سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

ماه مهر و مهربانی

    نظر

بوی پاییز،بوی مهر و مدرسه .انگار امسال هوا هم زودتر خنک شده . صبحا آدم دلش میخواد خودشو بپیچه لای پتو و گرم بشه . البته خنکای اینجا تا آخرای مهر حتی، مختص همون دم صبحه و لا غیر . امسال یگانه شور و شوق بیشتری نسبت به سالهای قبل داره . به خاطر تغییر مقطع خیلی خوشحاله و از یه هفته پیش داره روز شماری میکنه و خیلی هم استرس داره .منم واقعا نگران این کتابای جدیدم . سال قبل هم همین حس رو واسه شیشم داشتم .ولی خوب بودو مساله خاصی نبود .یگانه خیلی دلش میخواست الان دوم راهنمایی بود و همیشه میگه کاش منو یه سال جهشی فرستاده بودید. الانم هرکی میگه میری کلاس هفتم میگه نه اول متوسطه .من هم به این فکر بودم که کلاس دوم یا سوم رو جهشی بخونه تا نیمه دوم بودنش جبران بشه و یکسال عقب نیافته، اما از اونجا که بودند اطرافمون همچین مواردی و این کارو نکرده بودند ، ما رو هم منع کردند و ما هم زحمت مشاوره و غیره رو به خودمون ندادیم و بیخیال قضیه شدیم.نمیدونستیم که سیستم آموزشی تغییر میکنه و دخترمون مجبوره علاوه بر تاخیر یکسال ، دبستان رو هم باید یه سال اضافه بره و از دست ما کلی شاکی میشه .فکر کنم واسه باران باید این کارو بکنیم تا پسون فردا نخواییم جواب  پس بدیم.باز یگانه بهمن ماهیه وپنج ماه از سن مدرسش دیرتر اومده،باران که نیمه مهره و حتما شاکی تر خواهد بود .

 


یک هنرمند

    نظر

خیلی دوست دارم دهلیز رو ببینم . از هر فیلمی که رضا عطاران توش نقش ایفا کرده خوشم میاد . اما فکر میکنم این یکی خاصه . اصلا  شخصیت این هنرمند مردمی رو بسیار دوست دارم .وقتی باهاش برخورد میکنی بدون هیچ خود نمایی یا خود سانسوری باهات روبرو میشه و حس میکنی که همیشه خودشه . بی ریا و بی آلایش .

عکس من و همسری در کنار این عزیز دوست داشتنی ...

کـــلیـکــــ


آخرین ماهگرد

    نظر

دیروز باران یازده ماهه شد.خیلی زود و باسرعت روزها دارن سپری میشن .باورم نمیشه ماه دیگه باران یکساله میشه .با تمام لذتها و شیرینیهایی که با وجودش برامون به ارمغان آورده خُب سختیها و مشقاتی هم به همراه داشته .یکی از اون مشکلات مشکل خوابشه.الان ماه هاست که شبها خیلی دیر میخوابه دیگه برام عادی شده که ساعت 2 یا 3 بخوابم .صبح ها هم طبیعتا هر کار کنم بیدار نمیشه اگرم بخوام به زور بیدار نگهش دارم کلی نق میزنه و گریه میکنه تا دوباره بخوابه .پس ترجیح میدم ساعت خوابش کامل بشه و خودش بیدار بشه .همه ی حرفا رو میفهمه و واکنش نشون میده . خیلی هم دختر حرف گوش کنیه و وقتی میگم بشین میشینه وقتی بگم دستت رو بده من دستشو دراز میکنه دستمو میگیره. میگم اینو بده یا اونو بردار انجام میده . دیگه خیلی وقته که راه میره و میدوه .یکی دیگه از مشکلاتش غذا خوردنشه که هیچ وقت وعده های غذاییش رو کامل نمیخوره گاهی هم اصلا میل نداره .حتی خیلی وقته که بهش از غذای خودمون میدم بلکه بخوره اونم گاهی میخوره و گاهی نه .قطره آهن هم به هزار زور و با کمک همسری باید بهش بخورانیم .کل روز هم به جز معدود مواقعی که خودشو با یه وسیله سرگرم میکنه پشت سر من تو خونه راه میره ونق میزنه با وجود اینکه یگانه هم هست زیاد نمیتونه سرگرمش کنه . اینه که من بیشتر اوقات با اعصاب داغون و سری که از جیغ و داد زدنای باران در حال انفجاره به کارای خونه وزندگیم میرسم و بعضی وقتا هم نمیرسم و بیخیال همه کارا میشم و میشینم پیشش. باران دشمن سرسخت تلفن و کامپیوتر و موبایله . اصلا هوویی ساخته برا خودش .منم بیشتر وقتا که خوابه اونم معمولا صبحا یا نصفه شب باید بیام نت .بعضی وقتا اینقدر از وجودش به خودم بدو بیراه میگم که نگو .میگم داشتم نفس راحتی میکشیدم این دیگه کجا بود. خدا منو ببخشه واین حرفا رو به حساب ناشکری نذاره .عوضش وقتی تلویزیون روشنه کلی برامون نی نای نای میکنه و قر میده و با هر آهنگی حتی تبلغا کلی میرقصه و عاشق پرشین تون و تبلیغاشه حتی ... همیشه هم تو مواقع اذیتاش و هم خوشیهاش میگم خدایا به هر کی بچه نداره خودت فرزند سالم و صالح بده . و خدا را هزاران بار شاکرم از اینکه بچه ام سالمه و این به همه ی سختیهاش در ...

تا بعد ....


دخترونــــــــــــه

    نظر

" امروز روز تولد حضرت معصومه س و روز دختره . این روز رو به همه ی دخترای گل سرزمینم تبریک میگم ."

 

واما ...... چند کلامی مینویسم واسه دختر گل خودم یگانه جونم که تا قبل از اومدن باران بهش میگفتم یکی یدونه گل گلخونه.الانم میگم تاج

سرم،ارشد خونه، دردونه . میدونی چرا تاج سری؟ آخه فرزند هر کاری کنه انگار یه تاج زده رو سر پدر مادرش .حالا اگه اعمالش و کردارش

نیک و پسندیده باشه این تاج خیلی هم خوشکله و پدر مادر کلی باهاش پز میدن.عزیز دلم :میخوام بدونی تمام مواقعی که به جونت غر میزنم و

میدونی دست خودم نیست نگران آیندتم . میدونم اینقدر پاک و معصومی که هیچی تو دلت نیست و فقط به ظاهر گاهی عصبانی میشی و بعداز چند

دقیقه روی خوش نشون میدی . میدونم اینقدر فهمیده هستی و خیلی خیلی بیش از  سِنِت همه چیز رو درک میکنی .با اینکه سالها یکی یه دونه بودی

هیچ وقت لوس و نُنُرنبودی .با اینکه تا چشم باز کردی و اطرافت رو بشناسی مدام جابه جا شدیم خودت رو با شرایط وفق دادی . تا اومدی به

محیط آموزشی عادت کنی مدرسه ات رو عوض کردیم و هر سال مجبور بودی با دوستات وداع کنی .همیشه رو پای خودت بودی و هیچ وقت

لازم نبود من باهات درسات رو کار کنم و متکی به هیچ کس نبودی .حتی همیشه این دوستات بودن که باهات تماس میگرفتن و تکالیف رو

میپرسیدن.خوب یادمه که کلاس اول همیشه ستاره کلاس بودی و هنوزم وقتی فیلمای  کلاسیت  رو میبینم که اول همه دستت بلند بود برا جواب

دادن و کارای کلاسیت زودتر و بهتر از بقیه انجام میشد قند تو دلم آب میشه و حسابی ذوق میکنم وقتی معلم داره میگه آفرین یگانه . با همه ی

جابجایی هایی که اجبارا به خاطر کار بابایی صورت میگرفت مقاومت کردی و هیچ وقت رو درسات اثر منفی نذاشت .الانم میدونم که چقدر از

اینجا بودنت و موندگار شدنمون توی این شهر ناراحتی و داری خودتو با محیط و آدماش تطبیق میدی . دختر گلم برات آینده روشنی میبینم هرچند

یه مادر همیشه نگرانم ولی میدونم که شرایط باعث شده با آدما ومحیط های جور واجور آشنا بشی و در آینده مشکلی تو برقراری ارتباط با کسی

نداشته باشی . و خوشحالم که گلیم خودتو میتونی از آب بیرون بکشی . دخترم همیشه به یاد داشته باش که سختیها مانع ورود نیستند بلکه پلکان

عبورند و تو میتونی که از هر سدی رد بشی و به خواسته های به جات برسی . همیشه سعی کن از خواستن های نا بجات بگذری تا خودت و

روحت آسیب نبینید. و هیچ وقت فراموش نکن اولین و بهترین دوستات همیشه پدر و مادرند . تنها کساییکه در هیچ شرایطی بد تو رو نمیخوان و

حتی تشرهاشون  هم خیری درش هست. تا حالا هر چی خواستی برات فراهم بوده خیلی دلم میخواست قناعت رو هم یاد میگرفتی . این رو بدون

که قانع بودن گاهی لازمه .درسته که آدم باید از نعمتهایی که خدا داده استفاده کنه اما اصراف هم به نوعی سوءاستفاده هست . گل دخترم برات از

خدا پیشرفت وتعالی در امور درسی رو آرزو میکنم و ازش میخوام که پاکی و نجابت و حیا و عفتت رو تا ابد از گزند و آسیب حفظ کنه .تو هم

قول بده همیشه بعد نماز یه کم سر سجاده ات بشینی و برام دعا کنی ..... دُردونم،قربونت برم  : )))


عقب گرد

    نظر

چند شب پیش یگانه ازم پرسید: مامان اگه زندگی مثل آهنگ باشه که قابلیت برگشتن و جلو رفتن و

استاپ و ریستارت رو داشته باشه کدوم دکمه رو انتخاب میکردی ؟گرچه من سالهاست که در گذشته و

حسرت از دست رفتن فرصتها زندگی میکنم بازم باکمی فکر گفتم:برمیگشتم به گذشته ،دقیقا به چهارده

سالگیم .جایی که همیشه گفتم و میگم که مسیر زندگیم عوض شد یعنی عوضش کردند . جایی که از

بچگی آرزو داشتم بهش برسم و بعد از تموم شدن دوران راهنمایی تو آزمون بهیاری شرکت کنم و همین

کارو کردم و با رتبه عالی قبول شدم و توی مصاحبه هم پیروز شدم و کارای ثبت نام رو که هفت خان رستم

بود انجام دادم که البته در تمام مراحل دوست خانوادگی بسیار نازنینی که مشوق من تو این راه بود و البته

الگوی خوبی که خودش پرستار بود در کنارم و پا به پام اومد .اونوقت درست چند روز مانده به اول مهر و رفتن

من به دانشکده بهیاری ، عده ای که منتظر نشسته بودند به بهانه ی دور بودن راه و نا امنی خوابگاه و چه و

چه وچه ......... تمام زحمات منو بر باد دادند . عد ه ای که اسمشونو میزارم "فامیل اجباری " یا "فامیل دور".

اینقدر دور که هیچ وقت تو زندگی من تا به اون روز هیچ نقشی نداشتند و با وجود بی پدری حتی یک بار

هم نگفتند چه میکنی و آیا کم و کسری داری یا نه؟ که خدا رو شکر نداشتیم .به جز مواقعی که خودی

نشون میدادند و زخم زبانی میزدند و میرفتند .کاری بهمون نداشتند .فامیل دور بعد از فوت پدر وقتی یکساله

بودم روزشماری کردند که چهلم برگزار بشه و مثل لاش خور بیفتند به جون اندک پس اندازش و من و برادرم

که چهارساله بود رو ندید بگیرند و حتی از خیر اغذیه ای که پدرم به صورت سالیانه در زیرزمین انبار میکرد

نگذشتند و همه رو واسه مراسم استفاده کردند. بعد هم نوبت خونه پدری شد که یه عمارت نوساز بود اون

رو قسمت کردند و سهمشون که چند برابر ما میشد رو صاحب شدند . چند سالی خودشون ساکن شدند

و بعد هم سهمشون رو دادند اجاره و ما رو از نعمت نفس راحت کشیدن محروم کردند . مدام آمد و رفت بود

و من باید همیشه حجاب داشته باشم . هر چی هم اعتراض میکردیم بی فایده بود . همیشه از مادرم که

قیم ما بود دلگیرم که چرا هیچ کاری نکرد و نگذاشت ما که ثمره سالها دعا و ثنا به درگاه خدا بودیم و بعد

بیست سال بی اولادی خدا بهش عنایت کرده بود، راحت زندگی کنیم ؟ چرا وقتی نمیتونست از حقمون

دفاع کنه ما رو برنداشت و ببره تو شهر خودش که لااقل پیش اقوام مادری باشیم و همونجا میتونستیم خونه

ای دست و پا کنیم . حقوق پدر هم که بود .همیشه هم از بچگی عاشق دیار مادری بودیم و سالی چند بار

که میرفتیم نمیخواستیم برگردیم . به هر حال غصه ی بزرگ زندگیم برمیگرده به اون سال و حسرت پوشیدن

لباس سفید و کارکردن وخدمت به خلق . نمیدونم چرا دیگه هیچ علاقه ای به درس نداشتم و هیچ هدفی

براخودم مشخص نکردم . چرا عدو سبب خیر نشد که لااقل توی دانشگاه به رشته پرستاری ادامه بدم و

چشمای حسرتشونو کور کنم .همیشه کینه این قوم تا آخر عمر با منه و هیچ وقت نمی بخشمشون

.کاش ایمان داشتم که به گفته خودشون صلاحمو میخواستند و به قول خودشون نیتشون خیر بوده . کاش

اینقدر ادعای ایمانشون نمیشد و جا نماز آب نمیکشیدند .از اون روز به بعد هم فقط درس خوندم که نگن بی

سواده یا مدرک نداره . تو رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداشتم . بعد هم ازدواج کردم که از اونا دورتر

بشم .اینقدر دور که حتی تو مراسم عروسیم شرکت نکردن ، نمیدونم اون موقع ایمانشون بهشون حکم

کرده بود که نیان یا دیگه صلاحمو نمیخواستند و نیتشون خیر بود . معمولا آدمای مومن و باخدا سرو دست

میشکنن واسه وقتایی که یه دختر یتیم میره خونه بخت دلشو شاد کنن حتی هر چه غریبه باشن . کاش

میتونستم بهشون بگم این جا رو بخونن . کاش میتونستم متلک بارونشون کنم . اصلا میخوام خرخره شونو

بجووَم . از عاقبت کارشون همین بس که دیگه من صحرای سابق نیستم ، گرچه تا قبل ازدواج همچنان سر

به زیر و ساده بودم ،دختری باحجاب کامل که هیچ ایرادی از حیا و عفتش نمیشد گرفت .اما کم کم و طی

ضرباتی که این سالها از بیکاریمو از بلاتکلیفیم خوردم ایمانم دست خوش طوفان زندگی شد و هر سال

کمی ازش کاسته شد . هر بار هم قیافه و حرفای حق به جانبشون میاد جلو چشمم . میگم اگه این حجاب

و تسبیح و جانماز ایمانه که اینا باعث به فنا رفتن آینده روشن من شدن نخواستم . پیش کش همونا .اگه

اونا به درگاه خدا عزیزتر منن که با پایمال کردن حق یتیم گردنشون کلفت شده نخواستم . نه اینکه الان

گناهکار باشم یا حق کسی رو خورده باشم یا حتی پایی کج گذاشته باشم .نه ... خدا رو هم دوست دارم

اما مدلم فرق کرده .نمیخوام مثل کسایی باشم که ضربه خوردم ازشون همین ... هنوزم تکلیف هکتارها

زمین موروثی پدری مشخص نیست و هر بار که صحبتی شد مدارکی دال بر اوقافی بودن و بی ارزش بودن

زمینها رو کردند که ما هیچی ازش سر در نیاوردیم . همه ی نیات و اعمالشون رو به خدا واگذار میکنم ،

همینو بس .بگذریم...

 

حالا اگه من میتونستم برگردم ، تو روشون وای میایستادم و هدفمو دنبال میکردم .به هر قیمتی که بود .

اونوقت دیگه نباید هر روز مینشستم فکر میکردم که اگه اون موقع بهیاری خونده بودم الان چند سال بود که

سابقه کاری داشتم و دیگه هر ماه و هر سال حساب کتاب نمیکردم که تو این سالها چقدر پس انداز داشتم

و کی بازنشست میشدم .حیف و صدحیف که دیگه برگشتی تو کار نیست.

 


یاد مرگ

    نظر

امام صادق علیه السلام :یاد مرگ، شهوات غیر مشروع را در انسان می میراند، غفلت و هواپرستی و حرص را نابود کرده، دنیا را در نظر آدمی حقیر و کوچک  و امید به وعده الهی را تقویت می کند.                                                                                                          شهادت رییس مذهب تشیع بر همه شیعیان تسلیت باد .                    اتماس دعااااا


تولـــــــــد

    نظر

طبق معمول،هیچ مناسبتی تو خونه ما ارزش چندانی نداره،نه اینکه ما خوشمون نیاد که تولدا و سالگردا رو جشن بگیریما نه. فقط همسری زیاد به این رسوم پایبند نیست و عقیده ای به اینجور مراسم نداره . به طوری که تا حالا دو بار اونم واسه تولد یک سالگی و هشت سالگی یگانه جشن خودمونی بر پا شده و بقیه مواقع تبریکی رد و بدل شده یا نشده ، کادویی داده شده یا نشده،مناسبتها سپری گشته .و اما امروز تولد همسر جان میباشد که ما هم با وجودیکه خیلی دلمون میخواد ایشونو سوپرایز کنیم :\ اما چاره ای جز درست کردن یه کیک و شادباش ساده نداریم.از اونجاییکه همسری گاهی سرکی به اینجا میکشه همینجا بگم

" تولــــــــــدت مبارکــــــــــــ عزیـــــــزم " : ))))