سفارش تبلیغ
صبا

حرف و حدیث

وبلاگم قسمتی از درونیات و بیرونیات وجودمه.. بجز اون لایه های شخصیتی که قابل نمایش نیستن.. و خیلی محرمانه اند..مینویسم برای یادگار..شاید دخترام در نبودم احتیاج داشتن بخونن.. هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه.
صفحه خانگی پارسی یار درباره

دلتنگانه

    نظر

سلام...دیشب وقتی باران طبق معمول هر شب تو بغلم داشت خواب میرفت و سرش رو چسبونده بود بهدسینه ام دلم یهو تنگ شد.دلم برا کوچیکیای یگانه برا همین قدیاش خیلی تنگ شد.دلم خواست که دوباره اینقدی بشه و پیشم بخوابه.بغلش کنم و اونم احساس ارامش کنه.یادم نیست زیاد که تو این سن چجوری میخوابید ولی مطمئنم من خیلی بهش وابسته بودم که با هرم نفسش بخوابم و ..خیلی دلم براش تنگ شده..کاش اون این احساس رو نداشته باشه...کاش فکر نکنه دور شدم ازش ..کاش بدونه دوسش دارم و مقدارش عوض نشده شاید شکلش تغییر کرده باشه.خلاصه بدجوری دلم هوای بچگیاشو کرد...تا قبل اومدن باران اونم حتما دستمو میگرفت تا بخوابه..چقدر بچم یهو بزرگ شد.......تابعد...