سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

سوپرایزانه (((:

    نظر

 سلام.چهارم تولدم بود..دوشنبه از صبح رفتم آرایشگاه..عروس داشتیم..تا بعدازظهر که تموم شد و ..من موندم دست تنها...شب عید مبعث بود و چندتایی مشتری دیگه هم  بودن... خلاصه 9 شب..بستم و اومدم خونه...(دو هفته ای میشه که همسری رفته دنبال چکای برگشتی بدهکار.. و وصول طلبش... من این مدت تا دلم میخواس پیاده روی کردم).خلاصه پیاده تا خونه اومدم ... بمحض ورود خیلی غافلگیر شدم...با دیدن کیک روی میز و بادکنکای رنگی... و بیشتر از همه سه پایه دوربینی که منصوره جون دوستم کار گذاشته بود... جا خوردم اولش... اینقدر خسته و بی رمق بودم که انتظار چنین صحنه ای نداشتم... یهو کلی انرژی گرفتم و رفتم لباس عوض کردم و اومدم چند تا عکس گرفتیم... یه تولد کوچولو و قشنگ...با حضور دخترم و دوستم و پسرش محمدعلی...جای باران خیلی خالی بود...اخه دخترکم با پدرش رفته سفر...القصه.... شب بیادماندنی رقم خورد.. همه اینا رو هم مدیون منصوره هستم.. شاید خنده دار بنظر بیاد...ولی تا حالا که  37 سال  از عمرم گذشته...طعم سوپرایز رو نچشیده بودم... بگذریم......

 

همه این دلخوشیها گذراس...باز شور افتاده بدلم.. باید اسباب کشی کنیم..اخر خرداد..صابخونه خونه ش رو میخواد... دعا میکنم برای همه مستاجرا که صاحب خونه بشن... و همسری دست پر برگرده.. بتونیم یه خونه خوب پیدا کنیم و یه کار خوب...

یا حق....