سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اولین فرزند بعد از بیست سال چشم انتظاری مادر متولد شد..مادری که در اوایل نوجوانی به خانه بخت فرستاده شده بود و حال در اواسط جوانی بعد از پشت سر گذاشتن فراز و نشیب های بسیار و تحمل سختیها و مشقات فراوان و شنیدن حرف ها و حدیث ها..بالاخره دامنش سبز گشته و خدا پسری برایش حواله کرده بود..و چشم و دل مادر روشن..هرچند همیشه برایمان تعریف میکرد که چندان برای این مسئله پافشاری نداشته و به درگاه خدا زجه و مویه نمیکرده..و من حرفش را باور دارم..چون مادرم فوق العاده صبور و معتقد بود و هیچوقت بزور از خدا خواسته ای نداشت..همه ش میگفت هرچی خدا بخواد..هرچی مصلحت خدا باشه...

القصه..پسر آمد . . سه سال و سه ماهه بود که مادر مرا باردار شد..و او "برادر" نام گرفت..همیشه مادرم از مهربانی برادر حرف میزد..ازینکه از همانموقع که من در شکم مادر بودم چقدر دوستم داشت و دست مادر را موقع راه رفتن میگرفت..و .. بعد از بدنیا آمدنم هم هیچ حسادتی نداشت و همیشه کمک حال مادر بود..من یکساله شدم که پدر درگذشت و خواست خدا نبود که خواهر یا برادر دیگری داشته باشم..و من و برادرم شدیم دنیای هم..پشت و پناه هم.. چه دعواهای خواهربرادری که نداشتیم..چه عاطفه ها که برای همدیگر خرج کردیم..اما همیشه برادرم عزیز دردونه مادر بود..با اینکه در نوجوانی خیلی اذیت میکرد و اقتضای سنش بود..اما باز هم برای مادرم جایگاه ویژه ای داشت..و من هم نه تنها حسادت نمیکردم ..بدلیل دوست داشتن زیاد..و به تبعیت از مادرم..بهش احترام خاصی میگذاشتم و از این موضوع خوشحال بودم..

و حال قریب چهل سال از آن خواهر و برادری میگذرد..و من بعد ازدواج بخاطر جابجایی های  مکرر...بارها ازش دور شدم...اما همچنان حس خواهری و عشق به برادرم در من غوغا میکند.. نمیدانم در دل او چه میگذرد..هیچوقت احساساتش را به زبان نیاورد و همیشه محبتش را در عمل نشان میداد..اما الان که دورم و او مجرد و تنها مانده...و تماسهای مرا بندرت جوابگوست... خدا میداند و دل من..که چه میگذرد به حالش...گاهی که سرنوشتش را مرور میکنم با خود میگویم..مگر مادرم نمیگفت من بزور از خدا  بچه نخواستم..مگر فقط مصلحت خدا نبود که ما بدنیا بیاییم... پس این چه سرنوشتی است که برای برادرم رقم خورده..چرا باید در این سن همچنان تنها مانده باشد.. مغزم پر از سوالات بی جوابه..پر از اما و اگرها..و ای کاش ها...

زندگی هیچوقت آنطور که ما پیش بینی میکنیم پیش نمیرود و خواسته هامان آنطور که دلمان میخواهد عملی نمیشود...همیشه دوستداریم تا ابد کنار عزیزانمان بمانیم اما مجبوریم آنها را ترک کنیم..

از خدا برای همه برادرها آرزوی سلامتی و آرامش دارم..

معبودم دریاب برادرم را...که میدانم سخت بتو محتاج است..

 

 






تاریخ : یکشنبه 98/6/3 | 11:2 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن