سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

نشاط صبحگاهی

    نظر

خوشحالم...چند روزه صبحا باصدای خوش مناجات قبل اذان بیدار میشم...دیگه نماز صبحام قضا نمیشه..باد صبا دانلود کردم تو گوشیم..تازه اگر قطع کنم بخوابم با صوت خوش اذان باز چشمامو به آرومی باز میکنم و لبخند میزنم...اگرم باز خواب منو برد..که پیش نیومده تا حالا ..با مناجات قبل از طلوع باز بیدار میشم...خیلی بهتر از صدای آلارم گوشیه...صدای گنجشکا بعد نماز صبح منو با خودش به نشاط صبحگاهی دعوت میکنه..چقدر دلم میخواد بزنم بیرون و از هوای تازه و با طراوت استفاده کنم..اینجور روزا دلم میخواد شاغل باشم..برعکس روزاییکه با لذت میچسبم به بالشم و خدا رو شکر میکنم که خونه دارم..کاش لااقل بوستانی پارکی نزدیک خونه داشتیم تا میرفتم پیاده روی...حالا که نیست..مجبورم نزدیک پنجره این هوا رو نفس بکشم و گوشامو بسپارم به نوای خوش گنجیشکای باغچه حیاط..همونا که با عطر نارنج صبح ها مست آوازخوانی میشن..


بی دندونی باران!

    نظر

دیشب وقتی باران داشت با باباش بازی میکرد و میله بارفیکس رو گرفته بود یهو دستش ول شد و با اینکه باباش گرفتش با صورت طوری به در اتاق که یگانه بسته بود و درس میخوند خورد که دندونش از ته درومد و یه تیکه کوچیک در چوبی رفته بود توی لثه ش ..دهنش پر از خون شد..من داشتم تسبیحات بعد نماز رو میخوندم و نگاشون میکردم..در نظر اول اصلا حادثه بدی نبود و به نظر نمیومد خسارت چندانی خورده باشه..تااینکه همسری دهن باران رو گرفت و دوید سمت آشپزخونه..دندونشو انداختم تو آب و سریع رفتیم کلینیک دندانپزشکی نزدیکمون..داشتند میرفتند دیگه ساعت نزدیک ده بود..دکتر دید و گفت کاری نمیشه کرد و دندان دائمی رو میزارن سرجاش..اینو نمیشه..من دلم راضی نشد و چند جای دیگه هم بردیم همین حرفا رو زدن..اما هیچ دندونپزشکی اطفال که رفتیم باز نبود..سه نقطه شهر رفتیم..همش نگرانم..میترسم تو تکلمش تاثیر منفی بذاره و تو ظاهرش و روحیه خودش..آخه چارسال دیگه درمیاد جاش..

یه چیز جالب اینکه یگانه هم تو همین سن بود دقیقا که افتاده بود و دندون جلوش خون مردگی شده بود.یعنی یه سیاهی مات تو خود دندون که ناشی از نفوذ خون بود و لبش که دو تا نقطه ریز یادکار اونموقع هست..چقدر غصه خوردم بابت سیاهی همون یه دندون تا وقتی افتاد تو شیش سالگی...حالا این خیلی بدتره..


بچه گانه

    نظر

دیشب آخر شب که محیا شدیم برا خوابیدن باران رو بردم دسشویی و پاهاشم شستم..اومدیم خوابیدیم..میخزه تو بغلم و میگه سردمه محکم میگیرمش تو آغوشم و میگم جوجه کوچولوی مامان بیا تو بغلم گرم بشی..با لحن بچه گانه و شیرینش میگه نه جوجه میتسم(میترسم)...آخه باباش قبل عید یه جوجه رنگی و یه جوجه اردک خریده بود..اینم حسابی میترسید ازشون و آخرم سیزده بدر بردم خونه مادرم که حیاط داره تا نگهشون داره.حالا هنوز یادشه تا اسم جوجه میاد وحشت میکنه.حتی از مگس و مورچه هم میترسه.خلاصه داستانی داریم ..برعکس یگانه که نترس بود و کله خراب و از هیچ جونوری نمیترسید..ایکاش کودک میموندن و ترسا و گرفتاریها و دغدغه هاشونم بچه گانه بود...خیلی سخته با بچه ت بزرگ بشی و درکش کنی..گاهی کاراشون و رفتاراشون غیر قابل باوره و تو هاج و واج میمونی که این همون بچه مظلوم و بی زبون منه که زبون درازی میکنه...این همون دختر شیرین و خوش زبونه که ناخواسته گاهی بددهنی میکنه..البته بگم اصلا این چیزا مختص بچه های بی ادب و بی تربیت نیست..سن نوجوانی بحران عظماست واقعا..خیلی دشواره برخورد باهاشون..خلاصه که دلم میخواد زود این دوران بگذره و بخیر هم بگذره..


......

    نظر

تعطیلات عید تموم شد و سیزده بدر بالاخره رفتیم پیش مادرم.و تا عصر جمعه موندیم و برگشتیم..عصر سیزده بدر هم رفتیم امامزاده صالح دیار مادری...به فال نیک میگیرم و خوشحالم که روزی من شده بود که اونجا باشم..دیگه اینکه خوشحالم مادرم آخر این ماه عازم مکه مکرمه هست..سفری که از پیش تعیین شده نبود و یهویی جور شد..

باران دو سال و نیمه شد....


عیدانه

    نظر

 

سلام بر سال نو و روزهای نو...روزهاییکه عطر تازگیشون همه جا رو پر کرده و سرشار از بوی نو شدن ..نوید سالی خوب رو به همراه داره...امسال بوی بهار همراه شده با عطر بهار نارنجای باغچه..عطری که فقط با بوییدنش مدهوش میشی و سرشار از انرژی...خوشحالم که برای اولین بار در عمرم امسال این سرمستی رو تجربه کردم..همش دلم میخواد برم تو حیاط و نفس بکشم.دلم نمیخواد این رایحه رو از دست بدم..حتی طعم چای این روزامون با بهارای بادریز مفرحتر شده..چقدر حیف که این همه سال تو باغچه بزرگ خونه پدری درخت نارنج نداشتیم..چقدر جاش خالی بود و من نمیدونستم...به هر حال این تجربه تازه رو به فال نیک میگیرم ..خیلی دلم میخواد بدونم آیا درخت نارنج بهشتیه یا نه..واقعا رایحه حیات بخش بهاراش به بهشت خیلی میاد....بگذریم...

 

روزای اول عید به خوبی سپری شد و روز چهارشنبه مهمان دار شدیم از دیار پدری همسری....چند روز موندن و حال و هوامون عوض شد و دیروز رفتند...روزای باقیمانده هم نمیدونم چجوری خواهد گذشت..

 


عید اومد بهار اومد

    نظر

سلام .. سال نو مبارک

 

دلم می خواست اولین پست سال 1394 را تو اولین روز فروردین بذارم. لحظه سال تحویل شروع خیلی زیبایی بود در کنار عزیزان . شب به یادماندنی شد این شب عید..به دلم افتاده سال خیلی خوبی خواهد بود. بعد از مدتها اولین سالی بود که هنگام تحویل سال جایی دعوت بودیم. یعنی به جز زمان بچگی که اکثرا سال تحویل به دیار مادری و کنار خانواده دایی جان سالمان را نو میکردیم...یا سالهای اول ازدواج که معمولا در کنار خانواده همسری سالمان تحویل میشد...دیگه سالهاست که خودمان بودیم و خودمان سه تایی...و اکنون سومین سال نوییه که باران به جمع مان پیوسته و سومین تحویل سال چهار نفره رو پشت سرگذاشتیم..سومیِ خیلی خوبی بود..کنار دختر خاله ها و دایی و بچه هاش..البته نه کلشون..فقط ساکنین این دیار..امیدوارمبه برکت نگاه حضرت فاطمه ص و بودن در جوار جمعی که تعدادی از سادات حضور داشتند سال بسیار خوبی برامون رقم بخوره..یاااا حق..