سفارش تبلیغ
صبا ویژن

زماان کودکی و نوجوونی..اون سالها که هر نوروز رو میرفتیم دیار مادری و خونه دایی بودیم.. سیزده بدرها هم با چه ذوق و شوقی سوار بر پشت ماشین باری ازون کوچیکا اسمشم بلد نیستم..میشدیم و حداقل چهار پنج خانواده یا بیشتر..که تعدادمون گاهی به سی چهل نفر میرسید  جمع بودیم.. هر سال میرفتیم یه گوشه...از همه بیشتر من کوه ها و دشت ها رو دوست داشتم..گاهی کنار یه رودخونه اتراق میکردیم گاهی دامنه کوه.. گاه وسط یه دشت سرسبز... بساط آش رشته رو مادرهامون به پا میکردن وتا پخته شدن و آماده شدنش با نون های محلی و کماج های خوشمزه از همدیگه پذیرایی میکردن..مردهای قوم هم مشغول بپا کردن آتش و حاضر کردن چای آتیشی... واااای که چه بوی دودی فضا رو پر میکرد... پسرها با هم مشغول توپ بازی و دویدن به اینور و اونور بودن و دخترا یه گوشه یا حرف میزدن یا کمک مادرها کاری انجام میدادن.. آخ که چه حال و هوایی بود..همون اطراف یه علفزار یا ینجه زار پیدا میکردیم و با بزرگترها سبزه گره میزدیم ...یه شعر هم میخوندن که جز اولش هیچیشو یادم نیست..سیزده بدر..چارده بتو.... بعدم چهارده تا سنگریزه جمع میکردیم و چال میکردیم و یه شعری میخوندیم...یادمه غروبها وقت رفتن به سمت خونه دلم میگرفت که باید برگردیم شهرمون و با یک روز تأخیر بریم مدرسه..اخه همیشه صبح روز چهاردهم ما در راه برگشت بودیم .. گاهی که از اتوبوس جا میموندیم یا جا نبود برگردیم چقدر خوشحال میشدیم که یروز دیگه میمونیم خونه دایی.. بچگی بود و حس سیری ناپذیر بازی و مهمونی رفتن... اما الان برخلاف اون سالها دلم نمیخواد حتی یروز خونه کسی باشم... سفر رو دوست دارم..همچنین کوه و دشت و دمن...اما مهمونی رفتن رو نه زیاد...

 

این سالها اما.... بعد ازدواج دیگه اون سیزده بدرها تموم شد.. سال اول زندگی مشترک رفتیم دیار پدری همسری و سیزده بدر روستای پدری همسری بودیم.. بد نبود اما سرد بود... سالهای بعد زیاد جای خاصی نرفتیم.. چند سال درمیون به همین منوال گذشته... امروزم باوجود سرماخوردگی من که چند روزه درگیرشم...موندیم خونه..احتمالا عصری بریم سینما برای دیدن پنجاه کیلو آلبالو.....  . ..سیزده تون بدر..غصه هاتون دربدر

تابعد.....


پ.ن؛ رفتیم پنجاه کیلو آلبالو دیدیم..بد نبود..اما همچین چنگی به دل نزد..... راستی امروز تولد تنها برادرم هم بود... من خرافاتی نیستم..اما بدجور حال و روزش اسیر نحسی سیزده هست..از اول عمرش تابحال...بطوریکه جز این مورد من هیچ نحسی ازین عدد ندیدم...کاش روزگارش عوض بشه.کاش قلم سرنوشت جور دیگه ای براش بچرخه..کااش خدا بخواد....

 







تاریخ : جمعه 95/1/13 | 2:56 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

 

  سال نو شد... ده روزش گذشت..بقیه اش هم میگذرد.. روزها میان و میرن.. چه اهمیتی دارد.. اهمیت روزها را ما آدمها تعریف میکنیم.. امسال شوقی برای نو شدن نداشتم.. نمیدانم دلیلش اوضاع وخیم شغل همسری هست یا حال نامساعد مادرم که دکترش آخرین بار گفت اگر شیمی درمانی نشود دو ماه دیگر بیشتر زنده نیست... راستی فردا هم روز مادر است... امروز بعد از دوشب بودن در کنارش برگشتیم...یادم هم نبود بهش تبریک بگم..همه ش با خودم میگفتم نکند آخرین دیدار باشد... هربار هم زنگ میزنم میترسم آخرین تماس باشد... دلم راضی به درمانش نمیشه..فکر میکنم اینجوری بیشتر زنده میمونه تا .... .بخیالم با درمان زجرکش میشه.. خودش اما چیزی نمیدونه.. میگه خواب دیدم و شفام دادن.. حالش خوب نیست اما از قبل بهتره.... بگذریم...

 

 

سال نو مبارک...

 

 

 






تاریخ : سه شنبه 95/1/10 | 5:9 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن