانوی از این چیزا خبری نیست .

تا بعد ......


خلاصه ام....

    نظر

آنقدر خلاصه هستم و تنها

که حوصله ام

میان  آه  نمیگنجد

و ماه آنقدر دور است و.........

                                 خلوت

که در تقلای آسمان

هوا و مرا

فراموش میکند.......


بیوگرافی

    نظر

سلام دوستای بهار جان که دیگه دوستای منم هستن .

همتون ازم بیوگرافی خواستید.بیوگرافی شخصیمو که گذاشتم رو وبم اما فکر کنم قابل دسترسی نیست .

شاید باید قالبمو عوض کنم . پس یه شمه از اونچه که باید دوستا در مورد هم بدونن رو میگم .

من متولد چهارم اردیبهشت سال پنجاه و نه . زاده ی کویر .یعنی همینجایی که بعد از سالها برگشتم . و علاقه چندانی بهش ندارم .

شهر بادگیرها. البته اصالتم به توابع کرمان میرسه . مادر و پدرم . پدر بزرگها و مادربزرگهام   الا آخر........ 

تیر ماه سال 78 ازدواج کردم . و بهمن 79 دخترم یگانه به دنیا اومد . الانم  7 ماهه  باردارم . 

و  اما ........... 

امروز   تولد  همسری  بود . بدون جشن و بدون کادو . البته الان میخوام برم کیک براش درست کنم .

وقتی ازخواب پا شد با چایی صرف کنیم . و شب هم بریم بیرون .

پس تا بعد ............


حال خوب

    نظر

سلام به همه . سلام به بزرگترها و حتی کوچیکترا .سلام به زندگی به روزگار و در آخر سلام به خودم .

تاحالا به خودتون سلام کردید ؟شده صبح که پا میشید  جلو آینه به خودتون سلام بدید؟

اگه نکردید یه بار امتحان کنید حس خوبیه. امروز حال منم بهتره

شاید چون خودم خواستم که باشه .اما همیشه هم نمیشه.

انگار بعضی روزا روز تو هست و هر چی بخوای همون میشه ولی بعضی وقتام نه.

نمیخوام منفی بافی کنم اما میدونم این حال خوش زیادم پایدار نیست.

به هر حال میذارم به حساب اینجا و امیدوارم موندگار باشه.

تا بعد......


حرف اول

    نظر
سلام به دوستانی که شاید در آینده باشند و به بهارجان اولین
دوست وبلاگیم که فکر میکنم مدت 6 ماهی میشه که وبلاگشو میخونم . کاش زودتر آشنا شده
بودم . چند سالی میشه که با نت آشنا شدم اما جز چت و خوندن مطلب

تو سایتای مختلف به فکر وبلاگ نبودم . تا اینکه چند ماه پیش واسه

خوندن  یه مطلب که مربوط به درددل باشه

کلمه ی درددل رو سرچ کردم و با وبلاگ بهاره جان برخوردم . همیشه
مواجه میشدم با  وبلاگای مختلف اما اصلا میلی به گذاشتن نظر یا
حتی خوندن وبشون به طور مدام نداشتم . اما نمیدونم چرا مطالب بهار منو جذب کرد شاید
حرفاش و نوشته هاش یه رنگ وروی دیگه داشت . شاید واسه اینکه
من اوایل بارداریم بود و اون اواسطش  یه حس نزدیکی و صمیمیت
بهم داد . گرچه همیشه دوست داشتم جایی واسه
زدن حرفام داشته باشم  چند بار هم سعی کردم ولی به دلایلی
نشد . اما این بار انگار یه نیروی دیگه ای باعث به وجود اومدن این
وبلاگ شد . باز هم افسوس که این همه سال ساعتها  وقتم به
بطالت پای نت گذشت و مفید واقع نشد . اما الان که به این  فکر
افتادم دیگه توان نشستن ساعات متمالی رو  ندارم . و چقدر احتیاج
دارم به دوستای خوب به کسی که بتونه حست کنه و به
حرفات گوش بده . منمو یک عالمه دلتنگی . یه دنیا غم و خروارها
حسرت . منمو یه خانواده کوچک که مجموعشون از انگشتای دست
تجاوز نمیکنه . ولی کاش مثل انگشتا به هم نزدیک بودیم .
میخوام اینجا بی پروا حرف بزنم کاری که همه عمر نکردم . از ترس
اینکه دشمن شاد بشه و دوست غمگین . شاید شادیهام خیلی کم و
کمرنگ باشن اما اونا رو هم مینویسم . امیدوارم  وبم نشه غمنامه .


تا بعد .........

سفر

    نظر

برای فرصت کمی که داشتیم غم نمیخورم


تمام غصه ام برای لحظه های رفتن است


برای چشم های سوخته


اگر سفر نبود من از کجا کنار چشمه باز میشدم


و آب از کجا برای دیدن تو آه میکشید؟


من از تمام آب ها ولی گذشته ام


نگاه من هنوز در جزیره ای

 

به کلبه ای که رو به هیچ سمت بود باز میشود


بنا بر این هنوز زنده ام


ولی


برای فرصت کمی که داشتم


و لحظه های مانده ای که تند از برابرم عبور میکنند


آه  میکشم