سفارش تبلیغ
صبا ویژن
  1. آدم از روزی که خلق شد در چنته چیزی جز احساس نداشت..همینم باعث زمینی شدنش شد..آن خالق هستی خودش خوب میدونست که داره چیکار میکنه..خوردن سیب بهانه بود برای رانده شدن از عرش به فرش..بیچاره آدم از همه جا بیخبر..بعد از آن قصه تلخ .. آدمی بر آن شد تا هر جور شده نظر پروردگار رو جلب کنه و برگرده به بهشت..همانجاییکه قصه اش رو دهان به دهان و نسل به نسل از این و از آن..از رهبران دین و از بزرگان مکاتب شنیده بود..این قصه همچنان ادامه دارد.. و آدمیان همواره در تلاش برای جلب رضایت محبوب..غافل ازین که آن خالق اندیشه ی دیگری در سر داشت ..او با نشان دادن شمه ای از بهشت..آدم را فرستاد به زمین تا اینجا را بهشت کند..اما آدمی اونقدر پسروی کرد تا جهنم  پدیدار شد...و خدا گفت حال که مایل به اینچنین زیستنی ..در آنسوی آسمان برایت جهنمی گسترده تر ازین جهنم زمینی فراهم میکنم که تاوان خطاهایت را بازپس دهی..و بعد از تطهیر دومرتبه تو را وارد بهشت میکنم.. این چرخه جالب نیست؟؟؟؟  این داستان اونقدر ورای حقیقته که مغز بشر از استدلالش عاجزه و برای همین هم منکرش میشه.. بگذریم....
  2. چقدر تو زندگی و روزمرگی تاوان احساسمون رو دادیم؟..چندبار با تصمیمات احساسی وجودمون رو زیرو رو کردیم؟..زخم خوردیم و هنوز جاش خوب نشده باااز هم... القصه ... ما از نسل همون آدم هستیم .. وجودمون سراسر احساسه..با اینکه میدونیم چیزی بنام عقل هم داریم .. باز احساسی عمل میکنیم...کاش آن معبود بجای قرار دادن مغز در سر..اونرو در سینه مون جامیداد..تا با هر تپش بجای احساس ..عقلانیت در وجودمون جریان پیدا میکرد.. .... مراقب احساسات ماوراییتون باشید...
    تابعد.....





تاریخ : یکشنبه 98/5/27 | 9:14 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()

بله..دیروز نتایج کنکور در سایت سنجش اعلام شد..چند روزی بود دخترم روزی چندبار سایت رو چک میکرد..تا اینکه دیروز عصر سایت باز شد...خوشبختانه دخترم  با رتبه نسبتا خوبی مجاز شد..هرچند خودش زیاد راضی نیست و انتظار بیشتری از خودش داشت.. فعلا باید صبر کنیم تا انتخاب رشته و اعلام نتیجه .. به هرحال خداروشاکرم و بقیه مراحل را هم بدست توانای خودش میسپارم... تا یار چه خواهد و میلش به چه باشد....

تا بعد...






تاریخ : چهارشنبه 98/5/16 | 1:23 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

داشتم خاطرات و پست های وبلاگم رو مرور میکردم..چه لبخندها زدم با خوندنشون چه آه ها کشیدم و چه تصویرهای از یاد رفته ای جلو چشمام زنده شدن .. این روزها از وجود دخترک خسته م از مدام حرف زدنش از لجبازیهاش..داشتم پستهایی رو که نوشتم و اکثرا برای این عضو تازه آنروزها بود رو مرور میکردم..چرا اینقدر زود حتی خیلی قبلتر ازین از امدنش و از وجودش پشیمان شدم..شاید هنوزم  بعضی کارها و حرفهاش  سر ذوقمان می آورد اما... اما شاید من آدم سابق نیستم..روح و روانم خسته از حوادث زندگیست..شاید کم آوردم.. نمیدونم ..اما .. میدونم مقصر دخترک نیست ..

ما آدمها دوست داشتنها و عشقهای این مدلی زیاد داریم ..و درگیر رابطه های اجباری زیادی ازین دست هستیم..

اما من از خودم بعید میدیدم احساساتی ازین دست.. که گاهی به کودک خودت بی احساس باشی..یا تحمل وجودش رو نداشته باشی..منی که با دیدن نعناهای خشک شده بدست مادرم که دوسال و نیمه تو این دنیا نیست..احساساتی میشم..یا با شنیدن همنام برادرم که ازش دورم دلم پرمیکشه..یا با دیدن هر چهره ای نزدیک بهش دنبال شباهتهای بیشتری میگردم تا بهانه ای باشد برای اشک و زاری ام.. 

چرا گاهی آتشین ترین عشق ها رنگ پریده میشن..احساسیترین لحظات بی رنگ و لعاب جلوه میکنن..چرا گاهی زندگی اینقدر بی معنی میشه...

 






تاریخ : دوشنبه 98/5/14 | 6:30 عصر | نویسنده : sahra | نظرات ()

بازم دیر یادم افتاد..هفت سال و هفت روزگیت مبارک وبلاگم...به اندازه هفتاد سال باهات مانوسم..اندازه عمرم باهات حرف زدم..قد تمام سالهای تنهایی که تو نت میچرخیدم و وبلاگ نویسی بلد نبودم بهت ظلم کردم...اندازه تمام خط خطیها و نوشته های عمرم بهت بدهکارم..منکه از نوجوانی دست به قلم بودم و با نوشتن مأنوس ..اگر اینجا نگاشته بودم..الان باید یه جوون رعنا میبودی نه یه کودک هفت ساله..هرچند دیر اما ساختمت و باهات خو گرفتم.. تو تمام منی و از آدمها بمن نزدیکتر..چون اونا حوصله گوش دادن و شنیدن ندارن اما تو سنگ صبور منی.. وبلاگ دوست داشتنی من بمان برای روزهایی که شاید من نباشم و عزیزی گذرش به اینجا افتاد و از وقایع و اتفاقاتی که اینجا ثبت شده مطلع شد....حرف و حدیث دل من....






تاریخ : دوشنبه 98/5/14 | 11:32 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن