سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

عکس های باران

    نظر

سلام به دوستای گلم . ممنونم بابت تبریکاتون .ببخشید که تک تک جواب نمیدم . از بهار جونم ممنون که عکس باران رو گذاشت تو وبش . انگار یگانه اصلا طاقت نداشته که من بیام و عکس رو اینجا بذاریم.  روزای اول حالم بهتر بود . اما از چند روز پیش انگار دردای روزای آخر بارداریم برگشت و با کمی تب ولرز همراه شد .ولی امروز کمی بهترم . تو یه فرصت مناسب حتما میام و از زایمانم مینویسم .

 

اینم عکسای باران خانوم

این ژست خوابشه

 


 



باید قدر ایران را دانست!!!!!!!(بخش 2)

    نظر

8.            اگه بخوای تو کانادا یه کار جدید راه بندازی اینقدر بهت اطلاعات مجانی میدن که دیگه بالا میاری. از وب سایتهای دولتی بگیر تا مشاورای حضوری که همین طور پول مالیات رو به عنوان حقوق بهشون میدن تا به یه عده که می خوان ایجاد کار بکنن کمک کنن. آخه اینم شد کار. چرا باید از آدمهایی که طرحهای خوب تو کلشونه حمایت کرد. چرا دولت تا 250 هزار دلار به این جور آدمها وام میده. چرا شهرداریها از این آدمهای مبتکر حمایت می کنن. این دیگه چه وضعشه بابا.  

9.            از سیستم بد اداری اینجا هر چی بگم کم گفتم. بیشتر کارهای اداری اینجا یا از طریق اینترنت انجام میشه و یا از طریق تلفن. برای اینکه نکنه کارمندهای تنبلشون بخوان با ارباب رجوع سر و کله بزنن بیشتر کارها رو از راه دور و در اسرع وقت انجام می دن. این دیگه نوبرشه والا. 

10.                    اینترنت تو کانادا سانسور نمیشه. اینم شد کار. هر کی هر چقدر دلش بخواد به دولت و دولت مردان اینجا فحش می ده. اینم شد روش اداره دولت. کسی رو اینجا به خاطر انتقاد کردن از دولت زندانی نمی کنن. بدتر اونکه سرش رو هم زیر آب نمی کنن. من که اصلا سر در نمیارم.  

11.                    تو خیلی از شرکتهای بزرگ وقتی کارمندها میرن سر کار اصلا کارت نمی زنن. اصلا کسی ازت نمیپرسه کی اومدی کی رفتی. این دیگه چه وضعشه. اون وقت با این وجود اکثر کارمندها به موقع میان و به موقع میرن.  

12.                    اینجا تقریبا هر کس هر جوری دلش بخواد لباس می پوشه و دین هم آزاده و هر کسی هر دینی که بخواد داره. کسی اصلا ازت سوال نمی کنه که دین و ایمونت چیه. یا اصلا دین و ایمون داری یا نه. این دیگه انتهای بی شعوریه.

13.                    نظام بانکی اینجا حال آدم رو بهم می زنه. بیشتر کارها اتوماتیک انجام میشه. پرداخت قبضهات رو میتونی اتوماتیک کنی. دریافت حقوقت اتوماتیکه. خیلی از کارها رو از طریق اینترنت انجام می دی. دستگاههای خود پرداز همه جا ریخته که بتونی راحت پول بگیری یا کارهای بانکیت رو انجام بدی. کارتهای اعتباری و خطهای اعتباری و غیره و غیره تو رو از اینکه به دوستان و آشنایانت برای گرفتن پول مراجعه کنی بی نیاز می کنه. همینه که آدمها از هم فاصله می گیرن. چون هیچ کس از کسی طلبکار نیست کمتر به هم دیگه تلفن می زنن.  

14.                    آدم از پلیس کانادا نمی ترسه. بابا پلیس باید ابهت داشته باشه نه اینکه به آدم احترام بذاره. همینه که رقم جرم و جنایت اینجا کمه دیگه. لابد مردم از پلیس خجالت می کشن. چون مطمئنم که از پلیس نمی ترسن. کشور کم جرم و جنایت که کشور نیست.  

15.                    رقم تورم تو کانادا کمتر از سالی 3 درصده. معمولا این رقم حدود 2 درصد نگه داشته میشه. اعصاب آدم خرد میشه از بس که قیمتها زیاد نمیشن. احساس می کنی که هیچ تحرکی تو اقتصاد این کشور نیست.

 

اگه بخوام از بدیهای کانادا بگم این لیست سر به فلک می کشه ولی فکر کنم همین 15 مورد برای اینکه متقاعدتون کنه کافی باشه. دیگه به اینکه فروشنده ها خوش برخوردن، پلیس از آدم رشوه نمی خواد، مردم به هم احترام می ذارن و خیلی چیزهای بد دیگه اشاره نمی کنم.

 


باید قدر ایران را دانست!!!!!!!(بخش1)

    نظر

یه مطلب در وصف کانادا خوندم برام جالب بود . شاید بد نباشه بذارم اینجا تا نظر بقیه رو هم بدونم .

 

 

 1. اینجا یک نظام پزشکی احمقانه داره که آدمها رو همین طور بی دلیل مجانی معالجه می کنه. مثلا اگر برین بیمارستان هزینه ویزیت دکتر، معالجات، عمل جراحی، اتاق بیمار، غذا و داروی بیمار و خیلی چیزهای دیگه رو دولت می ده. آخه جون من کدوم کشور خراب شده ای یه همچه کار احمقانه ای می کنه. تازه تو اکثر اتاقهای بیمارستانها تلویزیون هست. برای بچه ها وسایل بازی هست. برای همراهان اتاق انتظار هست که گاهی وقتها هم توش قهوه و شکلات مجانی گذاشتن. از همه بدتر اینکه مریض چون قرار نیست پول بده می تونه آزادنه در محیط بیمارستان بچرخه. ساعت ملاقات هم به طرز احمقانه ای معمولا از صبح شروع میشه تا شب.

2.            اکثر پیاده روها و خیابونهای شهرها پر از چمنه. آدم حالش بهم می خوره اینقدر سبزی می بینه. اَه. آخه اینم شد کار. بدتر اینکه هی شهرداری میاد سر این چمنها رو می زنه و مرتبشون می کنه. تازه اینجا این قدر پارک و بوستان هست که آدم نمی دونه کدومشون رو بره. این یکی که خیلی بده. آخه آدم گیج میشه و گیجی هم برای سلامتی مضره.

3.            اینجا مدرسه ها مجانیه. تازه تو این مدرسه های مجانی تو هر کلاس معمولا بیشتر از 20 تا شاگرد نیست. تا دلتون بخواد در اختیار این بچه ها وسایل بازی و امکانات آموزشی گذاشتن. آخه آدم نباید حالش از این وضعیت بهم بخوره. فکر نمی کنین چقدر بچه ها فاسد میشن وقتی فکرشون آزادنه کار می کنه و می تونن از خودشون ابتکار به خرج بدن. بدتر اینکه خیلی از بچه ها تو مدرسه دو تا زبون یاد می گیرن و وقتی دیپلمشون رو می گیرن دو تا زبون انگلیسی و فرانسه رو عین هم صحبت می کنن و می نویسن. واقعا این یکی که دیگه حالم رو بهم می زنه.  

4.            دولت لوس کانادا برای اینکه مردم رو خر کنه به اونهایی که بچه دارن هرماه یه پولی می ده. احمقانه اینه که اگر کسی در آمدش کمتر باشه پول بیشتری می گیره. بعضی ها برای هر بچه ای بیش از 250 دلار در ماه می گیرن تازه علاوه بر اون اخیرا 100 دلار هم بابت پول مهد کودک می گیرن. اَه اَه اَه  

5.            بیشتر راههای کانادا اتوبانه. آخه تو رو خدا یکی نیست بگه اتوبان باعث میشه آدم راحت تر باشه و این خیلی بده. بدتر اینکه اکثر این اتوبانها عوارضی ندارن و همین طور مجانی می ری توشون. تو رو خدا می بینی مالیاتی که از ما میگیرن رو صرف چه بریز و بپاشهایی می کنن.  

 6.            تو این کشور عجیب و غریب خدمات آزمایشگاهی مجانی. آخه آدم این رو به کی بگه. وقتی میری آزمایشگاه نه تنها خون و ادرار و اونی که نمیشه اسمش رو بگم مجانی آزمایش می کنن بلکه احمقا نتیجه آزمایش رو مستقیم می فرستن برای دکترت که مریض به زحمت نیفته. این دیگه قابل تحمل نیست.  

7.            بدترین چیز اینه که تقریبا همه اتوبوسهای مدارس اینجا به یک شکلن. همه به رنگ زردن که حال آدم ازش بهم می خوره. آخه احمقا فکر می کنن اگه رنگ اتوبوس زرد باشه بهتر دیده میشه و خطر تصادفش کمتره و بچه ها جونشون بیشتر در امانه. از اون احمقانه ترش اینه که وقتی سرویس مدرسه وا میسته که بچه ها رو سوار یا پیاده کنه کلی  چراغهای عجیب غریب دور و ورش روشن میشه و همه ماشینها در هر طرف خیابون که باشن وامیستن تا بچه ها با امنیت کامل تو خیابون تردد کنن. آخه چه اهمیت داره که چندتا بچه در طول سال به خاطر تصادف بمیرن که اینا این همه مردم رو به زحمت میندازن.  


 


خاطرات ازدواج ، بارداری و زایمان (قسمت دوم)

    نظر


قسمت دوم:

تصمیم گرفتیم که به هیچکس نگیم  تا یه موقعیت خاص پیش بیاد و همه رو سوپرایز کنیم . دیگه مادر همسری هم صبرش تمومیده بود و دوست داشت نوه دار بشه . اواخر خرداد ایشون تصمیم به زیارت امام رضا گرفتن و به همراه خواهر کوچیکه همسری و مادر من راهی شدن . من هم به اولین کسی که خبرو دادم و ازش قول گرفتم به هیچکس نگه تا برگردن ، خواهر کوچیکه همسری بود.اون هم به این خاطر گفتم که وقتی میره حرم از امام رضا بخواد که بچم اول سالم باشه و بعد هم دختر.آخه عید که خودم رفته بودم از خدا فقط بچه خواستم. انگار دلم میخواست برا جنسیتش هم ایشونو واسته کنم. اونم ازم قول گرفت که اگه دختر شد اسمشو اون تایین کنه ، من هم قبول کردم(با اکراه)آخه دلم میخواست اسم خواهر امام رضا حضرت معصومه رو بذارم . 10 روز گذشت و زوار که برگشتند طی مراسمی خودمونی یه جشن و شام و دادن خبرو شادی وهورا ............. 4 ماهم بود که خواهربزرگه همسری هم که چند ماه زودتراز ما ازدواج کرده بودن باردار شد .حالا جالب اینجاست که اونا به این زودی بچه نمیخواستن اما به دنبال دل دردای شدید دکتر بهش اخطار داده بود که باید باردار بشه . دیگه بماند که چقدر دو تامون مثل بچه ها مدام دنبال ترشیجات و هله هوله میدویدیم و از هر مدل سفارش میدادیم و چقدر با هم از بچه های آیندمون و روابطشون میگفتیم و میخندیدیم و اون هم مثل من که از اول به دلم برات شده بود که نی نیم دختره ، به پسر بودن نی نیش شکی نداشت .حتی نحوه دعواهاشونو تصور میکردیم و با خنده های خیالیشون میخندیدیم . الان که فکر میکنم میبینم چقدر دوران خوشی بود شاید اون موقع به این لذتها اینجور نگاه نمیکردیم . پاتقمون هر هفته خونه مادر همسری بود و اگه یک هفته اون اونجا نبود ، دلم میگرفت . ولی جای اونو کوچیکه میگرفتو مدام سرشو میذاشت رو دلمو با برادر زادش حرف میزد و من همیشه موهاشو میبافتم .و اون با زنداداش گفتناش دلمو میبرد . آخ که چه دورانی رو پشت سر گذاشتیم .چقدر خودمون هنوز بچه بودیم . حس میکنم اون موقع به اندازه ی یه دختر 19 ساله ی امروزی حالیمون نبود اما همه چیزو ساده میگرفتیم . الان همه چی برامون سخت شده. و چقدر فاصله ها زیاد ..........

همه چیز خوب بود و من که ماه آخر بارداریم بود و خواهربزرگه همسری ماه 5 رو میگذروند تقریبا هر شب همو میدیدیم ،آخه چند ماهی بود که نزدیکی ما خونه گرفته بودن . هر شب یا ما اونجا بودیم یا اونا خونه ما . فاصله خونه هامون بهانه ای بود واسه پیاده روی که لازم هم بود. یادمه شب22 بهمن اون سال که اومدن با هم رفتیم پشت بوم و آتیش بازی میدون بزرگ شهرو تماشا کردیم . اینقدر به هم وابسته بودیم که شوهرش رو اندازه ی یه دونه داداشم دوسش داشتم و اون مدام با شوخیهاش ما رو میخندوند و گاهی به خاطر ظاهر گندمون و حالتایی که خاص دوران بارداریه مسخرمون میکرد و کلی از با هم بودن لذت میبردیم.تو ماه آخر هر شب که همدیگه رو میدیدیم با اون لهجه خاص خودش و با غلظت میگفت "هنوز نزاییدی؟" طوری که به محض ورود میدونستیم میخواد چی بگه و کلی میخندیدیم.

 گذشت و شب 24 بهمن و شبنشینی و دردای نیمه شب که از ساعت 3 بامداد شروع شد و من هر بار از فشار زیاد حس میکردم نیاز به دستشویی دارم و بارها پا میشدم و باز همون حالات ادامه داشت . تا نزدیکای 6 صبح که تحمل دردا برام سخت شد و همسری رو که تا اون موقع چند بار بیدار شده بود و من میگفتم چیزی نیست بخواب ،بیدار کردمو گفتم فکر کنم وقتشه .اون هم با هیجان هر چه تمامتر حاضر شد و راهی شدیم.اینقدرسریع اتفاق افتاد که نزدیکای 6/30 بیمارستان بودیم .همسری هم بعد از انجام کارای مربوط به بستری دنبال مادرم رفته و اونو آورد بیمارستان . چند ساعت دردی که کشیده بودم کمک کرده بودو با یه آمپول فشار ،هنوز سرم دستم تموم نشده ،دهانه رحم فول شد و منو بردن اتاق زایمان.ساعت 7 صبح هم یگانه به دنیا اومد و من دیگه هیچی نفهمیدم .چشمام بی اختیار بسته شد و نتونستم همون لحظه ببینمش آخه تو همین دقایق کم زجر زیادی کشیدم و چون لگنم کوچیک بود و سر یگانه بزرگ(که همه میگفتن کله ترکی)از طرفی هم نمیدونستم که اینجوریه وباید زودتر اقدام کنم واسه سزارین .دیگه کار از کار گذشته بود و نمیشد سزارین کرد.بعد از نیم ساعت با سوزشایی که احساس میکردم به هوش اومدم و دیدم ساعت 7/30 شده و هنوز دارن بخیه میزنن. تا 7/40 این پرسه ادامه داشت و دکترم که تازه رسیده بود حواسم بود که با دیدن بچه که انگار هنوز داشتن کاراشو میکردن چشاش گرد شد اما به روی خودش نیاوردو رو به من گفت عزیزم زایمان خوبی داشتی و یه دختر درشت داری.اما هر کی میشنید که اینقدر زود زایمان کردم تعجب میکرد .ضمنن سمت راست سر یگانه هم به اندازه ی یه تخم مرغ برآمده شده بود و طفلکی به قدری بیتابی میکرد واذیت میشد که تا ماهها ناآرومیش ادامه داشت .اینقدر پیش هر دکتری که تعریفشو میشنیدم میبرم که دیگه خسته شده بودم . از طرفی هم یکی از همین پزشکای اطفال تاکید کرد که این عارضه به خاطر زایمان طبیعیه و میتونی بری از دکترت شکایت کنی که تشخیص کوچکی لگن نداده . ما هم وقتی خاطر جمع شدیم که چیز خاصی نیست و به مرور زمان برطرف میشه و از لحاظ جسمی و روحی هیچ مشکلی نداره ،بیخیال شکایت و این حرفا شدیم. الانم که شکر خدا یگانه هیچ مشکلی نداره و فوق العاده باهوشه . میدونم که این پستم حسابی طولانی شد .آخه من هر چیزو یا تعریف نمیکنم یا باید با جزییاتش تعریف کنم .

 


خاطرات ازدواج ، بارداری و زایمان

    نظر


سلام به دوستای گلم.

نمیدونم چرا یه دفعه به این فکر افتادم که تا قبل از به دنیا اومدن باران خاطرات زمان بارداری و زایمان اولمو بنویسم .شاید خوندنش خالی از لطف نباشه.اما باید ماجرا رو از اول ازدواج شروع کنم .

قسمت اول:

پنجشنبه 10/4/78 مصادف بود با تولد حضرت محمد(ص) و چه روزی باشکوهتر از آن واسه مراسم عقدوعروسی (ضمنن مراسم خواستگاری وبله برون و نامزدی هم جمعا 2 ماه طول کشیده بود).البته تا گرفتن خونه و بردن جهیزیه 50 روز طول کشید وقرار شد با یه سفر مشهد به اتمام برسه. این مدت خونه ما ساکن شدیم .روز اول شهریور طی یک عملیات غافلگیرانه مادر همسری تصمیم گرفت که باز یه جشن بگیره و دوستان و آشنایانی که از عقد جا مونده بودن تو شادیمون شریک بشن. من که دلمو واسه سفر مشهد اونم واسه بار اول تو عمرم صابون زده بودم جا خوردم اما نمیشد رو حرف ایشون حرف زد. اونم به قول خودش میخواست واسه من دختر یکی و پسر یه دونش سنگ تموم بذاره،حالا هرچی اطرافیان میگفتن خرج اضافست به گوش کسی نمیرفت.من هم دیگه قبول کردم که فعلا حضرت نطلبیده و قرار شد عید بریم پابوس . همه چی به خوبی گذشت و رفتیم سر خونه و زندگیمون .هنوز به یه ماه نکشیده بود که آشنا و فامیل زمزمشون همش شده بود حرف و حدیث بچه دار شدن ما ! فکر کنید... انگار دارم از صد سال پیش حرف میزنم نه؟!!!!!!!! منم که ساده...... اون موقع هم که بازار پاگشا و آش پختن و دور همی به بوستان و پارک رفتن  داغ بود و من از هر مهمونی که بر میگشتیم پر بودم از حرفای این و اون در وصف نازا شدن و اینکه هیچکس جلوی اومدن بچه اول رو نمیگیره وگرنه خدا قهرش میاد و از این حرفا . از حق نگذریم من غیر از سادگیم ته دلم هم میخواستم بچه بیارم چون نه بعد خودم تو خونه بچه ای بود نه تو اطرافیان . البته فامیل زیاد قدونیم قد داشتن ولی از ما دور بودن و سالی یکی دو بار همو میدیدیم. این بود که مدام تحلیلای دیگران رو بهانه میکردمو به همسری غر میزدم ومیگفتم حالا معلوم هم نیست که زود باردار بشم بذار لااقل خیالمون راحت باشه که عیبی نداریم .اما اون زیر بار نمیرفت و حق هم داشت با سن کمی که داشتیم از پذیرش مسئولیت میترسید.ضمنن اون به اندازه ی من مشتاق نبود چون دو تا خواهر کوچیکتر از خودش داشت و طعم بچه داری هم چشیده بود. با این حال قرار شد بعد یه مسافرت دو نفره و مثلا ماه عسل تصمیم بگیریم .عید هم اومد و ما یه سفر خاطره انگیز اول به مشهد و بعد تهران و زنجان داشتیم .آخه همسری بچه تهران و اصالتا زنجانیه. فامیل پدری ایشون هم که موفق به اومدن به عروسی نشده بودنو دوری راه رو بهونه کرده بودن کلی از دیدن تنها عروس فارس طایفه خوشحال شدن و تا چند روز بعد از سیزده به در ما رو نگه داشتن.جالبه که اونها هم تاکیید داشتن که هر چه سریعتر واسه بارداری اقدام کنیم واین 8 ماه رو هم خیلی زیاد میدونستن و میگفتن دفعه بعد با بچه میاین . القصه : اواخر اردیبهشت بود که متوجه تغییراتی شدم و بببلهههه .... بالاخره به آرزوم رسیدم

لطفا برین قسمت دوم


بوی ماه مهر ماه مهربان

    نظر

بازآمد بوی ماه مدرسه     بوی بازیهای راه مدرسه       

از نزدیکای ساعت 7 تلوزیون روشنه . اما هیچ خبری از اون گرمای  روز اول و شعرای قشنگ زمان ما نیست . هر شبکه ای  داره در مورد یه چیز بحث میکنه که اکثرا هم مربوط به هفته  دفاع مقدسه. نمیدونم  والا  یعنی نمیشه  1 ساعت از این  صبح قشنگ رو بذارن واسه  محصلای طفلکی تا شاید کمی به شوق و ذوقشون تو این روز افزوده بشه . شایدم دیگه نیازی به این شعرا احساس نمیشه . دیگه همه ی دانش آموزا با سرویس تردد میکنن و نیازی به بازی های راه مدرسه نیست.دیگه اینقدر تجمل  زیاده که هر ساعت خواسته ی بچه ها برآوردست و نو بودن روپوش مدرسه و بوی کتاب دفترای  تازه از راه رسیده،مشام هیچ محصلی رو قلقلک نمیده.یا شرکت بچه ها تو کلاسای مختلف تابستونی ذوق همه رو واسه روز اول مدرسه کور کرده.     بگذریم ......

از اذان صبح بیدارم . من هم مثل یگانه  استرس روز اول رو دارم . کلاس شیشمی من .......

از این که  نمیره به مقطع جدید و یه سال  دیگه باید دبستانی باشه هم خوشحالم و هم نگران. از اینکه مثل خودم که دوران دبیرستان نظام جدید رو تجربه کردم  اون هم یه جورایی به این حس میرسه خوشحالم ،درست مثل کلاس اولش که خورد به طرح توصیفی و نمره از کارنامه ها حذف شد.شاید تا رفتنش به دانشگاه هم کنکور حذف شده باشه . قربونش برم با این همه  تغییر و تحول ، فقط خدا کنه این تحولات اثر مثبت داشته باشه . اما ازاینکه هنوز باید یه بچه دبستانی باشه خوشحال نیستیم. انگار تا یه چیزی اسمش عوض میشه دیگه هویتشو از دست میده . آخه آدم احساس میکنه وقتی میگی راهنمایی یعنی کلی تحول.اما با این نظام شیش  سه سه یا نمیدونم  سه سه شیش ، که تازه بعد از این همه سال برگشتیم به زمان گذشته آدم نمیدونه چی بگه؟ فقط خوبیش اینه که یه چیز جدیده لا اقل واسه این زمان .

یگانه رفت و من موقع رفتنش مثل یه مامان خوب واسش اسفند دود کردم و از زیر آینه قرآن  ردش کردم و اونم کلی قربون صدقه من و آبجی ندیدش  رفت ورفت. الان دیگه بعد چند ماه تو خونه تنها شدم  البته دختر خالم (صاحبخونه)هم  که دیسک عمل کرده و هنوز چند وقت دیگه باید استراحت کنه  تنهاست.یه دخترش دانشگاهیه،بعدی دبیرستان و آخری دبستان. با اومدن  دختر دوم من ،تو خونه پنج تا دختر داریم . ماشالا . اینجاست که میگن خدا زیادش کنه . شاید برم پیشش تا هر دو از تنهایی در بیایم.

پس تا بعد........