سفارش تبلیغ
صبا ویژن

گاهی دلت میگیره از برخوردای آدمای اطرافت..دلت میخواد نباشی چند صباحی تا قدرتو بدونن..یه وقتایی احساس میکنی هیچکس تو رو بخاطر خودت نمیخواد..همه بخاطر منافع خودشون دنبالتن..حتی هیچوقت بعد از یه کسالت نمیپرسن حالت بهتره یا نه.. چقدر دلت میخواد بعد از یه سردرد شبانه ..صبح که پامیشی..یکی بپرسه سرت خوب شد..بهتری..هیشکی نمیدونه این کلمه چقدر حال آدمو میتونه خوب کنه..کلمه ای که بارها براشون بکار بردی و حتی جواب واضحی نشنیدی..اما بازم پرسیدی..بهتری؟ .. یعنی همه آدما بعضی وقتا تو خلوت خودشون اینقدددر دلشون برا خودشون میسوزه یا فقط من اینطورم.. بشدت احساس قربانی بودن دارم...حس فدا شدن برای این و اون.. و فدا کردن همه نیازهام بنفع دیگری.. چرا تو با کم و کاستی های همه میسازی اما باید برای تک تکشون سنگ تمام بگذاری.. چرا هیشکی طاقت کم گذاشتن تو رو نداره.. چرا میون اینهمه نیازهای بی پاسخت..حق نداری هیچ یک از نیازهای اطرافیانت رو نادیده بگیری .. خسته ام.. خسته از فداکاری.. خسته از خودم نبودن.. خسته از ندیدن خودم... از نادیده گرفتن خود خودم..






تاریخ : دوشنبه 98/6/25 | 11:35 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

حمد و سپاس خدای بی همتا را .. که مجد و ثنایش نتوان کرد .. آن هنگام که لایق بندگی اش نیستی ..لیک مهرش را از تو دریغ نمیکند.. 

نتایج انتخاب رشته رسید .. دخترم اتاق عمل قبول شد.. دیگه نمیخوام آیه یاس بخونم که حقش بیشتر ازینا بود.. حتما حکمت خدا درین بوده..  راضی ام به رضای خودش..

خداییش هم وقتی دوماه درکل برا کنکور درس خونده باشی..نباید انتظار معجزه داشت..

فقط گله م بابت شهرش هست.. خدایا نمیشد همینجا بشه.. کرج نشد ..یزد چی؟... طبس شد.... بازم حتما حکمت خودش درین بوده... پس: توکلت علی الله ..ان الله بصیر بالعباد...

جز تو کسی بینای امور و دانای مطلق نیست.. پس خموش مینشینم و تمام و کمال بدست توانای خودت میسپارم.. که هیچ قدرتی بالاتر از قدرتت نیست... 

امروز دو صد چندان خوشحالی کردم.. درست همزمان که دخترم از اتاقش پرید بیرون و داد زد اتاق عمل قبول شدم.. گوشیم دستم بود..انداختم و پریدم و بغلش کردم.. نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.. وقتی برگشتم و بعد از چند دقیقه گوشیم چک کردم.. بازم ذوق زده شدم...اینبار از گلهای زیبایی که بر مزار مادرم روییده بود.. بدست مهربان ..غریبی آشنا... اینجا بود که بین دو راهی اشک و بغض.. دومی را برگزیدم.. اما مگر چشمان مشتاقم از دیدن عکس مزار مادر..توان خاموشی را داشت..نم نمک بارید ..بیصدا..ولی خالی نشد.. دلم هق هق گریه میخواست..اما نشد.. حس عجیبی که امروز داشتم را هیچوقت تجربه نکرده بودم.. حسی میان شوق و ذوق.. توام با دلتنگی محض.. نمیدانم اسمش رو چی بذارم.. فقط میتونم بگم.. خوشحالی بزرگی بود. مدت ها ازین شادی ها نداشتم.. اینقدر که هر لحظه منتظر بودم قلبم از کار بیافتد و توان تپش نداشته باشد... درست مثل لبهایی که میخندید و چشمانی که برق میزد...خدایا سپاسگذارم...عاااشق تو و گلهای داوودی امگل تقدیم شما

 






تاریخ : یکشنبه 98/6/24 | 1:37 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

سالها پیش پستی نوشتم مبنی بر اینکه چرا اینقدر از معنویات فاصله گرفتم..باوجود اینکه هم خانواده مذهبی داشتم هم از کودکی عاشق مسجد و روضه ..و مانوس با مراسم مذهبی و عزاداری .. الان که فکر میکنم میبینم این عزاداری ها از ریشه مشکل داره..و شاید علت دلزدگی امثال من و کناره گیری تدریجی، همین تناقض بین حسین یا حسینی بودنه.. قرن ها اشک و ماتم برای تشنگی و مصیبت و یتیمی و آوارگی ..بس نیست..چرا کسی نمیاد از منش حسین از اخلاق و کردار حسین سخنرانی کنه.. اگرم بحثی بشه دراین رابطه بسیار گذراست..و عمق فاجعه همینجاست که میبینیم در جامعه و اطرافمون..از مسئولین دزد  مملکت بگیر تا لات های کوچه و بازار که همه شرکت کننده در این مراسم هستند..و چنان به سر و سینه میکوبند که انگار نه انگار در طول سال و حتی همون روز عاشورا مرتکب چه گناها و فسادهایی میشن...اون زمانی که فاجعه کربلا اتفاق افتاد هنوز در سوریه و یمن بارها و بارها تکرار نشده بود.."بد تو ذهنمون جا انداختن"..اگر هرسال دوماه کلاس میذاشتن و بجای نشان دادن سر بریده، سیره امام حسین رو یادمون میدادند و مکتب و مرام حسین را.. الان دنیای قشنگتر و بهتری داشتیم..مراسم عزاداری برای برخی شده نقاب به چهره زدن و توجیح شخصیتشون..تا در زیر آن و با تکیه بهش هر غلطی که میخوان بکنن و اسم خودشون رو گذاشتن عشاق حسین..عشق حسین و ائمه از بدو تولد تو دل ما بچه شیعه ها هست.. اما نشون دادن و پررنگ کردنش در این حجم در حالیکه هیچ بویی از منش و راه حسین نبردیم..بنظرم وقاهت محضه... 

"السلام علیک یا ابا عبدالله"






تاریخ : یکشنبه 98/6/10 | 11:48 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

اولین فرزند بعد از بیست سال چشم انتظاری مادر متولد شد..مادری که در اوایل نوجوانی به خانه بخت فرستاده شده بود و حال در اواسط جوانی بعد از پشت سر گذاشتن فراز و نشیب های بسیار و تحمل سختیها و مشقات فراوان و شنیدن حرف ها و حدیث ها..بالاخره دامنش سبز گشته و خدا پسری برایش حواله کرده بود..و چشم و دل مادر روشن..هرچند همیشه برایمان تعریف میکرد که چندان برای این مسئله پافشاری نداشته و به درگاه خدا زجه و مویه نمیکرده..و من حرفش را باور دارم..چون مادرم فوق العاده صبور و معتقد بود و هیچوقت بزور از خدا خواسته ای نداشت..همه ش میگفت هرچی خدا بخواد..هرچی مصلحت خدا باشه...

القصه..پسر آمد . . سه سال و سه ماهه بود که مادر مرا باردار شد..و او "برادر" نام گرفت..همیشه مادرم از مهربانی برادر حرف میزد..ازینکه از همانموقع که من در شکم مادر بودم چقدر دوستم داشت و دست مادر را موقع راه رفتن میگرفت..و .. بعد از بدنیا آمدنم هم هیچ حسادتی نداشت و همیشه کمک حال مادر بود..من یکساله شدم که پدر درگذشت و خواست خدا نبود که خواهر یا برادر دیگری داشته باشم..و من و برادرم شدیم دنیای هم..پشت و پناه هم.. چه دعواهای خواهربرادری که نداشتیم..چه عاطفه ها که برای همدیگر خرج کردیم..اما همیشه برادرم عزیز دردونه مادر بود..با اینکه در نوجوانی خیلی اذیت میکرد و اقتضای سنش بود..اما باز هم برای مادرم جایگاه ویژه ای داشت..و من هم نه تنها حسادت نمیکردم ..بدلیل دوست داشتن زیاد..و به تبعیت از مادرم..بهش احترام خاصی میگذاشتم و از این موضوع خوشحال بودم..

و حال قریب چهل سال از آن خواهر و برادری میگذرد..و من بعد ازدواج بخاطر جابجایی های  مکرر...بارها ازش دور شدم...اما همچنان حس خواهری و عشق به برادرم در من غوغا میکند.. نمیدانم در دل او چه میگذرد..هیچوقت احساساتش را به زبان نیاورد و همیشه محبتش را در عمل نشان میداد..اما الان که دورم و او مجرد و تنها مانده...و تماسهای مرا بندرت جوابگوست... خدا میداند و دل من..که چه میگذرد به حالش...گاهی که سرنوشتش را مرور میکنم با خود میگویم..مگر مادرم نمیگفت من بزور از خدا  بچه نخواستم..مگر فقط مصلحت خدا نبود که ما بدنیا بیاییم... پس این چه سرنوشتی است که برای برادرم رقم خورده..چرا باید در این سن همچنان تنها مانده باشد.. مغزم پر از سوالات بی جوابه..پر از اما و اگرها..و ای کاش ها...

زندگی هیچوقت آنطور که ما پیش بینی میکنیم پیش نمیرود و خواسته هامان آنطور که دلمان میخواهد عملی نمیشود...همیشه دوستداریم تا ابد کنار عزیزانمان بمانیم اما مجبوریم آنها را ترک کنیم..

از خدا برای همه برادرها آرزوی سلامتی و آرامش دارم..

معبودم دریاب برادرم را...که میدانم سخت بتو محتاج است..

 

 






تاریخ : یکشنبه 98/6/3 | 11:2 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن