سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

دردیکه انسان را به سکوت وامیدارد...بسیار سنگین تر از دردیست که ا

    نظر

وقتی نمینویسم...نه اینکه دردی نیست..نه اینکه روزهایم شاد و سرحال میگذرند...نه اینکه بوی این اتاق عوض شده باشد...وقتی نمینویسم...یعنی لال شدم از حجم غصه...یعنی حرف هایم گفتن ندارند بس که تکرار و تکراری شده اند...فکر میکنم هر آدمی ضروری ست کسی را داشته باشد که دوستت دارم هایش را با جان ببلعد...ندارمش...نیست...گمم کرده بود و گم شدم....استوارم...خم به ابرو نیاوردم دریغ از قطره ای اشک در ملا عام...صمیمی ترین هایم هم آخر نفهمیدند از این شکست خوشحالم یا ناراحت...اما من شخصا معتقدم که حالم خوب میشود...از این خواب بیدار میشوم و روزی میرسد که به تمام گذشته ام با لبخند نگاه کنم...روزی از روزهای قدیم یاد گرفته بودم که آدم ها را باید جایی بگذارم و بگذرم....نمیدانم چرا فراگرفته هایم را انقدر خام فراموش کردم...و هرچه بزرگتر میشوم جای زخم ها بیشتر در روحم میماند.....خوبم و خوشحالم که کسی انتظار ندارد ادای آدم های خوشحال را در بیاورم...که همگان واقفند من آدم بازیگری نیستم...بازی گردانم دنیاست نه آدمهایش....پس روزی میرسد...که باز پرچم سفید آرامش را بالای سرم تکان میدهم ...دور نیست...دیر نیست...