سفارش تبلیغ
صبا ویژن

امشب باز دلم هوای کودکی هایم کرده..هوای خونه ی پدری..هوای مادرم..هوای پشت بام بچه گی ها..که هرشب تابستان محل آرامشم بود..دلم بدجور هوای بوی تن مادرم کرده..حتی دلتنگ دعواهایم با برادرم شدم..همانوقت هاییکه بعد از یک دعوا یا بگومگوی حسابی،غروب که به خونه برمیگشت با یک عالمه نون خامه ای که هردو عاشقش بودیم..برای آشتی و منت کشی کلی وقت میذاشت..هیچوقت به زبون نمیاورد و معذرت خواهی نمیکرد اما نازکشیدناش کم از عذرخواهی نبود..خیلی هم سمج و یک دنده بود و تا نمی خندوند منو و مجبورم نمیکرد چندتایی نون خامه ای حتی بزور شده بود به خوردم بده.. ول کن نبود..اخ که چقدر دلم هوای اونموقع ها رو کرده..امشب بعد از مدتها که تماسام رو بی پاسخ میذاشت و منم یمدت بی خیال زنگ زدن شده بودم..باهاش تماس گرفتم..و اینقدر با سماجت پشت سرهم زنگ زدم تا بالاخره دهمین تماس رو پاسخ داد..کلی باهاش حرف زدم ..انگار که حال و روزش بد نبود..حداقل صداش اینطور نشون میداد که خوبه..امشب هوا عالیه و نسیم خنکی در حال وزیدن..یکم توی بالکن ایستادم و به آسمون صاف زل زدم..هرچند ستاره های اینجا بی رمقن و پرنوری و درخشش آسمون خونه ی پدری رو ندارن..حتی بزور میشه دیدشون.. اما خنکای نسیم صورتم رو نوازش می داد و اصلن نمی خواستم که از بالکن دل بکنم .. اما حیف که امکانش نیست همونجا بخوابم..هم کوچیکه و هم اینکه وسعت پشت بام رو نداره و دلم بیشتر میگیره..زمانیکه لذت میبردم از سیر کردن آسمون پرستاره هیچوقت فکرشم نمیکردم که روزی حسرتش بدلم باشه..خلاصه که امشب ازون شباس.... با یدنیا خاطره...






تاریخ : جمعه 99/4/6 | 1:26 صبح | نویسنده : sahra | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب عجله
  • وب انتخاب برتـــر
  • وب هم کلاسی
  • وب صالحیــــن