سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

کوچ

    نظر

امشب آخرین شب اقامت در این خونه است که دو سال ساکنش بودیم و همینطور اقامت در یزد..شهریکه با وجودیکه زادگاهم هست چندان میل و رغبتی به خاکش و زندگی کردن داخلش رو ندارم... به اجبار اینجا زاده شدم..در صورتیکه اصالتم هیچ ربطی به اینجا ندارد.. به اجبار اینجا بزرگ شدم با اینکه بارها از مادرم خواستم و التماس که بریم دیار مادری ولی قبول نمیکرد... وقتی بعد ازدواجم ازینجا رفتم ناراحت بودم فقط بخاطر دوری از مادر و تنها برادرم... وقتی باز بعد سالها به اجبار برگشتم ناراحت بودم چون به شرایط و زندگی بیرون از یزد عادت کرده بودم...و الان بعد از چند سال دارم ازین شهر کوچ میکنم... در حالیکه نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت... بیشتر نگرانم...نگران دخترم که دو سال دیگه کنکور داره... به مدارس اینجا و محیط عادت کرده...وگرنه خودم دیگر نه مادری دارم که دلبسته اش باشم نه برادرم در این شهر زندگی میکنه...فقط میدونم یه حس غریبی دارم... سالها دل بستم و دل کندم... دیگه نمیخوام به هیچ چیز و هیچکس... دلبستگی داشته باشم... اینطوری راحت تر میتونم خودمو با شرایط وفق بدم...آدمها گاهی مجبورن نقش یک سنگدل رو بازی کنن... برای راحتی در ترک وابستگی...مجبورن عاطفه شونو زیر پا له کنن و دل بکنن... مجبورن دیگران رو از خودشون برونن تا بتونن مهرشونو از دلش پاک کنن... این روزها خیلی دلم برای یک نفر تنگ شده...خیلی خیلی...کسی که سالها در بینمون نیست ولی چهره ش از خاطرم محو نمیشه... محسنم جات تو قلبمه... قربون اون خاله گفتنات برم... دلم لک زده برا لبخندت برای محبتات..یاد سالها قبل افتادم که برا گذاشتن اثاثیه دربدر دنبال یجا کوچیک بودیم و اجاره کم و تو چقدر سعی کردی مادرت رو راضی کنی تا برا من زیرزمینتون رو خالی کنه ولی نشد...این روزها که باز تاریخ تکرار شد کلی یادت کردم...چقدر منو دوست داشتی..و چقدر دوستت داشتم...همیشه تو قلبمی... هر چند دارم ازین دیار میرم و دور میشم ازت.. ولی بدون یادت خیلی عزیزه برام...محسن جان دوستت دارم...روحت شاد...